زن هرگز تنها گریه نمیکند
می بینی زن چه موجود عجیبی است در قاموس طبیعت؟ به آنی اشک بر دامان میشود و به آنی خرامان. در آنی که اشک بر دامان میشود، نشان شانههای همراه می جوید. حالا هرچقدر هم دامن اندوه وسیعتر باشد دامن او نیز از اشک، تر تر میشود و شانههای بیشتری را به مدد میطلبد. یادم میآید در یک تحقیق قدیمی آمار دختران و زنان آوار شده در کوچه پس کوچههای شهر را که میخواندم، عمده آنان زنان غمگین و تنهایی بودند که برای تقسیم درد به مرد پناه میآوردند و بعد کم کم این شیوهای شد تا مردان بیشتری برای دردهای بیشتر خود بخواهند و عاقبت در فضای مسموم جامعه، همدردیها به همخوابگیها آلوده شد و نام و نشان این «زنان» جز با پسوند «خیابان» در ورقههای آمار و تحقیق دانشجویان و کارشناسان امر تکرار نشد.(همیشه به مزاح تلخی میگفتم مرز بین خوب ماندن و خیابانی شدن برای یک زن خیلی باریک است خاصه اگر دردهایش بیشتر باشد.)
حال تصور کنید اگر زن را در حجم محصور یک چهار دیوار بگذارند و اندوهی را آوار کنند در همان حجم کوچک خانهاش و هیچ شانهای و نشانهای هم برای همراهی کنارش نگذارند چه میکند؟….ساده انگارانهاست اگر فکر کنید، تنها میگرید و اندوهش را با کسیقسمت نمیکند. زن در و دیوار را با خود همراه میکند.زن دل سنگ را هم میلرزاند و این همه از هنر زلال زنانگی اوست. در همان چهار دیوار ، تمام اجزای و اشیاء را با خود همصدا میکند. با آینه میگرید. با پنجره میگرید، با پردهها ، پارچه ها، دیوارها و گاه اشک کلمات را هم در میآورد.
سالهاست که در جامعه مردسالارانه، گریه، ضعف تلقی شد و زن ضعیف نیز کجا تواند دستی به قدرت برای قدرتمداران بالا ببرد؟ برای همین زنانی که ناگزیر در فضای مردسالارانه کار میکنند در پس صورت بزک نکرده و بیرنگ خود، زن زلالی را پنهان با خود یدک میکشند ولی در ظاهر با صدای بلند با مردها میخندند و گاه نیز مردانه تر از آنها صدای نخراشیده خنده را رهای آسمان میکنند. در این میانه دیگر هیچ کس از آنها توقع زاری و زمه های زنانه را ندارد. اینجاست که آن حجم محصور ، زن را در بر میگیرد و به گاه غم، زن ترجیح میدهد در چهاردیوار خانه بماند. با این همه اما زنانگی دیوار بردار نیست و زن درست برعکس مرد هرگز تنها گریه نمیکند.
در خانه تنها بودم. حکم همان زنی که در چهاردیواری مانده بود و اندوهی سقف خانهاش را شکافت و بعد دلاش را. برای منی که به گاه غم یادم ندادهاند که سراغ مرد همسایه یا زن صاحبخانه بروم و زار بزنم، کلمات معشوقههای خوبی شدند و آوار شدم بر سر کلمات و من و کلمات با هم زار زدیم. از برکت دنیای مجازی من هم تنها بر ویرانی یک غم نگریستم. شانههایی به همراهی آمدند و آبادم کردند.
و حالا بعد از آباد شدن کافیست داشتههایت را به صف کنی و بگذاری تمام نداشتههایت از رو بروند. چشم چرانی کن در دشت تنات. خوب که هیزی کردی، تازه دستت میآید که این دل و دست و تن ناب و ناز را همه ندارند و آنانی که نیمه و ناکارش را دارند هم بیش از تو که سالار سلامتی بر آن میبالند آنوقت تو پایی به بلندای تمام گامهای عالم داری و باز کوته قدمی می کنی؟ دستی به درازای چیدن همه گلهای عالم داری و آنگاه هرزه چینی میکنی؟ نگاههایی به پهنای همه پنجرههای جهان داری و کوته نظری میکنی؟
باشد غمگین شو اما وقتی غمگین میشوی، هراس مکن. وقتی دیدی غم چمپاتمه مینشیند کنج خانه و خیال رفتن ندارد، باز هم هراس نکن، شاخ و بالش را هرس کن تا زیاده نپیچید به پروپایت. عین یک باغبان، دلت برای گوشه گوشه هستی کوچکت بسوزد. وقتی پیر این باغ شدی دیگر بهانه نگیر و بگذار ریزترین جوانههایی که رنگ جادوییشان، عین پوست لیز یک داروک سبز میماند، در تن و جانت نفس تازه کند و بعد خیالت راحت که تو بدبخت ترین زن عالم نیستی وقتی هستند زنانی که بر بستر کودکان خود بی دست و پا شدن خود را آرزو میکنند تا در عوض یک دست یا یک چشم یا یک پای کودکشان به آنها برگردد. قصه نمیبافم. پنجره باز میکنم به خانه همسایه به خیابان به کوچه، خوب نگاه میکنم آنگاه که آب دهان کودکی ناگزیر خطی از خجلت و درماندگی برای مادرش در کوچه به راه انداخته و مادر را توان راست نگاه داشتن گردن بینای کودک علیلاش نیست، به گردن صاف خودت و کودکت ببال و بگذار خطوطی از خجالت صورتت را درهم کشد و برای همیشه یادت بماند که به گاه غمگینی «سلامت» را به «مالکیت» ترجیح دهی.
به ضیافتی خودم را مهمان کردهام. همپای اسبها از کنار رودخانه چریدم دشت را با چشمهای زندهام و بعد از میان سبزیهای تازه کرفس خریدم و به خورشت خوشمزهای خودم را میزبان شدم. گلهای وحشی را هم از کنار رودخانه تا میز خانه کشاندم تا ضیافت این روز شیرین را تنها نباشم .من آبادی بعد از این همه ویرانی را مدیون طبیعت زنانه خویشم.
