• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

زن هرگز تنها گریه نمی‌کند

زن هرگز تنها گریه نمی‌کند

می بینی زن چه موجود عجیبی است در قاموس طبیعت؟ به آنی اشک بر دامان می‌شود و به آنی خرامان. در آنی که اشک بر دامان می‌شود، نشان شانه‌های همراه می جوید. حالا هرچقدر هم دامن اندوه وسیع‌تر باشد دامن او نیز از اشک، تر تر می‌شود و شانه‌های بیشتری را به مدد می‌طلبد. یادم می‌آید در یک تحقیق قدیمی آمار دختران و زنان آوار شده در کوچه پس کوچه‌های شهر را که می‌خواندم، عمده آنان زنان غمگین و تنهایی بودند که برای تقسیم درد به مرد پناه می‌آوردند و بعد کم کم این شیوه‌ای شد تا مردان بیشتری برای دردهای بیشتر خود بخواهند و عاقبت در فضای مسموم جامعه، همدردی‌ها به همخوابگی‌ها آلوده شد و نام و نشان این «زنان» جز با پسوند «خیابان» در ورقه‌های آمار و تحقیق دانشجویان و کارشناسان امر تکرار نشد.(همیشه به مزاح تلخی می‌گفتم مرز بین خوب ماندن و خیابانی شدن برای یک زن خیلی باریک است خاصه اگر دردهایش بیشتر باشد.)

حال تصور کنید اگر زن را در حجم محصور یک چهار دیوار بگذارند و اندوهی را آوار کنند در همان حجم کوچک خانه‌اش و هیچ شانه‌ای و نشانه‌ای هم برای همراهی کنارش نگذارند چه می‌کند؟….ساده انگارانه‌است اگر فکر کنید، تنها می‌گرید و اندوهش را با کسی‌قسمت نمی‌کند. زن در و دیوار را با خود همراه می‌کند.زن دل سنگ را هم می‌لرزاند و این همه از هنر زلال زنانگی اوست. در همان چهار دیوار ، تمام اجزای و اشیاء را با خود همصدا می‌کند. با آینه می‌گرید. با پنجره می‌گرید، با پرده‌ها ، پارچه ها، دیوارها و گاه اشک کلمات را هم در می‌آورد.

سالهاست که در جامعه مردسالارانه، گریه، ضعف تلقی شد و زن ضعیف نیز کجا تواند دستی به قدرت برای قدرتمداران بالا ببرد؟ برای همین زنانی که ناگزیر در فضای مردسالارانه کار می‌کنند در پس صورت بزک نکرده و بی‌رنگ خود، زن زلالی را پنهان با خود یدک می‌کشند ولی در ظاهر با صدای بلند با مردها می‌خندند و گاه نیز مردانه تر از آنها صدای نخراشیده خنده را رهای آسمان می‌کنند. در این میانه دیگر هیچ کس از آنها توقع زاری و زمه های زنانه را ندارد. اینجاست که آن حجم محصور ، زن را در بر می‌گیرد و به گاه غم، زن ترجیح می‌دهد در چهاردیوار خانه بماند. با این همه اما زنانگی دیوار بردار نیست و زن درست برعکس مرد هرگز تنها گریه نمی‌کند.

در خانه تنها بودم. حکم همان زنی که در چهاردیواری مانده بود و اندوهی سقف خانه‌اش را شکافت و بعد دل‌اش را. برای منی که به گاه غم یادم نداده‌اند که سراغ مرد همسایه یا زن صاحبخانه بروم و زار بزنم، کلمات معشوقه‌های خوبی شدند و آوار شدم بر سر کلمات و من و کلمات با هم زار زدیم. از برکت دنیای مجازی من هم تنها بر ویرانی یک غم نگریستم. شانه‌هایی به همراهی آمدند و آبادم کردند.

و حالا بعد از آباد شدن کافیست داشته‌هایت را به صف کنی و بگذاری تمام نداشته‌هایت از رو بروند. چشم چرانی کن در دشت تن‌ات. خوب که هیزی کردی، تازه دستت می‌آید که این دل و دست و تن ناب و ناز را همه ندارند و آنانی که نیمه و ناکارش را دارند هم بیش از تو که سالار سلامتی بر آن می‌بالند آنوقت تو پایی به بلندای تمام گام‌های عالم داری و باز کوته قدمی می کنی؟ دستی به درازای چیدن‌ همه گل‌های عالم داری و آنگاه هرزه چینی می‌کنی؟ نگاههایی به پهنای همه پنجره‌های جهان داری و کوته نظری می‌کنی؟

باشد غمگین شو اما وقتی غمگین می‌شوی، هراس مکن. وقتی دیدی غم چمپاتمه می‌نشیند کنج خانه و خیال رفتن ندارد، باز هم هراس نکن، شاخ و بالش را هرس کن تا زیاده نپیچید به پروپایت. عین یک باغبان، دلت برای گوشه گوشه هستی کوچکت بسوزد. وقتی پیر این باغ شدی دیگر بهانه نگیر و بگذار ریزترین جوانه‌هایی که رنگ جادویی‌شان، عین پوست لیز یک داروک سبز می‌ماند، در تن و جانت نفس تازه کند و بعد خیالت راحت که تو بدبخت ترین زن عالم نیستی وقتی هستند زنانی که بر بستر کودکان خود بی دست و پا شدن خود را آرزو می‌کنند تا در عوض یک دست یا یک چشم یا یک پای کودکشان به آنها برگردد. قصه نمی‌بافم. پنجره باز می‌کنم به خانه همسایه به خیابان به کوچه، خوب نگاه می‌کنم آنگاه که آب دهان کودکی ناگزیر خطی از خجلت و درماندگی برای مادرش در کوچه به راه انداخته و مادر را توان راست نگاه داشتن گردن بی‌نای کودک علیل‌اش نیست، به گردن صاف خودت و کودکت ببال و بگذار خطوطی از خجالت صورتت را درهم کشد و برای همیشه یادت بماند که به گاه غمگینی «سلامت» را به «مالکیت» ترجیح دهی.

به ضیافتی خودم را مهمان کرده‌ام. همپای اسبها از کنار رودخانه چریدم دشت را با چشم‌های‌ زنده‌ام و بعد از میان سبزی‌های تازه کرفس خریدم و به خورشت خوشمزه‌ای خودم را میزبان شدم. گل‌های وحشی را هم از کنار رودخانه تا میز خانه کشاندم‌ تا ضیافت این روز شیرین را تنها نباشم .من آبادی بعد از این همه ویرانی را مدیون طبیعت زنانه‌ خویشم.

۰۹ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 11 روز پیش | روزانه | نظرات

همه مادران من

این پست اگر از حوصله شما خارج است فقط کسانی بخوانند که ….

همه مادران من

انحنایی که دوپای مادر دارد، درست مثل عکس کتاب کلاس چندم ابتدایی است که بیماری‌های عجیب و غریب را معرفی می‌کرد. از پشت که به راه رفتن اش نگاه کنی ته دلت از جا کنده می‌شود. اما وقتی رو بر می‌گرداند قدم‌های گشاد گشادش را نمی بینی . آخر خط دهانش را همیشه تا دوطرف صورت می‌کشاند و تا بناگوش می خندد به راه رفتن خودش . به شلنگ و تخته‌انداختن‌اش. به استخوان کج پاهایش . اصلا به زمین و زمان می خندد این مادر که مثلا غمی نیست.

غمی نیست مادر! غمت مباد. سراغ کدام اندوه را از من می گیری؟ دختر همان مادری‌ام که می گفت من همین استخوان کج را دارم….دیگری همین را هم ندارد. من تمام اندوه عالم را هم اگر ببلعم تو کجا می بینی شکمم بالا بیاید . این پوست که می‌بینی به استخوان چسبیده، دلت را نلرزاند، آخر اینجا ساعت‌ها ورزش و خروارها سبزی ناب و چه می‌دانم هزار اصول و ادا و اطوار و آداب تغذیه می‌طلبد تا قامت دختران شهر به باریکی و تراشیدگی قامت ناز دختر تو شود. راست می‌گویم. خوشم وقتی خوش‌اند جمعی و می‌پندارند من نیز اصول تغذیه می‌دانم که چنین زیبا شده قامت ریز زنانه‌ام. پس بیهوده بهانه نگیر وقتی همه چیز خوب است و باران نیز این روزها من و آکسفورد را یکجا شست و گذاشت کنار تا آنقدر بهانه بی سبب نگیریم و زانوی غم به بغل ننشینیم. می‌زنم بیرون می نوشم از باران از فردا دیگر نه من از غم‌ می‌گویم نه تو نشانش را از من بگیر. بگذار درسهایت را که در هیچ کلاس درسی یادم نداده اند خوب شاگردی کنم مادر. بگذار تا بناگوش جر برود خط گوشه دهانم واز جرگه بدمست‌های اینجا اگر نیستم، همان بدمست بی پیاله شهر خودم باشم که بی باده تا صبح دلبری می‌کرد و دل از آسمان می‌برد.

مادرت که رفت پی بخت دیگری تا بی‌پدری‌ات حسابی تکمیل شود، من آخر نفهمیدم تو چه کردی که هزار مادر دیگر برایت دامن گشودند. حالا نمی‌دانم خودم هم چه کردم که یک مادر نه، به صد مادر دل داده‌ام و جز تو، دلم در گوشه گوشه این جهان جا مانده است با مادری از جنس تمام مادر‌های عالم.

کی گفته زن حسود است و حسادت جزء لاینفک‌اش؟ تو تک تک مادرانم را دوست داشتی. با هر کدام که حرف زدی بغض مادرانه‌ات شکست و در دلت اما حتما کیف کردی که تنها نیست دخترت.

روز اول که خانه را انداختم روی شانه‌ام، اولین مادرم زنی شد در شمالی‌ترین نقطه ایتالیا. نمی‌شناختمش اما وقتی شناختمش دیگر دیر بود برای دل نبستن. او هر روز صبح مادری کرد و من هر روز صبح کودکش شدم. دهکده‌اش را بامن درست عین دختر نداشته‌اش زیر و رو کرد تا یک رژ سرخ کوچک برای لبم و یک رژ صورتی ناز برای گونه‌ام بخرد. منی که با رنگ‌هایی از این جنس غریبه بودم، تمام اتاق کوچکم در همان دهکده کوچک پر از رنگ های دامن مادری شده بود که بی‌دریغ می‌بخشید. گذاشت روی چمن‌های حیاط سبزش آنقدر غلت بزنم و از درخت‌های چهار کنج حیاط آنقدر بالا بروم و پرت شوم که دیگر از نفس افتاده بیافتم روی حصیر گوشه حیاط . گذاشت مرد نازنین‌اش را «بابایی» صدا کنم و سعی‌ اش بسیار بود تا سرش و سرم را از بحث‌های صد من یک غاز سیاست درد نیاورم. خانه‌شان پر از صدای من شد و دلم پر از نگاه آنان.

تکه‌ای از دلم را همانجا جا گذاشتم و رفتم فرانسه. مادر من نبود زنی که میزبانم شد روی زیباترین تپه پاریس. مادر کلمات بود. ترانه می‌خواند با کلماتی که من برایش می‌نوشتم و بعد خودش خالق کلماتی شد که من در ترانه ساختن از واژه‌های اثیری او مانده بودم. شب و روز پیچیدیم به پروپای خاطرات هم و رنگ‌هایی که سال‌ها از زندگی زنان سرزمین ما کوچ کرده‌اند همگی یک جا در چشم‌های مهتابی او خانه کرده بودند. همه را یکجا انگار بخشید به من و بعد با یک چمدان نامرئی روانه‌ام کرد. هنوز تکه‌هایی از دلم را در گوشه اتاقی که مال خود خودم بود می‌بیند و خب می‌داند که چه دلتنگ همه اشیاء آن خانه بهشتی‌ام.

گیتی مادر دیگرم شد در این گیتی. که ممپارنس اولین قرارگاه‌مان بود تا بر مزار رفته‌گانش بنشینیم و برای مانده‌گان مرثیه بخوانیم. یادت هست مادر وقتی صدای مادرانه اش را شنیدی دانستی که از او دل‌نگران تر کسی نیست که حتی برای دوچرخه‌ پنچرو برباد رفته‌ام نیز بغض می‌کند. ساعت ها پرواز می کند تا فقط برای دل من بنشیند در خاکی که خانه‌ام را اینک همانجا برپا کرده‌ام و من فقط بلدم برایش بخوانم و گاهی برای دیگران دل بسوزانم و بعد باهم کوچک قدمی برداریم برای دوای درد مشترک خودمان و دیگران و دلمان آرام گیرد که مثلا مادر و دختر بی مصرفی نیستیم. دلم با او نیز در گوشه های شهر مانده هنوز.

و اما مادری دیگر که خانه‌اش شاید حجم وسیع خانه‌های بزرگان شهر ما را ندارد اما انگار تمام بلژیک را به تو می بخشد آنگاه که اتاق کوچکی را بزرگوارانه نونوار می‌کند و به ویرانی دل وامانده ات مجال ویران تر شدن نمی‌دهد. وقتی تب داری ناگهان خودت را در ماشین نقلی منیری می‌بینی که ماه هم به گرد مهربانی‌اش نمی‌رسد اینجا. غمت مباد مادر که این مادر هم پس از پاس کردن واحدهای سخت فلسفه در دانشگاه لندن باز هم خوب می‌داند فلسفه و راز کتلت‌های خانگی را و من هم وقتی کوله پشتی‌ام پر از بوی گرم آذوقه می‌شود، تازه می‌فهمم که انگار کتلت‌های دست ساز مادران همه جا مزه مشترک دارد که نمک گیر می‌کند آدم را و می‌شوی دلتنگ همیشگی مادری دیگر.

مریم را به گمانم دیگر نمی‌شد مادر ببینم . هم سوسوی چشم‌های جوانش هم تل انبار آن‌همه ورق نوشته‌ها و ذوق ورودش به مرحله نفسگیر دکترا، خیالم را پریشان کرد که مبادا آوارم اینجا. مادری کردن فقط به بخشیدن تنها تخت اتاق و پختن خورشت کرفس در تنها دیگ آشپزخانه او و به زور غذا در حلق این تارک دنیا فرو کردن نبود مادر. غمت مباد که او نیز مادری به شیوه خود بلد بود و من هم مست بوی برنج اتاقش هستم و هم مست شعر‌های ناب‌اش آنگاه که انگشت‌هایش مستانه بر صفحه کلید ضرب می‌گرفت تا کودکی نو زائیده شود از زهدان کلماتش و همان نیمه شب ونگ ونگ کند برای هردوتای مان. آنجا نیز دلی جا گذاشته ام.

یک سر داشت و هزار سودا این سودابه شهر آشفته ما. اما آشفته تر از دل من ندید او و آستین بالا زد تا جمع کند پریشان دخترش را. یادت هست مادر وقتی نخواستم دل بی قرارت را بی‌قرارتر سازم و از بیمارستان و بی‌هوشی و مرض زودرسی که زمین‌گیرم کرده بود هیچ به تو نگویم تا خود صبح ماند بالای سرم و بعد که تو صدایش را شنیدی دلت آرام گرفت که تنها درد نکشیده بودم؟ پس از آن من فقط بلد بودم ناشیانه در آسمان کوچک خانه‌اش بال بال بزنم و نام این بالاو پایین پریدن‌هایم را بگذارم رقص و بعد به آوازی نیمه میهمانش کنم.

غمت مباد مادر. این جهان پر از زنانی است که سن و سال هم نمی‌شناسند به گاه مادرشدن. چه زنان اینجا و چه راحیل و ریحانه آنجا یا ندا و آلاله یزد ویا حتی فاطمه دختر معصومی که مادرشدن را به گمانم از من تمرین کرده است. روی دست همه شان در همین پرواز آخری مانده بودم وقتی این هیبت رهیده ازکار و رانده از نگاه مردسالار و مانده از نزاع‌های بی‌مقدار را مادری کردند بی‌آنکه خمی بر پیشانی‌ بلند زنانه شان افتد و چرتکه برای آن همه بی دریغ بودن خویش بیندازند. می‌بینی مادر چه دامان بلندی دارند این زنان که تا ته تاریکی هم می‌شود بر روشنایی دامن‌شان سر گذاشت و دل غم را هم خون کرد و یک بار هم به رخ نکشم که خود مادری نیمه‌ام.

پس یادت باشد و یادم باشد که ما همین دل هزارتکه و کودکی نیمه را در خیال داریم دیگری همین را هم ندارد. تو اگر به پاهای کج ات می‌خندی که مثلا غمی نیست ، بگذار من هم به این مادری نیمه خویش بخندم که مثلا غمی نیست….

۰۵ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 16 روز پیش | روزانه | نظرات
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

عشق غمگین همسایه ایتالیا همسر پاریس فرزند ملافه تنهایی غم آکسفورد دزدی وسوسه دشت عشق نیمه حجاب کودک خانه به دوش بلژیک زنانگی مادر بیشه رختخواب خیانت کالج گریه لرزش دل اشک مادران لب عشق دیجیتالی نیمه مادران من طلاق مرد دوچرخه کامل زن زانو گناه سهم پدر هوس ایرانی لندن مردسالاری

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License