• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

بی‌شک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پرده‌ها حسابی از خجالت پنجره‌ها درآمده‌اند و نگذاشته‌اند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند . آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان هم‌آغوشی‌های شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز این پنجره‌های «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.

حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز می‌مانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش می‌زد و دلش خنکای چمن می‌خواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نه‌ماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.

خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشب‌تان حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنه‌های شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدن‌ام بر این صفحه ناصاف سرزمینم پشیمان‌ام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژن‌هایتان که به آژان‌های ژنده‌پوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازی‌اش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.

به ارغوانی مانندم که اگرچه نفس‌ام پس پسک می‌رود از بس که گردن دراز کرده‌ام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. میان همجنسان دیگرم که در هر دم نداشته‌هایمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم ، دست‌آورده‌های خویش را به دشت می‌بخشیم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟

درست است که خط خورده‌ایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ می‌شد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناه‌واره‌ای که با خود بر سینه یدک می‌کشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت شرم نمی‌کنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمی‌کشند. عقاب‌ها می‌رقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن می‌شود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ می‌کند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه، روزی را به نام زن سند زده‌اند اما یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانه‌اش تاب نمی‌آورند و مدام خط می‌زنند.

اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر می‌کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه‌ام به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود، اگر من زنم روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم تقدیم به آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که فکر نمی کنند چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛ روز آدم.

۰۴ تیر ۸۷ | 6 ماه و 16 روز پیش | روزانه | نظرات

زن هرگز تنها گریه نمی‌کند

زن هرگز تنها گریه نمی‌کند

می بینی زن چه موجود عجیبی است در قاموس طبیعت؟ به آنی اشک بر دامان می‌شود و به آنی خرامان. در آنی که اشک بر دامان می‌شود، نشان شانه‌های همراه می جوید. حالا هرچقدر هم دامن اندوه وسیع‌تر باشد دامن او نیز از اشک، تر تر می‌شود و شانه‌های بیشتری را به مدد می‌طلبد. یادم می‌آید در یک تحقیق قدیمی آمار دختران و زنان آوار شده در کوچه پس کوچه‌های شهر را که می‌خواندم، عمده آنان زنان غمگین و تنهایی بودند که برای تقسیم درد به مرد پناه می‌آوردند و بعد کم کم این شیوه‌ای شد تا مردان بیشتری برای دردهای بیشتر خود بخواهند و عاقبت در فضای مسموم جامعه، همدردی‌ها به همخوابگی‌ها آلوده شد و نام و نشان این «زنان» جز با پسوند «خیابان» در ورقه‌های آمار و تحقیق دانشجویان و کارشناسان امر تکرار نشد.(همیشه به مزاح تلخی می‌گفتم مرز بین خوب ماندن و خیابانی شدن برای یک زن خیلی باریک است خاصه اگر دردهایش بیشتر باشد.)

حال تصور کنید اگر زن را در حجم محصور یک چهار دیوار بگذارند و اندوهی را آوار کنند در همان حجم کوچک خانه‌اش و هیچ شانه‌ای و نشانه‌ای هم برای همراهی کنارش نگذارند چه می‌کند؟….ساده انگارانه‌است اگر فکر کنید، تنها می‌گرید و اندوهش را با کسی‌قسمت نمی‌کند. زن در و دیوار را با خود همراه می‌کند.زن دل سنگ را هم می‌لرزاند و این همه از هنر زلال زنانگی اوست. در همان چهار دیوار ، تمام اجزای و اشیاء را با خود همصدا می‌کند. با آینه می‌گرید. با پنجره می‌گرید، با پرده‌ها ، پارچه ها، دیوارها و گاه اشک کلمات را هم در می‌آورد.

سالهاست که در جامعه مردسالارانه، گریه، ضعف تلقی شد و زن ضعیف نیز کجا تواند دستی به قدرت برای قدرتمداران بالا ببرد؟ برای همین زنانی که ناگزیر در فضای مردسالارانه کار می‌کنند در پس صورت بزک نکرده و بی‌رنگ خود، زن زلالی را پنهان با خود یدک می‌کشند ولی در ظاهر با صدای بلند با مردها می‌خندند و گاه نیز مردانه تر از آنها صدای نخراشیده خنده را رهای آسمان می‌کنند. در این میانه دیگر هیچ کس از آنها توقع زاری و زمه های زنانه را ندارد. اینجاست که آن حجم محصور ، زن را در بر می‌گیرد و به گاه غم، زن ترجیح می‌دهد در چهاردیوار خانه بماند. با این همه اما زنانگی دیوار بردار نیست و زن درست برعکس مرد هرگز تنها گریه نمی‌کند.

در خانه تنها بودم. حکم همان زنی که در چهاردیواری مانده بود و اندوهی سقف خانه‌اش را شکافت و بعد دل‌اش را. برای منی که به گاه غم یادم نداده‌اند که سراغ مرد همسایه یا زن صاحبخانه بروم و زار بزنم، کلمات معشوقه‌های خوبی شدند و آوار شدم بر سر کلمات و من و کلمات با هم زار زدیم. از برکت دنیای مجازی من هم تنها بر ویرانی یک غم نگریستم. شانه‌هایی به همراهی آمدند و آبادم کردند.

و حالا بعد از آباد شدن کافیست داشته‌هایت را به صف کنی و بگذاری تمام نداشته‌هایت از رو بروند. چشم چرانی کن در دشت تن‌ات. خوب که هیزی کردی، تازه دستت می‌آید که این دل و دست و تن ناب و ناز را همه ندارند و آنانی که نیمه و ناکارش را دارند هم بیش از تو که سالار سلامتی بر آن می‌بالند آنوقت تو پایی به بلندای تمام گام‌های عالم داری و باز کوته قدمی می کنی؟ دستی به درازای چیدن‌ همه گل‌های عالم داری و آنگاه هرزه چینی می‌کنی؟ نگاههایی به پهنای همه پنجره‌های جهان داری و کوته نظری می‌کنی؟

باشد غمگین شو اما وقتی غمگین می‌شوی، هراس مکن. وقتی دیدی غم چمپاتمه می‌نشیند کنج خانه و خیال رفتن ندارد، باز هم هراس نکن، شاخ و بالش را هرس کن تا زیاده نپیچید به پروپایت. عین یک باغبان، دلت برای گوشه گوشه هستی کوچکت بسوزد. وقتی پیر این باغ شدی دیگر بهانه نگیر و بگذار ریزترین جوانه‌هایی که رنگ جادویی‌شان، عین پوست لیز یک داروک سبز می‌ماند، در تن و جانت نفس تازه کند و بعد خیالت راحت که تو بدبخت ترین زن عالم نیستی وقتی هستند زنانی که بر بستر کودکان خود بی دست و پا شدن خود را آرزو می‌کنند تا در عوض یک دست یا یک چشم یا یک پای کودکشان به آنها برگردد. قصه نمی‌بافم. پنجره باز می‌کنم به خانه همسایه به خیابان به کوچه، خوب نگاه می‌کنم آنگاه که آب دهان کودکی ناگزیر خطی از خجلت و درماندگی برای مادرش در کوچه به راه انداخته و مادر را توان راست نگاه داشتن گردن بی‌نای کودک علیل‌اش نیست، به گردن صاف خودت و کودکت ببال و بگذار خطوطی از خجالت صورتت را درهم کشد و برای همیشه یادت بماند که به گاه غمگینی «سلامت» را به «مالکیت» ترجیح دهی.

به ضیافتی خودم را مهمان کرده‌ام. همپای اسبها از کنار رودخانه چریدم دشت را با چشم‌های‌ زنده‌ام و بعد از میان سبزی‌های تازه کرفس خریدم و به خورشت خوشمزه‌ای خودم را میزبان شدم. گل‌های وحشی را هم از کنار رودخانه تا میز خانه کشاندم‌ تا ضیافت این روز شیرین را تنها نباشم .من آبادی بعد از این همه ویرانی را مدیون طبیعت زنانه‌ خویشم.

۰۹ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 11 روز پیش | روزانه | نظرات
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

پدر طلاق فرزند همسایه رختخواب عشق تنهایی غم سهم وسوسه عشق نیمه پاریس اشک دشت ایتالیا گناه مردسالاری آکسفورد لندن زن همسر دوچرخه کامل غمگین کودک خانه به دوش ایرانی هوس خیانت زنانگی مادر بلژیک دزدی بیشه نیمه عشق دیجیتالی کالج ملافه لب مادران من مرد حجاب مادران گریه زانو لرزش دل

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License