عشقهای نیمه یک زن
بچه که بودم اتفاقی راه کج کردم و پدر غافلگیر شد از حضور بی دعوت کودکی در آغوشش. مادر بعدها میگفت؛ همان یک بار شد و نه بیشتر. آخر پدر در سنت پدر خویش چنین یافته بود که «مرد» باشد و محکم و آغوش و نوازش در سنتاش غریبه بود اما کارگری و نانآوری تا دلت می خواست در قاموسش آشنا بود و کمرشکن.
پدر روز به روز خموده تر میشد و من روز به روز بشاشتر، او محکمترو من شلتر.
و حالا بی خیال آمار بهاری که از سرم گذشت مرور می کنم تمام بهارهایی را که پدر به رسم همان سنت پدرانهاش، سالی یک باراسکناس و عیدانهای در کیسه لباس ما میانداخت و بوسهای بر کاسه سر ما.کم بود. عجیب کم بود اما این تمام کاستیها نبود که کم بودنهای دیگری نیز دل میفشرد. می شدعاشق خلوص پدر بودن اما دلتنگ نبوغ پدران دیگر. میشد رخسار خسته پدر راستایش کرد اما تشنه گفتار ناب پدران دیگر بود. میشد پای ترک خورده پدر را با برگ و پوست سابیده شده گردو مرحمی گذاشت و تا صبح همدرد و همغصه غمهای پدر بود اما دلتنگ قصههای مثنوی و شاهنامه شبانه پدران دیگر.
پدر تا دلت میخواست به رسم سنتی که با آن عجین شده بود، پدری میکرد و من در این دنیای مدرن مزخرف اما له له میزدم تا پدری برایم یک خط تنها یک خط شعر بخواند یا حداقل کتابهای کلاس اول راهنمایی را اشتباها برای دختری که سال آخر دوره راهنمایی را می گذارند نخرد.
بزرگتر شدم و در کنار عشقهای نیمهام به پسرهایی که بلد نبودم یا یاد نگرفته بودم که چگونه نگه شان دارم عشقهای نیمه دیگری نیز شکل گرفت. عشق به پدرانی که به جز نان، کلمه هم گذاشتهاند در سفره خانهشان. عشق به پدرانی که در قاموس شان علاوه برکار، تفریح هم عار نبود. عشق به پدرانی که عشق به شاملو و شریعتی دوران نوجوانی را مضحک نمی دانند. عشق به پدرانی که …
شاید برای همین است که «بابائی» صداکردن مردی اگرچه به قواره دهن من نمیآید اما به قواره دل کوچکم همیشه خوش نشست و خوش تر آن گاه است که میدانی این عشق هم نیمه است و تو دختر واقعی تنها یک پدری که حتی اگر هیچ شعری بلد نباشد، خوب اما بلد است که تو را به دختران دیگر ترجیح دهد. آخر زن دوست دارد که ترجیح داده شود در حصار کوچک همه مردانی که دورش را گرفتهاند. پدر، برادر، معشوق و حتی گاه همکار. این هم سنت ماست حتی اگر خروار خروار کتاب و معادلات دنیای مدرن را زیرورو کنی باز در ناخودآگاه ات زن هستی و دوست داری که «ترین» پسوند صفاتی باشد که مردان در وصفات میگویند. دلت قنج میرود وقتی برای پدرت، برادرت، مرد دلخواهت، می ایستی و او همه نداشتههای تو را به لذت تمام داشتههای های عالم ترجیح میدهد اما محال است کسی که جای پدر برگزیدی شان تا حسهای نداشتهات در دنیای کلمات را با پدری دگرگونه تجربه کنی، به عبارت آشنای دیار خودمان، صد چون تویی را با یک تار موی دخترش عوض کند.
بر میگردی؛ میبینیپدر نیمه است، پدرجایگزین یا همان «بابایی» نیمه است. برادر نیمه است. مرد تنهایی که تمام کوههای تهران گواهی میدهند جرئت همقدمی مشترک در هیچ یک از پیچ های تند راه را نداشت اما هنوز عاشق است و منتظر، نیمه است. پسرک همه رویاهایت که بهانه می گیرد و با تو نمیماند، نیمه است. همه عشقهایی که در قاموس خویش عشق تعریفاش کردهایم نیمه اند الا عشق به خود که من هنوز گاهی دل خودم را هم میبرم از این همه اشتیاق به دوست داشتن و دوست داشته شدن. عاشقانه دوست دارم خودم را با تمام عشقهای نیمهای که سینه می درد گاهی..
می نشینم بالای پل و از دور به دوچرخه ام نگاه می کنم که کاملا مال من است بی آنکه آزاری به کسی برسانم.
باید قید همه عشق های نیمه را بزنم و به فکر یک دوچرخه کامل باشم که وقتی سوارش می شوم و از همین پل می گذرم دیگر با کله زمین نمی خورم.
