• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

ما جماعت بغرنج

دختر‌هایی که پشت لب‌شان سبز است و ابروهای نامنظم‌شان سمفونی بلوغ و باکرگی و بی‌هراسی است ،  یکی یکی گرد هم  جمع می‌شوند. آرام آرام به هم می رسیم چنان که گویی قرار است انقلابی بزرگ گوشه همین حیاط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نیمه تمام دبیرستان رقم بخورد .حواسم را خوب جمع می کنم که مبادا کسی گوش غریبه‌اش را جایی گوشه میدان مبهم گردهم‌آیی کوچک ما انداخته باشد. چانه‌بند مقنعه های سیاه و بلند را تا روی لب بالا کشیده‌ایم تا در عوض گلوله‌ای از جعد موهای پریشان بپاشد روی پیشانی مان و به زعم خویش ویران گری کرده‌باشیم در نظم و نظامی که ناظم چید و ما فرمانبردارش نبودیم.

دبیرستان دخترانه‌ “آزرم” بود و آز ما برای سرکشی‌های همواره. شاید اگر مقنعه و قبای بلندمان نمی‌دادند ما سرکشی می‌کردیم برای داشتن همان حجاب خاکستری که این قانون طبیعت و جامعه است برای سرک کشیدن به آن سوی حصار و دست یازیدن به هر آنچه که دست‌ از آن کوتاه است. خاکستری روپوش‌های گشادمان را ابایی از خاک خرابه حیاط پشت مدرسه نبود و چمپاتمه نشستیم روی زمین سرد و گرم صحبت شدیم:

شرط اول این شد: هر آنکه “دوست پسر” دارد، حق ورود به گروه ما را ندارد. اسم گروه را هم گذاشته بودیم ” مرگ سیاه” و بعد که سالی بزرگتر شدیم و کتاب و اندیشه هم دخلی در سرکشی‌های‌مان یافت به ” خرمگس” تغییر نام یافت شناسنامه گروهی که همه دخترانش خواسته یا ناخواسته شرط همصدایی را حذف رابطه عاشقانه پنداشتند.

بنای اول را کج گذاشتیم و تا آخر همه به هم دروغ گفتیم و دلمان اگر می تپید برای حسی مبهم هیچ به روی خودمان نمی‌آوریدیم تا مبادا از غلظت غرور کذایی مان کاسته شود. قلدری می کردیم به اقتضای سن و صحنه حضورمان در جامعه و به خیال خویش پسرها را غریبه می پنداشتیم و لرزیدن دست و دل در برابر جنس مخالف را مخالف اقتدار دخترانه. هرکه قطر کتانی سفید و یغور‌اش بلند تر، اقتدارش بیشتر و هر که یک تیغ موکت بری یا چاقوی خوش دست ضامن دار هم در ته کوله پشتی‌اش داشت،  بی‌شک شهره تر. کم کم سهراب و شاملو و لورکا و شریعتی و مارکز باقی صاحبان و خالقان کلام آمدند و آرام آرام دفترچه‌های عقاید جایش را با پاکت سیگار و چاقوی ضامن دار و باقی ابزار و آلات بدلی انکار جنس دخترانه عوض کرد و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد که حتی از همان دفتر‌های عقاید هم خجالت کشیدیم.

باری این یک تصویر کمرنگ از فراز و فرود پررنگ دختران همکلاس من است در سالهای نخست دهه هفتاد که نمی‌خواستند  دخترانگی‌شان در ماتیک و آینه و رژهای دلفریب گونه و لب خلاصه شود. کاره‌ای نبودیم در کج گذاشتن بنای اعتراض‌مان و از همان روز تا به امروز مدام در بزم و عزم زنانه مان، بازهم همان بنای کج است که بالا می‌رود و هی زنانه مردانه می کنیم و گاهی برای نمایش اقتدار به مردان نداشته خویش می بالیم و اینکه استقلالی بی نظیر را خود سبب ساز شده ایم و بی مهریه و حقوق ماهانه و پول توی جیبی و و چه و چه اینک سرپا ایستاده‌ایم غافل از آنکه این سرپا ایستادن جز سستی استخوان و شکستن ایمان و دشواری راه هیچ نداشت.

اینجا و این خانه که روی شانه‌های من است بیش و پیش از آنکه برای تغییر و نجات جهان باشد شاید خلوتی شد برای تغییر و نجات خودم تا شاید به این باور از پیش گفته جامه عملی بپوشانم و تخت شود خیالم که راه تغییر و نجات جهان از راه تغییر و نجات خودمان می گذرد ورنه ما را چه توان برای نجات جهانی که خود از اساس کج و معوج چیده‌ایم بنایش را. آن روزها گوشه دفتر عقاید را با خط کش و خودنویس‌های خوش‌رنگ، خط‌های صاف و مورب می کشیدیم و دلربایش می‌کردیم برای نوشتن و چپاندن هر آنچه در چنته داشتیم و امروز خانه‌های دیجیتالی را رنگ و لعاب می کنیم برای همان کار. از بخت یاری ماست شاید که همان بنای کج را هم انگار بالاتر و بالاتر می‌بریم. قبول دارم که به خطا به خلوت آمدم و زنانه نویسی می کنم و گاهی نیز مظلومیتم را بر فرق سر مردان ‌می‌کوبم  اما این همه من نیست و من به این نیمه گمشده ام نیازمندم. تو به خلوتم ‌می‌آیی و به ساختن دعوت می‌کنی و بی مصرف نیافتادن را انذار می دهی . باز من بی‌تابی می‌کنم و ساختن را کار  خانه بدوش یک لاقبای دور افتاده از خانه نمی‌دانم و باران هم به پاس گفته بجای تو می بارد اما بی تاب تر از من او حتی حوصله نوازش هم ندارد و کلمه را چون بر زبان مردانه جاری شده  تفسیری تلخ می کند و پس می زند و من می روم درست سر جای اولم در گوشه حیاط دبیرستان …. آرام آرام به هم می رسیم چنان که گویی قرار است انقلابی بزرگ گوشه همین حیاط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نیمه تمام رقم بخورد ….با این تفاوت که اینجا از ناظم و نظام و التزامش خبری نیست اما تا دلت بخواهد ما خودمان پیچ و تاب خورده‌ایم میان  داشته ها و  نداشته‌های همه این سالهای خویش و معلوم نیست چندسال دیگر به دفترهای عقاید این سالهایمان با پیشانی خیس نگاه می‌کنیم.

می بینی چه جماعت پیچیده و بغرنجی هستیم؟ ما  در همین چهار دیواری که هنوز برج و باروی قدرتمان هم نیست و جملگی رانده شدگانیم تاب بی‌قراری‌های هم را نداریم و جای نقد و نیش را هم  هنوز خوب بلد نیستیم و با پشتک و وارو هم نمی شود اسم این سم مسموم عدم تحمل  و “بی تابی “را عوض کنیم و پز بدهیم که ما داریم در همین نقدها ساخته می شویم . نه  ما انگار داریم آوار می شویم. هرچه فکر کردم بعد از باران و یاران دیگری که آمدند و نقد و نقبی نوشتند و رفتند و هنوز نمی دانم که باز می‌آیند یا نه، می بینم کار ما نیست ساختن و آباد کردن این جهان ویران مگرآنکه اول آبادی خویش را از این ویرانی بغرنج دریابیم و به گمانم ما به دوره کردن خویش نیازمندتریم تا بیش از این دور نیافتیم از جهان درون مان.

۱۲ تیر ۸۷ | 6 ماه و 8 روز پیش | روزانه | نظرات

از روزی که زن شدم…

زن

به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکی‌ام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی می‌کنم و از نیامدن‌های بابا و نداری‌های سارا جیغ جیغ می‌کشم.

من می خواستم لب‌هایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمی‌کند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات باله‌های زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل می‌داد به دلبری‌های پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخ‌اش نمی‌کشید و منتظر خلوت هم نمی‌ماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.

ولی دیدی چه بر سر کودکی‌هایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانه‌ها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمز‌های بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربه‌ها حریص‌تر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاه‌ترم را توی یک روسری گل گلی قایم می‌کردم و بعد گربه‌ها هی حریص تر می‌شدند و ماهی‌ها هی می‌ترسیدند و هی من بیشتر مو‌هایم را دلتنگ می‌شدم و دیگر هیچ گربه‌ای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.

از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لب‌هایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمی‌خواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشم‌های هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمده‌اش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگ‌ها اول افتاده‌اند به جان حوض و بعد به جان ماهی‌ها و بعد گربه‌ها .

از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشته‌اند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمان‌هایی که جای خانه‌ها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهی‌های خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهی‌های خارجی، هوس «چکمه» و چکامه‌ برای زنانگی مرده خویش نکنند.

از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشه‌ای و هی نفس تنگی می‌کند.

از روزی که زن شدم….

۱۳ خرداد ۸۷ | 7 ماه و 8 روز پیش | روزانه | نظرات
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

عشق دیجیتالی هوس دوچرخه کامل رختخواب خانه به دوش نیمه کودک سهم عشق مادران زنانگی پاریس لندن خیانت پدر ایتالیا طلاق کالج همسر مردسالاری زانو مادران من لرزش دل لب غم گناه بیشه آکسفورد ملافه دشت فرزند اشک مادر وسوسه بلژیک همسایه ایرانی تنهایی غمگین حجاب مرد عشق نیمه گریه دزدی زن

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License