• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

من بازی را با خوی زنانه می بازم

به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قواره‌اش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظه‌اش. دیدی آدم هایی را که تاریخ می خوانند و ستون‌های خانه فلان هنری چندم و چاک قبای” قوام” و ناز و ادای “مادام” تمام ایام شوم ” شام” را سرتا سر از بر‌‌می‌شوند، من تمام پچ پچ‌های شبانه و پیچ‌های آن خانه اولی‌مان را روزی هزار بار در این مغز لعنتی‌ام مرور می کنم و حتی بوی عرق تند زیر بغل و خس خس نفس‌های بیمارت را که با آن ماسماسک لعنتی اکسیژن هم از آسم نمی‌رهیدی و می مردی و می مردم تا نفست بالا بیاید از یاد نمی‌برم.

من حتی کپک های به جا مانده  روی لباسها در تشت خانه زیر شیروانی مان را  یاد دارم و خوب می‌دانم بهانه‌ات برای در رفتن از زیر بار تقسیم کار چه بود؟ تو تاریخ را از بر بودی و به زعم خویش سنت را بیزار  و خواستی تاریخی نو بنویسی تا اینبار مرد،  بازوی زن باشی نه برومند خیالی خانه. گذاشتی من نان‌آوری کنم و تو مهربانی. یادت هست ما حتی کهنه‌ها را هم قسمت می‌کردیم تا زن و مرد تاریخ ما در لمس و لولیدن میان بوی تند اسهال و یبوست کودک خانه نیز برابر باشند. اما بازی از همان روزی عوض شد که من هر روز یک وعده اضافه تر کهنه شستم.

من و تو خشتک و تشتک یک حکومت برهم می زدیم اگر می گفتند که عاطفه و احساس زن، قدرت تصمیم و قضاوت منطق‌مند را از او باز می‌ستاند و با این استدلال، صندلی قضات و باقی صندلی‌ها را از او دریغ می‌کردند برای همین در تاریخ خویش نوشته‌مان نوشتیم که عاطفه و مهربانی جای خود، اقتدار و منطق استوار جای خود و برای همین قرار شد که همه خصلت و خصایص خوب و بد  روزگار درهم  و با هم قسمت کنیم و بیخود بهانه به ریش هم نبندیم و بار و بنه با هم به مقصد برسانیم. ولی نشد. آن قوزک سیاهی که درست وسط استخوان بلند دست تو بود کار را خراب کرد. یک روز همینطوری از این دهان بی عنان‌ام در رفت و گفتم دست لاغرت دلم را خون می‌کند خاصه آن قسمتی که دست خم و راست می شود. درست همان قسمتی از دست  که تو به زمین یا میز تکیه می دهی تا کف دستت را به چانه بگیری بعد از مدت‌ها پوستش خشک می‌شود و رنگش تیره. گفتم  ظاهرش ملال انگیز می‌شود و تا راه می روی من از پشت آن قسمت چروکیده دستت را می بینم دلم  ریش می‌شود برایت.

از فردای همان روز هرجا که جر زدن سخت می‌شد تند بر می گشتی و همن دایره سیاه و چروکیده حک شده روی استخوان دستت را نشانم می دادی  و با چنان شیطنتی کودکی می‌کردی که ” ببین من که دستم ، دلت را می برد” به همین راحتی دلم می رفت و نازت را می خریدم و خودم تا خود صبح کهنه‌ها را می‌شستم و خیالم هم تخت بود که برای دلم هست و لازم نیست حالا برای تاریخ غصه بخورم اما تاریخ از همان جا عوض شد که من زنانگی‌ام را دوست داشتم و هرچه هم که زور می زدم نمی توانستم برای برابری در حریم کوچک خانه سینه بدرم و بیهوده مزه شیرین یک زندگی ناب را تلخ کنم.

یادت هست همین خوی زنانه که تومی گفتی دارد حق ات را پایمال می کند چه بلایی سرمان آورد توی آن انباری نه متری اجاره‌ای؟  همه دیوارش سیمان سیاه بود. ته آن، یک سوراخی برای تهیه غذا بود وآن طرف‌تر سوراخ دیگری برای تخلیه غذا و این مجموعه را با تمام آن هیبت زار‌اش “اتاق” نام نهادند و من و تو هم از اجاره‌مناسب‌اش دو شب متوالی جشن سه‌نفره برپا کردیم تا آنکه شبی شهر برهم زدیم از شب نشینی میهمانان ناخوانده‌ای که جا خوش کردند و من دلم رضا به بیرون کردن‌شان نمی‌داد و خانه هم آنقدر بزرگ نبود که برای همیشه هم ما بمانیم و هم آنها. من بازی را دوباره به همان خوی زنانه باختم فردا خانه را برای‌مهمان های بی پناه خالی کردیم وشاید هم به همخانگی با آن ها دلمان رضا نمی‌داد.به هر تقدیر دوباره خانه ‌به دوش شدیم. هیچ عقل سلیمی این کار را نمی کرد اما تو خودت هم آن شب درست عین یک “زن” گریه کردی. شب‌های قبل من با پسرک خواب آلودی که نفسش سینه‌ام را داغ می کرد می نشستم گوشه‌حیاط و تو یکی یکی اسباب و اثاث را بیرون می آوردی تا خوب به خدمت مهمان ناخوانده با آن  جاروی دسته بلند خانه برسی. شب سوم من خشکم زد گوشه حیاط و تو از انبار یا همان اتاق ما بیرون نیامدی . من میان دوتا بالشت ترکمنی و یک بقچه لباس و یک پنکه چهارپر سبز رنگ و چندتا جعبه کتاب نشسته بودم تا مثل شب‌های قبل بیایی یکی یکی بسته‌ها را برگردانی و بگویی ” لعنتی ! سوراخ دیگری ساخت و باز هم در رفت.” اما نیامدی و وقتی من آمدم بالای سرت ، چشمت درست عین من که همیشه اشکم دم مشکم است خیس بود. آن شب اگر چه چندش سختی بر پوست تن هردوی ما نشست اما نه تو دلت آمد. آخر نمی‌شد موش فارغ‌شده و نوزاد‌های ریز صورتی‌اش را از زیر تخت یک نفره‌مان بیرون کنیم.

از آن شب تا امشب به اندازه تمام تاریخ آدم بارید بر من اما هنوز در پیچ و خم همان خانه‌ای مانده‌ام که دیدم تنها با ده هزار تومن در ماه  “موش‌ها و آدم‌ها ” چه برابر بود حق‌شان و من و تو چه ‌خوب خرده گرفتیم بر آنهایی که تنها به خاطر اینکه زن عاطفی‌تر است و ممکن است در میدان استدلال ببازد ، هزار صندلی مردانه در بالای شهر می چینند اما در عوض یک غرش کوچک در آسمان همین شهر کافیست تا صندلی برابر برای زنان در زندان چیده شود.

امشب باز با کودکم حرف زدم همان کودکی که آن شب با من و موش‌ها و تو زیر یک سقف خوابید. گفت پدر عازم سفر است. می رود با همسرش در بلادی دور زندگی کنند.

امشب با تو هم حرف زدم گفتی از گذشته حرف نزن . گفتی “تمام این سالها برای داشتن کودکت نق زدی . خب الان من همه زورم را زدم که با خودم ببرمش اما نتوانستم. بیا و ببرش.” به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قواره‌اش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظه‌اش. تمام آن روزها که التماس کردم برای دیدن و داشتن کودکم گفتی برای دیدن‌اش باید از همسرت اجازه بگیرم و نشد و آنقدر مجال مادری کردن اندک بود که همان ماهی یک بار را هم کودک می رمید و می ترسید از تنهایی خانه‌ام و بهانه تو را می‌گرفت.

هشت سال گذشت و اینجا من باز یک خانه نه متری دارم که دیوار‌هایش اینبار از سیمان سفید است. به پسرک می گویم نمی‌ترسی بیایی اینجا و باز تنهایی مرا ببینی؟  می گوید ” نه مادر من از اینکه پدر برود و اینجا تنها بمانم می‌ترسم.” آتش گرفتم از هراس دل کوچکش.از بی‌قراری‌اش. از هراس تنها ماندن‌اش. نمی دانم اصلا به او گفتم یا با خودم نق زدم: ” نترس پسرکم، من هم آن روز که پدر گفت عاشق دوست زیبای من شد  و با او می رود ترسیدم. نترس نازنین،  من  هنوز زن‌ام و از تصور قوزک دست‌های استخوانی پدرت که حتما نتوانسته و نه آنکه نخواسته  تو را هم با خود ببرد دلم  ریش می‌‌شود. دلم برای موش‌هایی که من خانه‌را برای آنها خالی کردم هم می گیرد . بگذار تاریخ در زندگی حقیر ما نیز دوبار تکرار شود . یک بار من تنها می شوم بار دیگر تو . شاید این تنهایی ناگزیر تو را به من نزدیک تر کند و دیگر تو از تنهایی خانه کوچک من فرار نکنی . می دانم به پدرت خوب خو کردی . می دانم سخت است برایت.اما قول بده با نداری ها و تنهایی ها و سختی‌هایم بسازی و بیایی.  قرار ما فردای همان روزی که پدرت پرواز کرد. یا تو بیا. یا من می‌آیم و اصلا هم دلم نمی گیرد اگر باز بگویی ” مادر! من نمی دانم چرا پدر را بیشتر از تو دوست دارم”. آخر من هم او را بیشتر از تو دوست داشتم و هنوز مانده‌ام این چه عشقی بود که دوبار پدرت را ناگزیر به ترک دو دیوانه‌ای کرد که نمی‌دانند چرا او را بیشتر دوست داشتند.

پی نوشت

معلوم است که من خدای خوبی ها نیستم و حتما یک جای این دوست داشتن من می لنگید که عشق دیگری پیروز شد . پس لطفا اگر خواستید نظر دهید یک طرفه به محکمه رفتن را نمی پسندم و اینها که گفتم هم نقش مسیحایی و صورت دیگر برای سیلی جلو آورد یا احساس گناه نیست.  واقعیت است که ممکن است همین فردا برای همه پیش آید.

۲۵ تیر ۸۷ | 5 ماه و 25 روز پیش | روزانه | ۲۸ نظر

نامه به کودکی که دزدیده شد

ماه

با چه شعفی آمده بودم بدزدمت. چرا دزدی؟ خب آخر اختیار انتخاب کودک که دست مادر نیست عزیز دل من! اختیارت دست مردی بود که بد بود اما بدی نبود . نشان به آن نشان که وقتی عاشق رفیق‌ام شد، مثل بیشتر مرد‌های دیار ما زیرآبی نرفت. نشان به آن نشان که بی رحمی نکرد وخودش سیر تا پیاز قصه را گفت و نگذاشت یکهو از در برسم و ناگهان بوسه داغی ببینم و بعد داغی تا ابد به دلم بنشیند. آنقدر ساده و صادق بود که قصه عشقش را حتی یکدفعه هم نگفت. آرام آرام گفت. توی اتوبوس زهوار درفته بین راهی نشسته بودیم و او اولین نشانه ها را گفت و بعد کم کم قصه پرغصه ماسر گرفت. به دل بد راه ندادم و گفتم من هم دوست‌های مرد، بسیار دارم. هیچ عیبی ندارد. او هی می خواست بگوید که این حس او اما طور دیگری است و من هی می‌خواستم باورداشته باشم که نه طور دیگری نیست و او خیالاتی می‌شود.

می دانی چرا؟بزرگ که بشوی می‌فهمی نازنین‌ام. می‌فهمی که دروغ است اگر زن و مردی بگویند هیچ کس دیگری در زندگی مشترک وسوسه‌شان نمی‌کند. برای همین توی صندلی پوسیده اتوبوس تا خرخره فرو رفتم و توی دلم به صداقت‌اش بیش از خیانتی که دیگران همیشه از آن نگرانند می‌بالیدم . برایم او غنی از صداقت بود که با صراحت از وسوسه‌ای سخن می‌گوید که من جرات بازگو کردن‌اش را هرگز نداشتم و فقط می‌دانستم زانوی من هم گاهی پی وسوسه‌ای خم می‌شود اما می دانستم هرچقدر خم شود، باز تمام وسوسه‌های شیرین عالم هم نمی‌ارزد که یک زندگی سه نفره را برهم زنم و بروم. وسوسه‌ ممکن است زانوی خیلی ها را بشکند اما چارچوب زندگی را نه. ولی او با دلش رو راست بود و با من نیز. زانویش که شکست، چارچوب خانه را هم شکست. سه تکه شدیم. من یک سو بودم، سوی دیگر او با همسر جدیدش و در روبرو تو با مادربزرگت ماندی تا سهم هردوی ما باشی.

همه چیز سخت بود. اما مگر خام بودم که بگذارم کسی بفهمد سخت است. پس همه چیز خوب بود. تو را هم هروقت که دلم خواست می‌دیدم اما فقط چند سال. بعد از آن یک اتفاق لعنتی باعث شد که همه چیز عوض شد.

من یک جا چیزی نوشتم که به دل پدرت و همسر جدیدش خوش ننشست و شاکی شدند که چرا مظلوم نمایی کردم واصلا چرا یک قصه مشترک را ‌نوشتم. ولی آخر نازنین‌ام من که جز نوشتن چیزی آرامم نمی‌کرد . تازه من که آنجا هیچ نشان و نامی از آنان نداده بودم. درست مثل الان و در همین خانه با این تفاوت که اینجا نام و نشانی از خود هم به جا نمی گذارم.البته آن جای اولی کمی علنی تر بود و انگار نباید قصه ساده یک اتفاق پنهانی را جار می‌زدم. ولی من نوشتم و نتیجه آن شد که سه تیکه ما را دو تکه کردند. یعنی تو از آن پس دیگر ضلع سوم مثلث ما نبودی. تو را با خودشان بردند. آخر هم نفهمیدم چرا. شدی همخانه پدر و همسر جدیدش و دیگر قرار من و تو شده بود به اختیار کس دیگری که آن کس حتی پدر تو هم نبود. همان دوست سابق من بود که تو دیگر باید مادر صدایش می کردی.

یادت هست خودم با چه اصراری یادت دادم که مادر صدایش کنی؟ آخر خل شده بودم وقتی خل شدن‌ات را می‌دیدم. تمام خانه را می‌دویدی و از ذوق کف پاهایم را می‌بوسیدی و می‌گفتی پس تو ناراحت نیستی که بابا با کس دیگری هست و من هم او را مادر صدا کنم؟ گفتم نه. ولی از همان روز حسادت کردم. این اداهای روشنفکری به من نمی‌آمد. اما تا دلت بخواهد من ادا در آوردم و شکایت به دادگاه هم نبردم تا این ادا تکمیل تر شود. حتما یادت هست که می‌گفتی بگذار خودم بزرگتر شوم می‌آیم پیش تو و می‌شوم مال خود خودت. من هم که دلم خوش بود به این وعده تو و اصلا دلم نگرفت که نیامدی بخوابی روی آن تخت کوچک نازی که برای تو درست کرده بودم. سه سال آن تخت فقط مهمان ماهانه داشت و کم کم همان ماهی یکبار هم تو را خسته می کرد. حوصله خانه سرد و تنهای مرا نداشتی و زود دلت برای خانه گرم و شلوغ پدر تنگ می‌شد و زود می رفتی.

همین بار آخری که با خودم قرار شد گذاشتم بدزدمتُ با پدرت بعد از سالها حرف زدم و انگار هنوز هم آدم بدی نیست. هنوز عاشق همسرش است و نگذاشت نق بزنم که چرا من برای دیدن دردانه‌ام باید از زن دیگری اجازه می‌گرفتم و تازه از من هم شاکی شد که چرا قدر کارگری و کلفتی کردن‌های زنی که تا نیمه‌های شب بالای سرت بیدار بود را نمی‌دانم. هرچه زور زدم نتوانستم حالی‌اش کنم که خب آن کلفتی کردن‌ها حق من بوده . می‌گذاشتین خودم شب بیداری می کشیدم تا نفس‌ام در برود و الان هم منتی نبود . تو چی ؟ تو می‌فهمی که چه می گویم. نه؟

سهم من البته آنقدر‌ها هم که دارم نق می‌زنم کم نبود. سهم من به دنیا آوردن‌ات هم بود که حکایت‌اش را یک روز دیگر مفصل برایت می‌نویسم تا بدانی چه سهم بسیاری است همین درد دلچسب زایش. بعد کهنه‌شستن و خوابیدن زیر طناب‌های باریکی که کهنه‌های سفید و براق‌ شده‌ات را توی حیاط باد می‌داد. از پدرت بپرس. گاهی مثل دیوانه‌ها با هم زیر کهنه‌های آویز شده دراز می‌کشیدیم و درست بالای کهنه‌ها و در امتداد نگاه هردوی ما یک شب سیاه پر از ستاره بود که ما مست‌اش می شدیم، درست وقتی که تو مست خواب بودی. سهم شیرینی بود. وبعد شیر دادنت، تاتی تاتی دادنت با تنها خرگوش مریض حیاط خانه بازی دادنت ، ” یه شب مهتاب ” را یاد دادنت ….

داشتم می‌گفتم. آمده بودم که بدزدمت. با چه شوقی شال و کلاه کردم و تا رسیدم به تو…کنارم ایستادی . تمام قد و دیدی که تمام جیبم را خالی کردم و از هر کسی که کنارم بود پول قرض کردم تا برای نازنینی که جرائت نه گفتن به دل کوچکش را ندارم «پلی استیشن» بخرم. من به یک راه طولانی به تو دل بسته بودم و موسیقی راه را هم درست از همان خواننده‌های رپ امروزی که تو دوست داری انتخاب کرده بودم ولی تو «پلی استیشن» را که گرفتی رفتی. نماندی. التماس کردم باز هم نماندی. هیچ کسی به تو زور نگفت. هیچ کسی برایت باید و نباید تعیین نکرد. خودت عجله داشتی و رفتی. سرم داغ شد. نفسم داغ تر از آن. انگار از دهانم دود سیاهی می‌آمد و بعد صاف می‌رفت توی چشمم و می سوزاند این دو دریچه سیاه توی صورتم را.جلوی همه کسانی که گفته بودم برای دزدیدن تو آمده‌ام، سرم را انداختم پایین و از خجالت این همه شتاب تو برای رفتن، آن شب فقط به زمین نگاه می‌کردم.

وقتی با من بودی ساعت رفتن‌ات را که کوک می‌کردی چندبار هم شماره خانه «خودت» را می‌گرفتی و می‌گفتی که زود می‌آیی . زود هم رفتی. یک ماه گذشت …گفتم زنگ که نزنم حتما و حکما خودت زنگ می‌زنی. آخر نمی‌خواستم به کسی که به قول پدرت در خانه حتی یکبار هم سراغ مادر ش را نمی‌گیرد زنگ بزنم .زنگ نزدی نه در آن یک ماه بلکه در تمام این سالها. حتی روزهایی که مثل احمق‌ها منتظر تبریک روز مادر می‌نشستم . آن شب خوابم را برای که تعریف کردم؟ خواب دیده بودم که زنگ زدی. باورم نمی‌شد. گفته بودم که زنگ نزنم، حتما و حکما دلت بی تاب می شود و زنگ می زنی. تمام تنم لرزید از صدای معصومانه‌ات وقتی گفتی:

«می‌خواستم ببینم برگ گارانتی پلی استیشن پیش تو جا مانده یا….»

هرچه فکر کردم دیدم …دیدم…ماهی یکبار دیدن در تمام این سالها خب، تو را اینگونه ساخته. من برای یک دیدار یک روزه کجا طاقت «نه» گفتن به خواسته‌های ریز و درشتت را داشتم؟ تو چون امیر قلعه یک روزه فرمان می‌دادی، من عاشقانه گوش به امر بودم تا چشمهای معصومت برق بزند و من بنوشمش. مادر نیمه بودن یعنی این. یعنی تو هیچ وقت تنهایی‌ها و های و هوارها و سر به دیوار کوبیدن‌های مرا ندیدی و من شده بودم مادری که توان خریدن همه چیز را داشت چون هیچ وقت «نه» نمی‌گفت . پس لابد وضع اش به راه است و ملالی نیست و مادر می‌تواند کماکان تنها باشد اما پدر نه. چون آنقدر سهم او برای با تو بودن زیاد بود که تو نداری‌ها، قرض و قسط‌ها، دلتنگی‌ها و همه بالا و پایین زندگی او را دیده‌ای و حالا اگر غمخوارش نباشی عجیب است. شتابت را خوب می‌فهمم. ما تنها دلتنگی و دغدغه‌ها و نداشته‌های کسانی که وقت بیشتری را با آنان سپری کرده‌ایم، می بینیم و بی‌قرارشان می شویم.

ناشی گری کردم، باید از همان زمان که چهار سال بیشتر نداشتی می‌دزدیدمت نه حالا که هشت سال خو کردی به خوبی‌های دزدهای مهربان دیگر. دارم اراجیف می‌بافم؟ هذیان می‌گویم؟ راست می‌گویی تو هنوز آنقدرها بزرگ نشدی و این خزعبلات دل کوچکت را می فشارد. باشد هیچ نمی‌گویم. تازه وفتی اجازه دزدیدن تو را هم صادر می کنند ، بدزدمت که چه شود که دلت خون شود؟ یا دل من خون شود … باشد بگو کدام بازی کامپیوتری را برایت بخرم؟ اصلا بگو ببینم تو مجموعه کامل هری پاتر را داری؟ نازنین‌ام…من چیزیم نیست…یک کم سرما خورده‌ام صدایم گرفته….خوب می‌شوم مادر.

۰۶ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 14 روز پیش | روزانه | ۳ نظر
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

لندن همسایه لب ایتالیا کودک تنهایی مادران ملافه غم اشک گریه آکسفورد رختخواب عشق دیجیتالی زانو خانه به دوش همسر پاریس زنانگی مرد حجاب زن طلاق غمگین خیانت مادر عشق هوس بلژیک ایرانی لرزش دل عشق نیمه نیمه دوچرخه کامل وسوسه دزدی گناه مادران من کالج سهم پدر دشت مردسالاری فرزند بیشه

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License