زنی که از رودخانه مینوشد
زن دلش که بگیرد، پایش که سست شود، هزار مرداب در دو سویش دست دراز میکنند. یا باید هنر کند و رودخانهای بیابد یا رودخانهای که از کنار خانهاش می گذرد را نادیده نگیرد. پس خوب که چشم بدواند و خوب که راه برود ، به جای بدمستی کردن و بدخلقی کردن آرام میگیرد کنار رودخانهای که پر از کلمه است و زنی که از رودخانه مینوشد محال است تن به مرداب دهد.
علفها تا بالای کمرم قد کشیدهاند و قسم خوردهاند انگار که زیر باران هر روزه این شهر هم کمر خم نکنند. "از شب هنوز مانده دو دانگی"، با این همه اما چشم و تاریکی، طوری با هم کنار آمدهاند تا به مدد قانون طبیعت، مرا از تیرگی مطلق راه برهانند . چادر خنک شب است و من که میان هراس و هیجان به قد وبالای علفها و بوی تند مستکننده شان غبطه میخوردم. ناگهان نفس داغی از لای علفها بیرون میجهد و میپیچد توی صورتم . تا به خودم بیایم، هیبت سیاه سنگینی درست روبروی سینهام سینه سپر میکند و هنوز هم هرم و هن و هن نفسهای آن هیبت سیاه مو بر تنم راست می کند و تمام تنم مور مور میشود از یادش. گاو سیاه کله کشید از میان علفهای بلند و بیچاره خودش هم ترسید از هراس و هولی که در دامن من انداخت. هر دو رمیدیم . من به یک سو و گاو به سوی دیگر. من از صدای همان نفسهای گرم و تندی که پیچید توی صورتم و او از صدای هوار من که آوار شد روی سرش. حقمان بود. آخر پیش از غروب خورشید، باید هردوی ما راه به خانه کج میکردیم اما مزه شیرین علف برای او و بوی ناب آن برای من، قصه همان هوس سیری ناپذیر میان حیوان و انسان است که گاه در یک تصادف و تلاقی به طنزی ابتدا رعب انگیز و سپس دلانگیز تبدیل میشود که اول هر دو از هم می هراسیم و سپس او که هیکل حجیماش را به تیر چراغ برق میرساند، زل میزند به یک هیبت ریز زنانه که حالا از خنده روده برشده است. به طنز می مانست انگار؛ میان این همه نفسهای داغ، نفس گاو پیچید در تمام جانم و از ته دل میخندم می خندم به خودم و خنگی دوست داشتنی چشمهای درشت گاو.
من هوس بوسیدن برکه ناب کنار خانه داشتم و گاو هوس چریدن علف. من صورت برای ماهی و جلبکهای سبز ته آب پیش کشیدم و بعد مست از این همآغوشی ناز، نای برخاستن نداشتم و به قیلولهای میهمان علفهای کنار رودخانه شدم و دیر به خانه رسیدم.اصلا امشب به گمانم همه دیر به خانه رسیدند ، اسبها، مرغابیها و قوهای شگفتانگیز کنار رودخانه هم مست بودند و هوس نوشیدن و بلعیدن هوای شرجی اینجا زمین گیرشان کرد.
دیر به خانه رسیدم . این دشت شگفت ، آخر کار خودش را کرد، گفته بودم که اگر دلم بگیرد، باید حواسم به علف های دشت باشد تا بیچارهام نکنند. از علفهای هیز و هرز دشت رهیدم اما رودخانه زمینگیرم کرد. مگر نای برداشتن لب از لب ناب آب زلالش را داشتم؟ رودخانه حرف زد و من میبلعیدمش. رودخانه مدام و مکرر مرورم می کرد و من می بوئیدمش. کاری نداشتم به حجم این آب و حجم اندوهام اما میدانم سهم من از این رودخانه بیش از اینهاست تا غم و دردم بشوید و رهایم کند از این بغض لعنتی.
وسوسههای زنانه
آکسفورد شهر کوچک کالج های بزرگ است. شهری که در امتداد هرخیابانش هزار نفس به شماره افتاده است از رکاب زدنهای ممتد. به کمدی میماند اما عین واقعیت است خیابانهایی که انبوه دوچرخههای فلزی برقامت شهر شده است عین لباسهای فانتزی بر تن این شهر کهنه. در همسایگی ام دشتی هست پر از گلهای زرد روشن. مسیر سواران دوچرخه است. کناری می ایستم. با چشمم میچرم دشت را اسب ها اما تندتر از من می چرند و به گردشان هم نمی رسم در بلعیدن دشت. دختران آکسفورد، ران برهنه به رخ باد می کشند و من هنوز زیر خروار خروار لباس گمام. سردم است. این روزها عجیب سردم است.
آفتاب از یک گوشه بهار را گواهی میدهد. اشتیاقی به هم آغوشی با آفتاب هم ندارم و می روم تا بخزم گوشه اتاق و آرام بخوابم. هیچ کس پشت در نیست اما من باز خیالاتی شدهام. در خیال زنانهام مدام دستها و پاهای مردانهاش را رصد میکنم وقتی که مدام عاشقانههایش میپیچد توی گوشم ، از انحنای گردنم تا گودی کف پایم تیر میکشد . روزی سه وعده درست عین وعده سه گانه غذای روزانه به دنیای دیجیتالی متوصل میشود قصه عشق میگوید. موهای قهوه ای و لختاش روی صورت، عین قصه پریشانیمن است، سینه سپرکردن و سماجتاش عین سخت جانی و سرسختی من است . زیبا رویی و لبخندهای معصومانهاش هم درست به دختر باکره ده بالا میماند که وقتی برای چراندن گاو و گوسفندهایش به ده پایین می رود ، عرق شرم ، کله تا کشالهاش را داغ خواهد کرد. حالا ماندهام این پسرک در دل اروپای مدرن چرا درست عین همان دختران دشت ، سرخ و سیاه میشود و بختک عشقاش رهایم نمیکند. لاقید ایراد از من هم بوده. اصلا تا بوده همین بوده که هی با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن در ذات زنانه ما بوده و هی به روی آن روی روشنفکرانه خویش نیاوردیم و عاقبت، کار به اینجای زارش که رسید هرچه رفیق و شفیق در این حوالی بود به دردسر انداختیم تا برایش جا بیندازد که این دل، گیر و گرفتار دل دیگریست و برای تو دل بشو نیست؛ رهاکن و برو. رفت با داستان های کوتاهی که هر روز برایم می نویسد و می فرستد و با خرده کلمات محدودی که از فرهنگ لغت فارسی ما برای خودش برداشته است شعری حواله خطوط دیجیتالی اتاقک خانه ام میکند و من منگ تر بر صفحه می مانم. اما بلاخره آزاد شدم نه از سماجت او که از وسوسههای خودم. سالهاست اسم گذاشته ایم برای این وسوسه ها: خیانت، شرارت، خباثت یا هر چیز دیگر…چه فرقی می کند مهم این است که هست و در انکارش بعضی ها هنر دارند و برخی دیگر بی هنراند و شاید هنر آنکه سیر تا پیاز قصه چون من بازگو می کند برای آسوده خاطری خیال است. هرچه هست وسوسه است زانویی که خم می شود گاهی.
روزهای سختی بود. اساسا همیشه سخت است ایستادن در برابر مردی که از بالا تا پایین وجودش هوس انگیز است و دل میلرزاند اما راحت تر است دست و دل از وسوسه شستن وقتی دل لعنتی ات جای دیگری گیر است و هنوز کودکی می کند برای آن دل دیگری که نیمه است. ناتمام است اما همه است برای این روزهایم اگر بیاید. تا خود صبح میزنم به بیشه و هیچ برای اسب های دشت باقی نخواهم گذشت. می بلعم دشت را اگر بیاید.
ولی کسی نمی داند چرا همیشه به دلی دل می بازیم که نصفه است ؟ که نیمه است؟ که نیست؟
