من بازی را با خوی زنانه می بازم
به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قوارهاش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظهاش. دیدی آدم هایی را که تاریخ می خوانند و ستونهای خانه فلان هنری چندم و چاک قبای” قوام” و ناز و ادای “مادام” تمام ایام شوم ” شام” را سرتا سر از برمیشوند، من تمام پچ پچهای شبانه و پیچهای آن خانه اولیمان را روزی هزار بار در این مغز لعنتیام مرور می کنم و حتی بوی عرق تند زیر بغل و خس خس نفسهای بیمارت را که با آن ماسماسک لعنتی اکسیژن هم از آسم نمیرهیدی و می مردی و می مردم تا نفست بالا بیاید از یاد نمیبرم.
من حتی کپک های به جا مانده روی لباسها در تشت خانه زیر شیروانی مان را یاد دارم و خوب میدانم بهانهات برای در رفتن از زیر بار تقسیم کار چه بود؟ تو تاریخ را از بر بودی و به زعم خویش سنت را بیزار و خواستی تاریخی نو بنویسی تا اینبار مرد، بازوی زن باشی نه برومند خیالی خانه. گذاشتی من نانآوری کنم و تو مهربانی. یادت هست ما حتی کهنهها را هم قسمت میکردیم تا زن و مرد تاریخ ما در لمس و لولیدن میان بوی تند اسهال و یبوست کودک خانه نیز برابر باشند. اما بازی از همان روزی عوض شد که من هر روز یک وعده اضافه تر کهنه شستم.
من و تو خشتک و تشتک یک حکومت برهم می زدیم اگر می گفتند که عاطفه و احساس زن، قدرت تصمیم و قضاوت منطقمند را از او باز میستاند و با این استدلال، صندلی قضات و باقی صندلیها را از او دریغ میکردند برای همین در تاریخ خویش نوشتهمان نوشتیم که عاطفه و مهربانی جای خود، اقتدار و منطق استوار جای خود و برای همین قرار شد که همه خصلت و خصایص خوب و بد روزگار درهم و با هم قسمت کنیم و بیخود بهانه به ریش هم نبندیم و بار و بنه با هم به مقصد برسانیم. ولی نشد. آن قوزک سیاهی که درست وسط استخوان بلند دست تو بود کار را خراب کرد. یک روز همینطوری از این دهان بی عنانام در رفت و گفتم دست لاغرت دلم را خون میکند خاصه آن قسمتی که دست خم و راست می شود. درست همان قسمتی از دست که تو به زمین یا میز تکیه می دهی تا کف دستت را به چانه بگیری بعد از مدتها پوستش خشک میشود و رنگش تیره. گفتم ظاهرش ملال انگیز میشود و تا راه می روی من از پشت آن قسمت چروکیده دستت را می بینم دلم ریش میشود برایت.
از فردای همان روز هرجا که جر زدن سخت میشد تند بر می گشتی و همن دایره سیاه و چروکیده حک شده روی استخوان دستت را نشانم می دادی و با چنان شیطنتی کودکی میکردی که ” ببین من که دستم ، دلت را می برد” به همین راحتی دلم می رفت و نازت را می خریدم و خودم تا خود صبح کهنهها را میشستم و خیالم هم تخت بود که برای دلم هست و لازم نیست حالا برای تاریخ غصه بخورم اما تاریخ از همان جا عوض شد که من زنانگیام را دوست داشتم و هرچه هم که زور می زدم نمی توانستم برای برابری در حریم کوچک خانه سینه بدرم و بیهوده مزه شیرین یک زندگی ناب را تلخ کنم.
یادت هست همین خوی زنانه که تومی گفتی دارد حق ات را پایمال می کند چه بلایی سرمان آورد توی آن انباری نه متری اجارهای؟ همه دیوارش سیمان سیاه بود. ته آن، یک سوراخی برای تهیه غذا بود وآن طرفتر سوراخ دیگری برای تخلیه غذا و این مجموعه را با تمام آن هیبت زاراش “اتاق” نام نهادند و من و تو هم از اجارهمناسباش دو شب متوالی جشن سهنفره برپا کردیم تا آنکه شبی شهر برهم زدیم از شب نشینی میهمانان ناخواندهای که جا خوش کردند و من دلم رضا به بیرون کردنشان نمیداد و خانه هم آنقدر بزرگ نبود که برای همیشه هم ما بمانیم و هم آنها. من بازی را دوباره به همان خوی زنانه باختم فردا خانه را برایمهمان های بی پناه خالی کردیم وشاید هم به همخانگی با آن ها دلمان رضا نمیداد.به هر تقدیر دوباره خانه به دوش شدیم. هیچ عقل سلیمی این کار را نمی کرد اما تو خودت هم آن شب درست عین یک “زن” گریه کردی. شبهای قبل من با پسرک خواب آلودی که نفسش سینهام را داغ می کرد می نشستم گوشهحیاط و تو یکی یکی اسباب و اثاث را بیرون می آوردی تا خوب به خدمت مهمان ناخوانده با آن جاروی دسته بلند خانه برسی. شب سوم من خشکم زد گوشه حیاط و تو از انبار یا همان اتاق ما بیرون نیامدی . من میان دوتا بالشت ترکمنی و یک بقچه لباس و یک پنکه چهارپر سبز رنگ و چندتا جعبه کتاب نشسته بودم تا مثل شبهای قبل بیایی یکی یکی بستهها را برگردانی و بگویی ” لعنتی ! سوراخ دیگری ساخت و باز هم در رفت.” اما نیامدی و وقتی من آمدم بالای سرت ، چشمت درست عین من که همیشه اشکم دم مشکم است خیس بود. آن شب اگر چه چندش سختی بر پوست تن هردوی ما نشست اما نه تو دلت آمد. آخر نمیشد موش فارغشده و نوزادهای ریز صورتیاش را از زیر تخت یک نفرهمان بیرون کنیم.
از آن شب تا امشب به اندازه تمام تاریخ آدم بارید بر من اما هنوز در پیچ و خم همان خانهای ماندهام که دیدم تنها با ده هزار تومن در ماه “موشها و آدمها ” چه برابر بود حقشان و من و تو چه خوب خرده گرفتیم بر آنهایی که تنها به خاطر اینکه زن عاطفیتر است و ممکن است در میدان استدلال ببازد ، هزار صندلی مردانه در بالای شهر می چینند اما در عوض یک غرش کوچک در آسمان همین شهر کافیست تا صندلی برابر برای زنان در زندان چیده شود.
امشب باز با کودکم حرف زدم همان کودکی که آن شب با من و موشها و تو زیر یک سقف خوابید. گفت پدر عازم سفر است. می رود با همسرش در بلادی دور زندگی کنند.
امشب با تو هم حرف زدم گفتی از گذشته حرف نزن . گفتی “تمام این سالها برای داشتن کودکت نق زدی . خب الان من همه زورم را زدم که با خودم ببرمش اما نتوانستم. بیا و ببرش.” به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قوارهاش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظهاش. تمام آن روزها که التماس کردم برای دیدن و داشتن کودکم گفتی برای دیدناش باید از همسرت اجازه بگیرم و نشد و آنقدر مجال مادری کردن اندک بود که همان ماهی یک بار را هم کودک می رمید و می ترسید از تنهایی خانهام و بهانه تو را میگرفت.
هشت سال گذشت و اینجا من باز یک خانه نه متری دارم که دیوارهایش اینبار از سیمان سفید است. به پسرک می گویم نمیترسی بیایی اینجا و باز تنهایی مرا ببینی؟ می گوید ” نه مادر من از اینکه پدر برود و اینجا تنها بمانم میترسم.” آتش گرفتم از هراس دل کوچکش.از بیقراریاش. از هراس تنها ماندناش. نمی دانم اصلا به او گفتم یا با خودم نق زدم: ” نترس پسرکم، من هم آن روز که پدر گفت عاشق دوست زیبای من شد و با او می رود ترسیدم. نترس نازنین، من هنوز زنام و از تصور قوزک دستهای استخوانی پدرت که حتما نتوانسته و نه آنکه نخواسته تو را هم با خود ببرد دلم ریش میشود. دلم برای موشهایی که من خانهرا برای آنها خالی کردم هم می گیرد . بگذار تاریخ در زندگی حقیر ما نیز دوبار تکرار شود . یک بار من تنها می شوم بار دیگر تو . شاید این تنهایی ناگزیر تو را به من نزدیک تر کند و دیگر تو از تنهایی خانه کوچک من فرار نکنی . می دانم به پدرت خوب خو کردی . می دانم سخت است برایت.اما قول بده با نداری ها و تنهایی ها و سختیهایم بسازی و بیایی. قرار ما فردای همان روزی که پدرت پرواز کرد. یا تو بیا. یا من میآیم و اصلا هم دلم نمی گیرد اگر باز بگویی ” مادر! من نمی دانم چرا پدر را بیشتر از تو دوست دارم”. آخر من هم او را بیشتر از تو دوست داشتم و هنوز ماندهام این چه عشقی بود که دوبار پدرت را ناگزیر به ترک دو دیوانهای کرد که نمیدانند چرا او را بیشتر دوست داشتند.
پی نوشت
معلوم است که من خدای خوبی ها نیستم و حتما یک جای این دوست داشتن من می لنگید که عشق دیگری پیروز شد . پس لطفا اگر خواستید نظر دهید یک طرفه به محکمه رفتن را نمی پسندم و اینها که گفتم هم نقش مسیحایی و صورت دیگر برای سیلی جلو آورد یا احساس گناه نیست. واقعیت است که ممکن است همین فردا برای همه پیش آید.
عشقهای نیمه یک زن
بچه که بودم اتفاقی راه کج کردم و پدر غافلگیر شد از حضور بی دعوت کودکی در آغوشش. مادر بعدها میگفت؛ همان یک بار شد و نه بیشتر. آخر پدر در سنت پدر خویش چنین یافته بود که «مرد» باشد و محکم و آغوش و نوازش در سنتاش غریبه بود اما کارگری و نانآوری تا دلت می خواست در قاموسش آشنا بود و کمرشکن.
پدر روز به روز خموده تر میشد و من روز به روز بشاشتر، او محکمترو من شلتر.
و حالا بی خیال آمار بهاری که از سرم گذشت مرور می کنم تمام بهارهایی را که پدر به رسم همان سنت پدرانهاش، سالی یک باراسکناس و عیدانهای در کیسه لباس ما میانداخت و بوسهای بر کاسه سر ما.کم بود. عجیب کم بود اما این تمام کاستیها نبود که کم بودنهای دیگری نیز دل میفشرد. می شدعاشق خلوص پدر بودن اما دلتنگ نبوغ پدران دیگر. میشد رخسار خسته پدر راستایش کرد اما تشنه گفتار ناب پدران دیگر بود. میشد پای ترک خورده پدر را با برگ و پوست سابیده شده گردو مرحمی گذاشت و تا صبح همدرد و همغصه غمهای پدر بود اما دلتنگ قصههای مثنوی و شاهنامه شبانه پدران دیگر.
پدر تا دلت میخواست به رسم سنتی که با آن عجین شده بود، پدری میکرد و من در این دنیای مدرن مزخرف اما له له میزدم تا پدری برایم یک خط تنها یک خط شعر بخواند یا حداقل کتابهای کلاس اول راهنمایی را اشتباها برای دختری که سال آخر دوره راهنمایی را می گذارند نخرد.
بزرگتر شدم و در کنار عشقهای نیمهام به پسرهایی که بلد نبودم یا یاد نگرفته بودم که چگونه نگه شان دارم عشقهای نیمه دیگری نیز شکل گرفت. عشق به پدرانی که به جز نان، کلمه هم گذاشتهاند در سفره خانهشان. عشق به پدرانی که در قاموس شان علاوه برکار، تفریح هم عار نبود. عشق به پدرانی که عشق به شاملو و شریعتی دوران نوجوانی را مضحک نمی دانند. عشق به پدرانی که …
شاید برای همین است که «بابائی» صداکردن مردی اگرچه به قواره دهن من نمیآید اما به قواره دل کوچکم همیشه خوش نشست و خوش تر آن گاه است که میدانی این عشق هم نیمه است و تو دختر واقعی تنها یک پدری که حتی اگر هیچ شعری بلد نباشد، خوب اما بلد است که تو را به دختران دیگر ترجیح دهد. آخر زن دوست دارد که ترجیح داده شود در حصار کوچک همه مردانی که دورش را گرفتهاند. پدر، برادر، معشوق و حتی گاه همکار. این هم سنت ماست حتی اگر خروار خروار کتاب و معادلات دنیای مدرن را زیرورو کنی باز در ناخودآگاه ات زن هستی و دوست داری که «ترین» پسوند صفاتی باشد که مردان در وصفات میگویند. دلت قنج میرود وقتی برای پدرت، برادرت، مرد دلخواهت، می ایستی و او همه نداشتههای تو را به لذت تمام داشتههای های عالم ترجیح میدهد اما محال است کسی که جای پدر برگزیدی شان تا حسهای نداشتهات در دنیای کلمات را با پدری دگرگونه تجربه کنی، به عبارت آشنای دیار خودمان، صد چون تویی را با یک تار موی دخترش عوض کند.
بر میگردی؛ میبینیپدر نیمه است، پدرجایگزین یا همان «بابایی» نیمه است. برادر نیمه است. مرد تنهایی که تمام کوههای تهران گواهی میدهند جرئت همقدمی مشترک در هیچ یک از پیچ های تند راه را نداشت اما هنوز عاشق است و منتظر، نیمه است. پسرک همه رویاهایت که بهانه می گیرد و با تو نمیماند، نیمه است. همه عشقهایی که در قاموس خویش عشق تعریفاش کردهایم نیمه اند الا عشق به خود که من هنوز گاهی دل خودم را هم میبرم از این همه اشتیاق به دوست داشتن و دوست داشته شدن. عاشقانه دوست دارم خودم را با تمام عشقهای نیمهای که سینه می درد گاهی..
می نشینم بالای پل و از دور به دوچرخه ام نگاه می کنم که کاملا مال من است بی آنکه آزاری به کسی برسانم.
باید قید همه عشق های نیمه را بزنم و به فکر یک دوچرخه کامل باشم که وقتی سوارش می شوم و از همین پل می گذرم دیگر با کله زمین نمی خورم.
