زن هم سایه است هم آفتاب
ملافه کبود را سفت میچپانم در دهانام، چند بار محکم در رختخواب میجهم و بعد با صدای بلند میخندم. میخندم، آنقدر میخندم که دلم غنج میرود از قهقهه شبانهام.
قصه من و قهقهه قبل از خوابم را تنها کودکان خواهرم میدانند آنگاه که طفل کوچکی بودند و من باید برایشان بزرگی میکردم و قصهای از بیغصههای عالم برایشانمیخواندم و به خواب نازشانمی سپردم. رختخواب که پهن زمین میشد، طفل معصومها، معصومانه نگاه میکردند دیوانهای را که میغلتد لای پارچههای نرم و جیغ و هوارش میان ملافهها گممیشود. بعد دهان باز میکردند و همراه میشدند بی آنکه بدانند من چرا پوستم که به سردی دلنشین رختخواب میخورد یکهو دلم از جا کنده میشود و تا در خود نپیچم و از دل نعره نرمی نکشم آرام نمیگیرم. تنم را به اقصی نقاط پیدا و پنهان سرد تشکها و ملافهها میکشیدم تا دلم حسابی از جا کنده شود بیآنکه خودم هم بدانم چه رازی است میان گرمای تن من و سرمای دلچسب ملافهها که پوست و دلم را باهم قلقلک میدهد کودک میشدم .امشب نیز. لای سرمای رختخواب و گرمای دهان خودم گمام که گیر می کند چشمم به دستگیره در. آرام میگیرم. بزرگ میشوم، خانم میشوم و در را به روی صاحب صدا باز میکنم.
خانههای آکسفورد محصور حصار نیستند . خانه من نیز. از درکوچکش که بگذری باید پلههای سفید را همراه شوی تا برسی به طبقه دوم که سه اتاق درست بالای سر تمام اتاقهای صاحبخانه از آن ماست. از صاحبخانه شنیدهام که هردو همسایه ام انگلیسیاند. در چند قدمی همیم و گاهی صدای نفسهای هم را از پشت دیوار میشنویم اما روزها شاید به سلامی نگذرد کلامی بر زبان ما.
روی تخت نشستن کلافهام کرده بود و خون دیگر به پاهایم نمیرسید . درعوض جانم به لبم رسیده بود از بس که این پا و آن پا کردم و لب تاب برپا این روزها نوشتم و خواندم. چشمهایم برق زد و به عمرم از دیدن یک چهارپایه پلاستیکی آنقدر مسرور نشده بودم. از آشپزخانه چهارپایه را برای نشستن به اتاقکم می کشانم با خیال راحت تا خود شب درست مثل حمامهای عمومی قدیم مینشینم روی آن و به جای لیف و پشت لخت کسی در روبرو، حالا یک لب تاب روبرویم است یک خروار دکمه که دستم به آن سابیده میشود و کلمه تولید می شود . چهارپایه را آنقدر به نشستن روی تخت و تایپ کردن روی پا ترجیح میدهم و آنقدر ذوق زدهام که بی سبب صاحبش می شوم و میل برگرداندن آن به جای اولش نیز هرگز به ذهنم خطور نمیکند.
چشمهایم را ریز می کنم و در به رویش می گشایم یعنی که مثلا خواب بودهام. در که باز می شود، در امتداد نگاهم، نگاهی نیست. روبری صورتم صورتی نیست.باید سرم را به اندازه دیدن یک طفل کوچک پایین بیاورم و او نیز باید سرش را به اندازه دیدن یک آدم بزرگ بالا بیاورد و بعد بگوید:
ببخشید شما احتمالا یک چهارپایه کوچولو توی آشپزخانه ندیدین؟
من فقط و فقط برای نوشتن و خواندن و چت، چنان پیچ و تاب افتاده بود به جان و تنم که برای حلاش هول شدم و چهارپایه را صاحب . و حالا او که در دیار ما همیشه پشت سرش پچ پچی هست و انگشتی که به یکدیگرش نشان میدهند و «آدم کوتوله» نامش گذاردهاند، برای نوشیدن، پختن، خوردن، دوش گرفتن و همه کارهای دیگرش پیچ و تاب میافتد به جانش و بدون این چهارپایه پلاستیکی، تمام زندگی اش تعطیل است . دانشجوی مقطع دکترای آکسفورد است هنوز میخواهد بلندتر و بالاتر بپرد اما دستهای کوتاه و درشتاش به هیچ جای این خانه نمیرسد و مدام باید این چهارپایه را مثل چهار دست و پای اضافه با خودش بکشاند درست عین دستهای من که پس از رفتن او چنان کوتاه شده که دیگر به دهانام نمیرسد تا ملافه کبود را بچپانم در دهان و….
راز گرمای تن و سرمای ملافهها بماند برای شبی دیگر که از رقص دندانهای سفید در صورت مهربان آن یکی همسایه سیاه پوستم خواهم نوشت. یا شبی دیگر که از «هم سایه» شدن با آفتاب خواهم نوشت . باید که پرده بردارم از راز زنی که هم سایه با آفتاب است. می بینی تضادها چه حلقه وصل نازی میشود گاهی. دست و بال کوتاه و پرواز بلند. گرمای تن و سرمای تخت . سیاهی صورت و سپیدی دندان. . خنده زیر ملافه و گریه پس از آن . پس بی قراری من و قرار کی؟
