وسوسههای زنانه
آکسفورد شهر کوچک کالج های بزرگ است. شهری که در امتداد هرخیابانش هزار نفس به شماره افتاده است از رکاب زدنهای ممتد. به کمدی میماند اما عین واقعیت است خیابانهایی که انبوه دوچرخههای فلزی برقامت شهر شده است عین لباسهای فانتزی بر تن این شهر کهنه. در همسایگی ام دشتی هست پر از گلهای زرد روشن. مسیر سواران دوچرخه است. کناری می ایستم. با چشمم میچرم دشت را اسب ها اما تندتر از من می چرند و به گردشان هم نمی رسم در بلعیدن دشت. دختران آکسفورد، ران برهنه به رخ باد می کشند و من هنوز زیر خروار خروار لباس گمام. سردم است. این روزها عجیب سردم است.
آفتاب از یک گوشه بهار را گواهی میدهد. اشتیاقی به هم آغوشی با آفتاب هم ندارم و می روم تا بخزم گوشه اتاق و آرام بخوابم. هیچ کس پشت در نیست اما من باز خیالاتی شدهام. در خیال زنانهام مدام دستها و پاهای مردانهاش را رصد میکنم وقتی که مدام عاشقانههایش میپیچد توی گوشم ، از انحنای گردنم تا گودی کف پایم تیر میکشد . روزی سه وعده درست عین وعده سه گانه غذای روزانه به دنیای دیجیتالی متوصل میشود قصه عشق میگوید. موهای قهوه ای و لختاش روی صورت، عین قصه پریشانیمن است، سینه سپرکردن و سماجتاش عین سخت جانی و سرسختی من است . زیبا رویی و لبخندهای معصومانهاش هم درست به دختر باکره ده بالا میماند که وقتی برای چراندن گاو و گوسفندهایش به ده پایین می رود ، عرق شرم ، کله تا کشالهاش را داغ خواهد کرد. حالا ماندهام این پسرک در دل اروپای مدرن چرا درست عین همان دختران دشت ، سرخ و سیاه میشود و بختک عشقاش رهایم نمیکند. لاقید ایراد از من هم بوده. اصلا تا بوده همین بوده که هی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن در ذات زنانه ما بوده و هی به روی آن روی روشنفکرانه خویش نیاوردیم و عاقبت، کار به اینجای زارش که رسید هرچه رفیق و شفیق در این حوالی بود به دردسر انداختیم تا برایش جا بیندازد که این دل، گیر و گرفتار دل دیگریست و برای تو دل بشو نیست؛ رهاکن و برو. رفت با داستان های کوتاهی که هر روز برایم می نویسد و می فرستد و با خرده کلمات محدودی که از فرهنگ لغت فارسی ما برای خودش برداشته است شعری حواله خطوط دیجیتالی اتاقک خانه ام میکند و من منگ تر بر صفحه می مانم. اما بلاخره آزاد شدم نه از سماجت او که از وسوسههای خودم. سالهاست اسم گذاشته ایم برای این وسوسه ها: خیانت، شرارت، خباثت یا هر چیز دیگر…چه فرقی می کند مهم این است که هست و در انکارش بعضی ها هنر دارند و برخی دیگر بی هنراند و شاید هنر آنکه سیر تا پیاز قصه چون من بازگو می کند برای آسوده خاطری خیال است. هرچه هست وسوسه است زانویی که خم می شود گاهی.
روزهای سختی بود. اساسا همیشه سخت است ایستادن در برابر مردی که از بالا تا پایین وجودش هوس انگیز است و دل میلرزاند اما راحت تر است دست و دل از وسوسه شستن وقتی دل لعنتی ات جای دیگری گیر است و هنوز کودکی می کند برای آن دل دیگری که نیمه است. ناتمام است اما همه است برای این روزهایم اگر بیاید. تا خود صبح میزنم به بیشه و هیچ برای اسب های دشت باقی نخواهم گذشت. می بلعم دشت را اگر بیاید.
ولی کسی نمی داند چرا همیشه به دلی دل می بازیم که نصفه است ؟ که نیمه است؟ که نیست؟
من زن هستم و این همه گناه من است
هنوز چارقد از سر بر نداشتم که باد بی حیا دست برد لای موها و اجازه جیغ و داد نداد تا حالی اش کنم؛ این دل که از ما میبرد به دلداده دیگری وعده عشقبازی داده است.
پای درخت که به میدان آید دل رودربایستی میکند و وا میدهد به باد لای شاخههایش ، حالا صد قافله دل هم اگر همراهم باشد باز من می شوم کور به بیابان زدهای که چه فرقی میکند راست برود یا چپ برود، به هر طرف که برود در دل بیابان ، یک دل دریایی پیش رو است که برخلاف دریا، بی خیال بلعیدن میشود و میگذارد تا خود صبح تو ببلعی . من نیز مزه گناه چشیدم و برگ برگ این کویر شگرف را بلعیدم و هیچ شگفت زده نبودم که روییدن برگ در کویر؟ مگر می شود؟ در قانون و قاموس کویر اگر ممنوع نباشد در عرف که ممنوع هست این بیگداری و این بی نیازی به داوری این و آن . حلقه این جمع ممنوع شدم یعنی حلقه کویر و برگ های نازی که پیش از من، پهنای تن اش را در آغوش کشیده بودند. تن سپردم به تن داغ یک کویر پر از برگهای ممنوع چنان که گویی هر برگ زنی بود و کویر نیز سالها بستری برای خواب ممنوع با زنان عریان دشت و اینک تن اش تب دارد از بی قراری این همه تنهای تن به رفتن سپرده. من مانده بودم و یک خزانه پر از واژه های مردد . واژه ها را بیرون کشیدم از خزانه و پای همان درخت که کمرم را به قدرت یک قرن مردانه ایستادن گرفته بود، داد زدم:
لعنت به کسانی که ” زن” درونم را کشتند . زنانگیام سال هاست که جان داد. تمام شد و عمری مرد ناخواستهای به هیبت زنانهام سنجاق شد تا صدا به بلندای صدای مردان سرزمینی به نام ایران بلند کنم، گلو با گلوی آنان صاف کنم تا با خشی که خشم از آن شعله میزد هر بار هوار بزنم و بگویم می بینی چه قدرت مردانهای دارم در میدان مردسالارانه تان. غافل از آنکه زن ترین بودم در آن برزن، بیروزنهامیدی اما هر روز مردتر از دیروز به خیابان، کلاس درس، محل کار، جلسات رسمی و حتی محافل روشنفکری مدعی برابری حقوق زنان و مردان میرفتم تا پدرم، مادرم، همسر نداشتهام و همکاران و همراهانام به غرور و اقتدارم ببالند و فخر بینیازی امبه نیازهای زنانه را به عالم و آدم بفروشند.
درست در لحظاتی که مردان کارزار سیاست و دیانت، پای مجلس و منبر شهر فخر مرد و مقتدر بودن زنان و دختران شهر را میفروختند من در حال گناه بودم . من زن بودم و این همه گناه من بود . باور نمیکنید؟ درخت و شاخه هایش شاهدان عینی عشق بازی من با کویر اند اما آنها هیچ وقت در هیچ محکمهای بر علیه من شهادت نخواهند داد تا روزی که خودم اعتراف کنم :
من زن هستم و این همه گناه من است. لذت این گناه را به دست باد سپردهام آنگاه که مو پریشان کردم و چشم به آسمان دوختم و دهان به دهان باران شدم و سبز شدم و برگ شدم و گذاشتم کویر، کودکم شود و از چشمان و پستان های مادرش بنوشد. تنام هنوز مور مور می شود از عشقبازی با کویر پر از برگی که اینک من کودک اش شده ام .

