من زن هستم و این همه گناه من است
هنوز چارقد از سر بر نداشتم که باد بی حیا دست برد لای موها و اجازه جیغ و داد نداد تا حالی اش کنم؛ این دل که از ما میبرد به دلداده دیگری وعده عشقبازی داده است.
پای درخت که به میدان آید دل رودربایستی میکند و وا میدهد به باد لای شاخههایش ، حالا صد قافله دل هم اگر همراهم باشد باز من می شوم کور به بیابان زدهای که چه فرقی میکند راست برود یا چپ برود، به هر طرف که برود در دل بیابان ، یک دل دریایی پیش رو است که برخلاف دریا، بی خیال بلعیدن میشود و میگذارد تا خود صبح تو ببلعی . من نیز مزه گناه چشیدم و برگ برگ این کویر شگرف را بلعیدم و هیچ شگفت زده نبودم که روییدن برگ در کویر؟ مگر می شود؟ در قانون و قاموس کویر اگر ممنوع نباشد در عرف که ممنوع هست این بیگداری و این بی نیازی به داوری این و آن . حلقه این جمع ممنوع شدم یعنی حلقه کویر و برگ های نازی که پیش از من، پهنای تن اش را در آغوش کشیده بودند. تن سپردم به تن داغ یک کویر پر از برگهای ممنوع چنان که گویی هر برگ زنی بود و کویر نیز سالها بستری برای خواب ممنوع با زنان عریان دشت و اینک تن اش تب دارد از بی قراری این همه تنهای تن به رفتن سپرده. من مانده بودم و یک خزانه پر از واژه های مردد . واژه ها را بیرون کشیدم از خزانه و پای همان درخت که کمرم را به قدرت یک قرن مردانه ایستادن گرفته بود، داد زدم:
لعنت به کسانی که ” زن” درونم را کشتند . زنانگیام سال هاست که جان داد. تمام شد و عمری مرد ناخواستهای به هیبت زنانهام سنجاق شد تا صدا به بلندای صدای مردان سرزمینی به نام ایران بلند کنم، گلو با گلوی آنان صاف کنم تا با خشی که خشم از آن شعله میزد هر بار هوار بزنم و بگویم می بینی چه قدرت مردانهای دارم در میدان مردسالارانه تان. غافل از آنکه زن ترین بودم در آن برزن، بیروزنهامیدی اما هر روز مردتر از دیروز به خیابان، کلاس درس، محل کار، جلسات رسمی و حتی محافل روشنفکری مدعی برابری حقوق زنان و مردان میرفتم تا پدرم، مادرم، همسر نداشتهام و همکاران و همراهانام به غرور و اقتدارم ببالند و فخر بینیازی امبه نیازهای زنانه را به عالم و آدم بفروشند.
درست در لحظاتی که مردان کارزار سیاست و دیانت، پای مجلس و منبر شهر فخر مرد و مقتدر بودن زنان و دختران شهر را میفروختند من در حال گناه بودم . من زن بودم و این همه گناه من بود . باور نمیکنید؟ درخت و شاخه هایش شاهدان عینی عشق بازی من با کویر اند اما آنها هیچ وقت در هیچ محکمهای بر علیه من شهادت نخواهند داد تا روزی که خودم اعتراف کنم :
من زن هستم و این همه گناه من است. لذت این گناه را به دست باد سپردهام آنگاه که مو پریشان کردم و چشم به آسمان دوختم و دهان به دهان باران شدم و سبز شدم و برگ شدم و گذاشتم کویر، کودکم شود و از چشمان و پستان های مادرش بنوشد. تنام هنوز مور مور می شود از عشقبازی با کویر پر از برگی که اینک من کودک اش شده ام .
