اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…
بیشک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پردهها حسابی از خجالت پنجرهها درآمدهاند و نگذاشتهاند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند . آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان همآغوشیهای شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز این پنجرههای «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.
حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز میمانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش میزد و دلش خنکای چمن میخواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نهماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.
خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشبتان حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنههای شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدنام بر این صفحه ناصاف سرزمینم پشیمانام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژنهایتان که به آژانهای ژندهپوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازیاش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.
به ارغوانی مانندم که اگرچه نفسام پس پسک میرود از بس که گردن دراز کردهام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. میان همجنسان دیگرم که در هر دم نداشتههایمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم ، دستآوردههای خویش را به دشت میبخشیم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟
درست است که خط خوردهایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ میشد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناهوارهای که با خود بر سینه یدک میکشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت شرم نمیکنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمیکشند. عقابها میرقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن میشود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ میکند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه، روزی را به نام زن سند زدهاند اما یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانهاش تاب نمیآورند و مدام خط میزنند.
اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر میکنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمهام به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود، اگر من زنم روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم تقدیم به آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که فکر نمی کنند چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛ روز آدم.
زن برنده میدان هم آغوشی است
صورت مردی لای درز باریک پنجره گیر کرده است. پوستاش پیچ میخورد و پلکش ضرب گرفته. این پنجره زنانگی است که هرگاه محکم تر بستهمیشود پلکها و لبهای مرد شتاب بیشتری میگیرد. قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جریان جاذبه و دافعه یا فلسفه فرار و قرار.
دست هایم را محکم به سمت لبهای جامانده میان دو الوار پنجره میبرم تا هوس نارس بوسه اش را جایی میان انگشتهای تیز و باریکم له کنم و تمنایی را پس بزنم و ببندم آن دهان نیمه باز خواهش را. شاید خونی هم بچکد ، خیالی نیست. لبش از هراس ضرب میگیرد اما نه تندتر از ضربی که سینه من از اشتیاق پنهان همان خواهش ممنوع گرفته و لباس نخی خنک تابستانیام را انگار میرقصاند روی تنم. لبهای او چون دونخ بیرنگ توی آن همه پیچ و تاب یک صورت بی تاب لای پنچره میرقصند. نقشهای رنگین لباس نخی من نیز درست روی سینه چپم ضرب گرفته اند.
یک نگاه به پنجره خانهات کافیست زن! تا ببینی چه رقصها و رندیها که دست او و دل تو به راه انداختهاند و سالهایت را همینطور پرهراس تر از هرسال ورق زدهاند. هربار که پشت این دریچه مردی زنانگی را به رخ ات کشید، یک جنازه پشت پنجره خانهات انداختی و مست و مغرور، فخرش را به عالم فروختی و فریاد زدی «پرتاش کردهام» . خب نگاه کن تا ببینی آنکه پرت شده است چه نسبت نزدیکی با آنکه این سوی پنجره طرد شده است، دارد. آنکه پوستش پیچ خورد لای پنجره و پلکش ضرب گرفت و دهانش لای انگشتانت له شد و بعد تو پز دادی که پوزش را زدی غریبه بود یا غریزه؟ خودت را کشتی و مرگ یکی دیگر را به خیالت جشن گرفتی؟ هه…حالا بر مکاشفه آن روزهای رفته جشن بگیر و بی رودربایستی یک دل سیر بخند.
می خندم و وقتی میخندم می دانی که دیگر نقشهای برای نقش زمین کردن تو و خودم ندارم. پنجره باز است از وقتی که دانستم پاکدامنی یعنی مراقبتی دگرگونه از دامنام تا مبادا خون از لب و صورت مردی که میخواهمش بچکد روی دامن نازک زنانهام. میبینی چه رام شدهام ؟ حالا تو وحشی باش و هیچ از بال بال زدنم نهراس. بگذار رد انگشت هایت بماند روی سینه زنی که رد انگشت هایش بر دهان مردهای زیادی مانده است. خون هم بچکد خیالی نیست آخر همه آن مردهایی که خون توی صورتشان میان آن پنجره بسته جمع شده بود را من میخواستم و اصلا دروغ گفتن ام نمیآید. ادا درآوردن ام نمیآید که باز پز بدهم و فخرش را به عالم بفروشم و بگویم خودشان آمده بودند کنار پنجره خانه ام. نه ممکن نیست تا زنی نخواهد مردی نزدیک بیاید. من حتی قصه تجاوز به زنان را هم به این راحتی ها باور نمیکنم گاهی گیج می شوم که چگونه ممکن است ناگهان زنی از میان شلوغی شهر فرسنگ ها برود تا برسد گوشهای امن در جنگل یا چه میدانم یک خراب شده دیگر و بعد فردا ما زار بزنیم و بگوییم که «ضعیفه» اغفال شده است.
مدت هاست که باور دارم عشق و تجاوز هر دو ( تا حدودی) دست خود زن است از وقتی که دانستم «ضعیفه» این سالها حتی به گاه «نه» گفتن و دهان به چنگ گرفتن نیز دلاش در سینه جا نمیشود از «قدرت» این لذت لعنتیای که به گاه لمس، مست میکند. حالا بر فرض که در آیین و مذهبت گناه نکردی، در آیین زنانگی ات چه؟ آنجا که انگشتهای باریکت روی لبهای مردی به قصد ساکت کردن خواهش نارساش فرود آمد و درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟ بر فرض که هیچ کس هم آن را نفهمید و جمعیتی برای غرور بلندت، بلند هورا کشید خودت چه؟ کماکان بر این باوری که پیروز این میدانی؟
نه حالا دیگر بازنده میدان میشوم، میروم بالای سر جنازهای که پشت پنجره زنانگیام پرت شده بود می ایستم . بی هیچ هراس و حس گناهی دهان به دهان میشوم . قبل از آنکه تمام کند، تمام نفسم را داغ و تازه می دمم در دهانی که حالا جان گرفتناش با ضربآهنگ سینهام سمفونی بی نظیر نیمه فراموش شده زن است. همان نیمه ایکه اگر در برابر تفکر غلط تمام این سالها ببازد تازه می شود برنده میدان هم آغوشی و نه «بستر» آن.