• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

زنی که از رودخانه می‌نوشد

moz-screenshot-1

زن دلش که بگیرد، پایش که سست شود، هزار مرداب در دو سویش دست دراز می‌کنند. یا باید هنر کند و رودخانه‌ای بیابد یا رودخانه‌ای که  از کنار خانه‌اش می گذرد را نادیده نگیرد. پس خوب که چشم بدواند و خوب که راه برود ، به جای بدمستی کردن و بدخلقی کردن آرام می‌گیرد کنار رودخانه‌ای که پر از کلمه است و زنی که از رودخانه می‌نوشد محال است تن به مرداب دهد.

علف‌ها تا بالای کمرم قد کشیده‌اند و قسم خورده‌اند انگار که زیر باران هر روزه این شهر هم کمر خم نکنند. "از شب هنوز مانده دو دانگی"، با این همه اما  چشم و تاریکی، طوری با هم کنار آمده‌اند تا به مدد قانون طبیعت، مرا از تیرگی مطلق راه برهانند .  چادر خنک شب است و من که  میان هراس و هیجان به قد وبالای علف‌ها و بوی تند مست‌کننده شان غبطه می‌خوردم. ناگهان  نفس داغی از لای علف‌ها بیرون می‌جهد و می‌پیچد توی صورتم .  تا به خودم بیایم، هیبت سیاه سنگینی درست روبروی سینه‌ام سینه سپر می‌کند و  هنوز هم هرم و هن و هن  نفس‌های آن هیبت سیاه مو بر تنم راست می کند و تمام تنم مور مور  می‌شود از یادش. گاو سیاه کله کشید از میان علف‌های بلند و بیچاره خودش هم ‌ترسید از هراس و هولی که در دامن من انداخت. هر دو رمیدیم . من به یک سو و گاو به سوی  دیگر. من از صدای همان نفس‌های گرم و تندی که پیچید توی صورتم و او از صدای هوار من که آوار شد روی سرش. حق‌مان بود. آخر پیش از غروب خورشید، باید هردوی ما  راه به خانه کج می‌کردیم اما مزه شیرین علف برای او و  بوی ناب آن برای من، قصه همان هوس سیری ناپذیر میان حیوان و انسان است که گاه  در یک تصادف و تلاقی به طنزی ابتدا رعب انگیز و سپس دل‌انگیز تبدیل می‌شود که اول هر دو از هم می هراسیم و سپس او که هیکل حجیم‌اش را به تیر چراغ برق می‌رساند، زل می‌زند به یک هیبت ریز زنانه که حالا از خنده روده برشده است. به طنز می مانست انگار؛ میان این همه نفس‌های داغ، نفس گاو پیچید در تمام جانم و از ته دل  می‌خندم  می خندم به خودم و خنگی دوست داشتنی چشم‌های درشت گاو.

من هوس بوسیدن برکه ناب کنار خانه داشتم و گاو هوس چریدن علف. من صورت برای ماهی و جلبک‌های سبز ته آب پیش کشیدم و بعد مست از این هم‌آغوشی ناز، نای برخاستن نداشتم و به قیلوله‌ای میهمان علف‌های کنار رودخانه شدم و دیر به خانه رسیدم.اصلا  امشب به گمانم همه دیر به خانه رسیدند ، اسب‌ها، مرغابی‌ها و قو‌های شگفت‌انگیز کنار رودخانه هم مست بودند و هوس نوشیدن و بلعیدن هوای شرجی اینجا زمین گیرشان کرد.

دیر به خانه رسیدم . این  دشت شگفت ، آخر کار خودش را کرد، گفته بودم که اگر دلم بگیرد، باید حواسم به علف های دشت باشد تا بیچاره‌ام نکنند. از علف‌های هیز و هرز دشت رهیدم اما رودخانه زمین‌گیرم کرد. مگر نای برداشتن لب از لب ناب آب زلالش را داشتم؟ رودخانه حرف زد و من می‌بلعیدمش. رودخانه مدام و مکرر مرورم می کرد و من می بوئیدمش. کاری نداشتم به حجم این آب و حجم اندوه‌ام  اما می‌دانم سهم من از این رودخانه بیش از اینهاست تا غم و دردم بشوید و رهایم کند از این بغض لعنتی.

۲۸ تیر ۸۷ | 5 ماه و 22 روز پیش | روزانه | ۶۱ نظر

زنی عریان در برابر قاضی

قاضی محکمه اول را آنقدر جوان بودم که نه آن زمان می‌ شناختم‌اش و نه این روزها اسمی از او در ذهنم مانده است با این همه اما  به دستورش پنج سالی تعلیق و معلق ماندم تا بزرگتر شدم و شوری دیگر و  قاضی دیگر از راه رسیداما اینبار قاضی آنقدر جوان بود که باور نمی کردم همه چنین بشناسند او را و تا این اندازه شهره شهر و چهره عالم باشد.

قاضی قلم بود و از قضا قله اوجش نیز قطعه قطعه کردن قلم‌های سرزمین من شد. هربار در خانه‌ای را می‌بست و صاحب خانه‌ای را به چوب چرای خویش چنان می‌زد که نای برخاستن نمی‌ماند و این روزها هر آنکه برپای مانده و خانه ای هنوز دارد تا در آن قلم بزند ردی از تازیانه قاضی مانده هنوز روی شانه اش.

ما لاغر تر می‌شویم و قاضی پروارتر. ما سربه زیر تر می‌شویم و قاضی گردن اش فرازتر. ما کابوس و هراس  داریم در مسیر زندگی ،قاضی ناقوس و جرس دارد برای توقیف زندگی . ما قلم و قلب داریم قاضی تا دلت بخواهد اختیار قلع و قمع.

شده‌است عین “ملا آق سعید” ، اذان گوی محله که صبح ها اذان می‌گوید و چون اذان می‌گوید معتبر محله است و آبرویش با آبروی دین گره خورده است و کسی نمی تواند آنگاه که او بدخلقی می کند و رو ترش می کند بگوید:  ” هوی حاجی آرام”.  هیچ کس جرات اشاره به ابروی بالای چشم حاجی را ندارد و او با یک اذان صبحگاهی، مجوز چند وعده نماز ریا را دارد و شهر را به زعم خویش  پارو می کند از اراذل و اوباش و قماشی که نمی‌پسند‌شان. آخر برای او” قمه” و “قلم” هیچ فرقی نمی کند و سالهاست که صاحبان این هردو را با استناد به قانون اقدامات تامینی  قلع و قمع می کند.

زن که باشی  باز ماجرا فرق می‌کند و باز قصه دیگری غصه ات می‌شود . به آنی خود را عریان در برابر مردی خیره می بینی و خیس خیس می شود پیشانی بلندت از شرم این عریانی ناگزیر.

چه شد؟ خدایا؟ من که دکمه و یقه و گره روسری نگشوده بودم ، پس چرا لـخـت و عور و بی لباس و وقیح نشسته‌ام مقابل مردی که نمی شناسمش؟ حتما یک لحظه روح شیطان در من دمیده شد و من بی اختیار لباس از تن در آورده ام و این جنس و جسم لعنتی و هورمون های کذایی را من که نمی شناسم لابد نفهمیدم یا نتوانستم  و از پس شان بر نیامده‌ام و  به حیوانی مانند شده‌ام که به میل درون بیش از عرف بیرون نیل می‌کند.

اما من محکمتر از این حرف ها بودم.  حالا چه شد که بی هیچ  تن‌پوشی  نشسته ام رو به روی قاضی ؟ سرم داغ می شود و تنم سوراخ سوراخ نگاه‌های مردی است که چشم‌هایش را کنده است و گذارده این دو چشم هیز و تیز روی تمام تنم  راه برود و زخم کند پوستم را.

ناگهان به خودم می‌آیم و آسمان محکمه رها می‌کنم و می دوم سمت لباس‌هایم. آخر من نمی‌خواهم چشم‌های این مرد دو دو بزند روی تنی که دوستش دارم. با سرعتی عجیب  که برای همه همجنسان زنم آشناست،  خودم را جمع و مچاله می‌کنم و دو دست دور تنم حلقه ‌می کنم تا بیش از این نچرد چشمی چنین بر چرم تنم .  تا دستم می رسد به لمس تن و کشیدن حصار، تازه می‌فهمم که  من عریان نیستم بلکه عریان دیده‌می ‌شوم. زیر رگبار نگاه مرگبار مردی که از آدم  فقط عورت‌اش را می‌شناسد و از زن فقط جنسیت‌اش را. قصه نیست اینها و غلو غصه هم نیست. باید زن باشی تا بفهمی وقتی در امتداد نگاه چندش آور چشم‌های هیزی ، لرزش ناگهانی بر تن ات می افتد یعنی چه؟  و چرا با آن همه یال و کوپال و تن‌پوش ضخیم، ناگهان خودت را لخت و عور احساس می کنی و  وسط محکمه سرت میخ زمین می شود و نگا‌ه‌های قاضی نیز درست عین چکش‌قضات بر آن کوبیده می‌شود.

من برای هر آنچه که احضار شده بودم پرسش نشدم، اما برای تمام آنچه که احضار نشده بودم چرا؟  او باید جثه ریز از پشت میز بالا می کشید تا حالی‌ام کند که:

“می ‌دانی گزارشی داریم از همین قلم به دستان زن که در هفته با سه مرد زنا می کنند؟”

نه نمی‌خواهم بدانم اما او رضایت نمی‌دهد و مو به مو می‌شکافد قصه بافته شده در قسم‌نامه خیالی‌اش را تا کم نیاورد از وقاحتی که یک مرد می‌تواند در برابر یک زن داشته باشد. دلم برایش می‌سوزد چون در عین حال که چشم از چشم بر نمی دارد تا قدرتمند و بی شرم تشریح کند که جنس ما کثیف است مدام و مکرر دو کتف‌اش را تکان تندی می دهد چنان که گویی این تیک عصبی را با تیک تیک ساعت هماهنگ کرده باشد. هیکل کوچک اما گوشت آلودش ترحم برانگیز می‌شود آن سوی صندلی بزرگ قضاوت.

جلسه اول و دوم و سوم را با وکیل وچند همراه بودم و  حالا خنده ام می‌گیرد از اینکه برای من شنیدن کلمه  “زنا”  دریک  جمع مردانه چقدر دشوار بود برای او اما تکرار چندین باره‌اش چه آسان. بغرنج تر از آن بودم که با جنسیتم کنار آمده باشم تا چه رسد به آنکه در مقابل چند مرد به جای پرسشگری از آنچه که مرا به آنجا فرا خوانده بود مدام از رندی زنان و زنباره گی مردان بگوید و در عین حال از وظیفه دشوار خود برای ایجاد تامین امنیت اجتماعی و هنوز نفهمیدم اینها چه ارتباطی به من و قلم و قاضی و قضاوت داشت . آنچنان که هنوز هم درنیافته ام که چرا آبروی او با دین گره خورد و چرا هیچ کس جرات توقیف بلندگوی اذان گوی محله را ندارد وقتی خود او بعد از هر اذان صبح به جای حرف از نماز حرف از زنا می‌زند.

من کاری به این ندارم که آیا آنچه در مغز می گذرد ناشی از عمل پنهان به آن است یا نه و هرگز مثل خود این جماعت بی گدار و بی معیار انگ و ننگ نمی‌چسبانم به پیشانی این جمع اما  خوب می دانم که او با هر زنی تنها در اتاق بنشیند ایمان هم اگر داشته باشد عنان زبان ندارد. برای همین است که ناگهان وهم برت میدارد که لباس بر تن نداری و آن لحظه آرزوی مرگ می کنی. حالا یا خودت داری را در زندان برای خودت برپا می کنی و می‌میری یا آنقدر یاغی می‌شوی  و می غری که ناگهان سرت به جسم سختی اصابت می کند و جان می دهی و بعد قاضی می‌ماند و یک بلندگوی کذایی و کهنه که هنوز از درخت پیر شهر آویزان است و  گوش مجلس در راس هم اگر از صدای دلخراش اش آزرده شود باز هیچ کس جرات حتی “توقیف موقت” این بلندگو و آن بلبشو را ندارد.

۱۴ تیر ۸۷ | 6 ماه و 6 روز پیش | روزانه | نظرات

اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

بی‌شک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پرده‌ها حسابی از خجالت پنجره‌ها درآمده‌اند و نگذاشته‌اند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند . آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان هم‌آغوشی‌های شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز این پنجره‌های «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.

حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز می‌مانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش می‌زد و دلش خنکای چمن می‌خواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نه‌ماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.

خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشب‌تان حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنه‌های شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدن‌ام بر این صفحه ناصاف سرزمینم پشیمان‌ام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژن‌هایتان که به آژان‌های ژنده‌پوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازی‌اش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.

به ارغوانی مانندم که اگرچه نفس‌ام پس پسک می‌رود از بس که گردن دراز کرده‌ام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. میان همجنسان دیگرم که در هر دم نداشته‌هایمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم ، دست‌آورده‌های خویش را به دشت می‌بخشیم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟

درست است که خط خورده‌ایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ می‌شد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناه‌واره‌ای که با خود بر سینه یدک می‌کشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت شرم نمی‌کنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمی‌کشند. عقاب‌ها می‌رقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن می‌شود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ می‌کند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه، روزی را به نام زن سند زده‌اند اما یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانه‌اش تاب نمی‌آورند و مدام خط می‌زنند.

اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر می‌کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه‌ام به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود، اگر من زنم روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم تقدیم به آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که فکر نمی کنند چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛ روز آدم.

۰۴ تیر ۸۷ | 6 ماه و 16 روز پیش | روزانه | نظرات

زن برنده میدان هم آغوشی است

صورت مردی لای درز باریک پنجره گیر کرده است. پوست‌اش پیچ می‌خورد و‌‌ پلکش ضرب گرفته. این پنجره زنانگی است که هرگاه محکم تر بسته‌می‌شود پلک‌ها و لب‌های مرد شتاب بیشتری می‌گیرد. قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جریان جاذبه و دافعه یا فلسفه فرار و قرار.

دست هایم را محکم به سمت لبهای جامانده میان دو الوار پنجره می‌برم تا هوس نارس بوسه اش را جایی میان انگشتهای تیز و باریکم له کنم و تمنایی را پس بزنم و ببندم آن دهان نیمه باز خواهش را. شاید خونی هم بچکد ، خیالی نیست. لبش از هراس ضرب می‌گیرد اما نه تندتر از ضربی که سینه من از اشتیاق پنهان همان خواهش ممنوع گرفته و لباس نخی خنک تابستانی‌ام را انگار می‌رقصاند روی تنم. لب‌های او چون دونخ بی‌رنگ توی آن همه پیچ و تاب یک صورت بی تاب لای پنچره می‌ر‌قصند. نقش‌های رنگین لباس نخی من نیز درست روی سینه چپم ضرب گرفته اند.

یک نگاه به پنجره خانه‌ات کافیست زن! تا ببینی چه رقص‌ها و رندی‌ها که دست او و دل تو به راه انداخته‌اند و سالهایت را همینطور پرهراس تر از هرسال ورق زده‌اند. هربار که پشت این دریچه مردی زنانگی را به رخ ات کشید، یک جنازه پشت پنجره خانه‌ات انداختی و مست و مغرور، فخرش را به عالم فروختی و فریاد زدی «پرت‌اش کرده‌ام» . خب نگاه کن تا ببینی آنکه پرت شده است چه نسبت نزدیکی با آنکه این سوی پنجره طرد شده است، دارد. آنکه پوستش پیچ خورد لای پنجره و پلکش ضرب گرفت و دهانش لای انگشتانت له شد و بعد تو پز دادی که پوزش را زدی غریبه بود یا غریزه؟ خودت را کشتی و مرگ یکی دیگر را به خیالت جشن گرفتی؟ هه…حالا بر مکاشفه آن روزهای رفته جشن بگیر و بی رودربایستی یک دل سیر بخند.

می خندم و وقتی می‌خندم می دانی که دیگر نقشه‌ای برای نقش زمین کردن تو و خودم ندارم. پنجره باز است از وقتی که دانستم پاکدامنی یعنی مراقبتی دگرگونه از دامن‌ام تا مبادا خون از لب و صورت مردی که می‌خواهمش بچکد روی دامن نازک زنانه‌ام. می‌بینی‌ چه رام شده‌ام ؟ حالا تو وحشی باش و هیچ از بال بال زدنم نهراس. بگذار رد انگشت هایت بماند روی سینه زنی که رد انگشت هایش بر دهان مردهای زیادی مانده است. خون هم بچکد خیالی نیست آخر همه آن مردهایی که خون توی صورتشان میان آن پنجره بسته جمع شده بود را من می‌خواستم و اصلا دروغ گفتن ام نمی‌آید. ادا درآوردن ام نمی‌آید که باز پز بدهم و فخرش را به عالم بفروشم و بگویم خودشان آمده بودند کنار پنجره خانه ام. نه ممکن نیست تا زنی نخواهد مردی نزدیک بیاید. من حتی قصه تجاوز به زنان را هم به این راحتی ها باور نمیکنم گاهی گیج می شوم که چگونه ممکن است ناگهان زنی از میان شلوغی شهر فرسنگ ها برود تا برسد گوشه‌ای امن در جنگل یا چه می‌دانم یک خراب شده دیگر و بعد فردا ما زار بزنیم و بگوییم که «ضعیفه» اغفال شده است.

مدت هاست که باور دارم عشق و تجاوز هر دو ( تا حدودی) دست خود زن است از وقتی که دانستم «ضعیفه» این سالها حتی به گاه «نه» گفتن و دهان به چنگ گرفتن نیز دل‌اش در سینه جا نمی‌شود از «قدرت» این لذت لعنتی‌ای که به گاه لمس، مست می‌کند. حالا بر فرض که در آیین و مذهبت گناه نکردی، در آیین زنانگی ات چه؟ آنجا که انگشتهای باریکت روی لبهای مردی به قصد ساکت کردن خواهش نارس‌اش فرود آمد و درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟ بر فرض که هیچ کس هم آن را نفهمید و جمعیتی برای غرور بلندت، بلند هورا کشید خودت چه؟ کماکان بر این باوری که پیروز این میدانی؟

نه حالا دیگر بازنده میدان می‌شوم، می‌روم بالای سر جنازه‌ای که پشت پنجره زنانگی‌ام پرت شده بود می ایستم . بی هیچ هراس و حس گناهی دهان به دهان می‌شوم . قبل از آنکه تمام کند‌، تمام نفسم را داغ و تازه می دمم در دهانی که حالا جان گرفتن‌اش با ضرب‌آهنگ سینه‌ام سمفونی بی نظیر نیمه فراموش شده زن است. همان نیمه ایکه اگر در برابر تفکر غلط تمام این سالها ببازد تازه می شود برنده میدان هم آغوشی و نه «بستر» آن.

۲۲ خرداد ۸۷ | 6 ماه و 28 روز پیش | روزانه | نظرات

از روزی که زن شدم…

زن

به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکی‌ام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی می‌کنم و از نیامدن‌های بابا و نداری‌های سارا جیغ جیغ می‌کشم.

من می خواستم لب‌هایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمی‌کند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات باله‌های زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل می‌داد به دلبری‌های پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخ‌اش نمی‌کشید و منتظر خلوت هم نمی‌ماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.

ولی دیدی چه بر سر کودکی‌هایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانه‌ها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمز‌های بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربه‌ها حریص‌تر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاه‌ترم را توی یک روسری گل گلی قایم می‌کردم و بعد گربه‌ها هی حریص تر می‌شدند و ماهی‌ها هی می‌ترسیدند و هی من بیشتر مو‌هایم را دلتنگ می‌شدم و دیگر هیچ گربه‌ای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.

از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لب‌هایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمی‌خواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشم‌های هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمده‌اش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگ‌ها اول افتاده‌اند به جان حوض و بعد به جان ماهی‌ها و بعد گربه‌ها .

از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشته‌اند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمان‌هایی که جای خانه‌ها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهی‌های خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهی‌های خارجی، هوس «چکمه» و چکامه‌ برای زنانگی مرده خویش نکنند.

از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشه‌ای و هی نفس تنگی می‌کند.

از روزی که زن شدم….

۱۳ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 8 روز پیش | روزانه | نظرات
« نوشته قبلی
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

مادران گریه خانه به دوش عشق نیمه ایرانی بلژیک کالج دزدی لندن عشق غم پدر اشک عشق دیجیتالی بیشه سهم مردسالاری همسر خیانت زن همسایه گناه لرزش دل پاریس تنهایی لب کودک ملافه حجاب فرزند نیمه زانو ایتالیا طلاق وسوسه رختخواب غمگین مادر هوس دشت مرد آکسفورد زنانگی مادران من دوچرخه کامل

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License