خانه به دوشی هم عالمی دارد
من یک زن هستم و مثل همه ایرانیها یک خانه به دوش تمام عیار. خیالی نیست که همه زندگی ام را، دلم را ، سرمایه ام را ، ذره ، ذره، ذره، در این خانه به دوشی های مجازی و مادی و معنوی از دست داده ام در عوض شدهام عین قاصدک ، سبک وزن و رها و با یک چمدان و یک فنجان چای و چند کتاب و یک خط اینترنت می توانم سالها زندگی کنم و عین خیالم نیست که آخرین مدل لباس شب چیست و دارم سعی می کنم عین خیالم هم نباشد که آخرین گند عالمگیر پرزیدنت کشورم چیست.
روستا به روستا، شهر به شهر، کشور به کشور رفتن را دوست دارم به اندازه بضاعت ام البته. خانه به خانه گشته ام و هی از اینجا رانده از آنجا مانده شده ام اما درمانده نشدم و امروز رسیدم به «آکسفورد» تا چندی از این ره نیز گذر کنم و باز برگردم به همانجا که زن بودن، مادر بودن، آواز خواندن، نوشتن، نوشیدن، رقصیدن و حتی از درخت بالا رفتن و هزار کار ساده دیگر برای زنان اش ، نفس گیر است تا چه رسد به وکیل بودن، روزنامه نگار بودن، رئیس جمهور شدن، قاضی شدن و….
انگلستان کجا و ایران کجا اما خانهام همان جاست که دلم هست و راستش چندیست که نمی دانم دلم کجاست. در این خانه پی دلم میگردم و خیالی نیست که دل فرسنگ ها دور از من بدود تا من نیز در پی او و عاقبت خانه به دوشی بشود پیشه همیشهام تا شاید روزی قرار گیرم با دلی که هر تکه اش گوشهای جا مانده است…
میخواهم از منظر خانه به دوشی که از تهران به آکسفورد رسیده و گاهی با خودش بلند بلند حرف می زند در اینجا بنویسم اما نمی دانم چقدر به خودم وفادار می مانم در خانه ای که مجازی اش اینجاست و واقعی اش میان یک بیشه بزرگ در گوشه ای از اکسفورد و هر روز از میان پارکی که با آن رودخانه پر سرو صدایش به جنگل وحشی بیشتر شباهت دارد باید بگذرم تا برسم به مرکز شهر و بعد کالج.
میخواهم خانه به دوش بی نام و نشان این خانه باشم، آخر سال هاست که این نام و نشان برایم هیچ نکرده اند بگذار ببینم بی نام و نشان بودن برای یک آدم چقدر سخت است که ما آویزان نام و نشان خویش مانده ایم.
میخواهم. اینجا کمی تنها تر از همیشه باشم. در یک اتاقی که فقط خودم در آن جا می شوم …کوچک و نقلی.
می خواهم این وبلاگ دفترچه یادداشت ام باشد تا از باران و یاران و آب و نان و درخت و باد و و آتش و زمین و زمان اینجا بنویسم و فراموشم نشوند. همین.
