<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2full.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><rss xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><title>خانه به دوش</title><link>http://khanebedoosh.com</link><description></description><language>fa</language><generator>http://wordpress.org/?v=2.6.3</generator><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/khanebedoosh" type="application/rss+xml" /><item><title>همه ما خسته‌ایم گلنساء</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/495715761/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Wed, 24 Dec 2008 05:31:03 -0600</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/1387/10/04/221/</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p style="text-align: left;"><a href="http://farm4.static.flickr.com/3211/3133162574_bddf64f8f9_b.jpg"><img class="aligncenter" title="لبه تنهایی زن و پرنده" src="http://farm4.static.flickr.com/3201/3133130202_f2db8cf242.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p style="text-align: right;">پیش از این که خانه را ترک کنیم برای چندمین بار نامه <a href="http://golagha.ir/news/?ty=2&amp;id=2662">خداحافظی گلنسای گل‌آقا</a> را برای خودم و سحر خواندم.  با سحر دختر ایرانی نازنینی  که ظاهرا با انرژی مضاعف به دختران و پسران هرگوشه دنیا در دانشگاه درس اقتصاد می‌دهد  اما از آن انرژی مضاعف در این روزها خبری نیست رفتیم یک گوشه آرامی از رودخانه نشستیم و ساعت‌ها حرف نزدیم . راه میرویم و راه می رویم و هیچ نمی‌گوییم. او ساعت‌ها عکس‌ می‌گرفت و من ساعت‌ها نگاه می‌کردم او ساعت‌ها پلک می‌زد و من ساعت ها لب نمی‌زدم. آنقدر آرام و بی‌‌صدا به آبی رودخانه و سپیدی بال پرنده تنها نزدیک شدیم تا مبادا از صداهای ناسازگار دوربین و کفش‌های ما بیزار باشند اما هم رودخانه و هم پرنده  عجیب با ما راه آمدند. نه پرنده بالی به اعتراض جنباند و نه رودخانه موجی زد. صدای طبیعت درست عین موسیقی حال  ما بود . سمفونی سکوت و سرما. خستگی و خمودگی.</p>
<p style="text-align: right;">خانه همه ما روی هوا است این روزها . درست عین خانه گل‌آقا. درست عین خانه گلنساء که یک‌دفعه رفت. هی:</p>
<p style="text-align: right;">گلنسای روزهای کودکی‌ام! خسته شدی و بساط گل‌آقا را جمع کردی؟ دیدی حتی غضنفر‌های واقعی هم تاب غضنفر خیالی گل‌آقایت را نداشتند؟ دارم بیراه می‌گویم؟ نه گلنسا جان بیراه کسی می‌گوید که خستگی‌ات را به حساب هرچه می‌گذارد الی غضنفرهای غضب‌ناک شهر. همین چند وقت پیش‌ها که حبیبی معاون اول آن سالها و باز نشسته این سا‌لها٫ مریضی سختی گرفت و بستری شد یاد گل‌آقا و آن آقای گلی که پدر نازنین تو بود افتادم. آخر من٫ حبیبی و باقی سیاستمدارها را از گل‌آقا شناختم. همان موقع ها که غضنفر هی سربه سرشان می‌گذاشت و آنها به سرشان نمی‌زد که غضنفربازی دربیاورند و بگویند اولین‌ها و صبورترین‌ها در تاریخ مملکت ما هستند که رخصت می‌دهند قلمی به طنز٫ دماغ و چال و چانه شان را آنقدر به این ور و آن ور بکشد که &#8221; قشر مستضعف&#8221; این همه زجر و ضجه را جدی نگیرد و گاهی بخندد.</p>
<p style="text-align: right;">هی گلنساء همین چند وقت پیش ها بود که مچ این خانه به دوش خسته را گرفتی و از بالا تا پایین ‌اش را شستی و گذاشتی حسابی چلانده و مانده بیفتد گوشه خانه تا فکر نکند خیلی زرنگ است و می تواند یک گوشه  فقط برای دل خودش بنویسد و زیرچشمی به دیگران نگاه کند. اولین کسی نبودی که مچ ام را گرفتی اما اولین کسی بودی که به من و اسمم کاری نداشتی. با کلماتم طرف شدی: &#8220;مگر فکر کردی این کلمات مال تو است که برای خودت دور برداشتی و می روی یک گوشه می‌نشینی و برای خودت می‌نویسی. بیا بیرون از این پوستین تک‌بعدی نویسی و غلت نزن در یک حریم محصور و بگذار همه آن کلماتی که مال دیگران است و تنها مسولیت چینش رندانه و هنرمندانه‌اش افتاده در دست و دهان تو٫ آزاد و رها فریاد بزنند برای خودشان .آی به دلم چسبید گلنساء.</p>
<p style="text-align: right;">گفته بودم : خسته‌ام ٫ می‌خواهم یک گوشه فقط برای خودم بنویسم٫ خستگی‌ام را چنان بر فرق سر این دل بی‌سودا و رسوا کوبیدی که به جای آخ و ناله به وجد آمدم. چند تایی از نوشته‌ها و کلماتی که فکر می‌کردم در این سال‌ها فراموش شده را  لابد به زور  از حافظه بیرون کشیدی و گذاشتی کف دستم و حالی دادی تا نفسی تازه کنم برای نوشتن دوباره. رفتی و دیگر از تو خبری نشد تا اینکه نوشتی : خسته‌ای و روزنامه‌ها هم نوشتند که گلنساء خسته است. به همین راحتی..</p>
<p style="text-align: right;">حالا  من به تو چه بگویم گلنسای نازنین ؟ بلدتری و بهتر می‌دانی که نه گلنسا مال تو است ٫ نه گل‌آقا و نه حتی پری صابری. همه اینها را ما و یک ملت خسته سالهاست که صاحب شده‌ایم و تو فقط رندانه با خودت می‌کشانی‌شان این ور و آن ور. اصلا خستگی روی شانه‌های تو هم مال تو نیست. آن هم مال ماست. دیدی که صدای ما در نمی‌آید٫ گفتی صدای تو بلند‌تر است و این خستگی را داد بزنی. همین. اما رفتن‌ات دیگر دست خودت نیست که آخر.  ما خیلی وقت است که دیگر برای خندیدن هم این چین‌های لاکردار صورت‌مان همراهی‌ نمی‌کند. ننه من غریبم  که در نمی‌آورم. خودت بهتر می‌دانی والا.  هزار یک بار هم بگو دماغ کدخدا را دراز بکشند و کک و مک‌های صورت فلان مشتی را درشت‌تر کنند و دهان‌اش را در فلان‌سخنرانی معروف گشادتر بکشند٫ اگر خودت خنده‌ات گرفت از صورتک‌هایی که این روزها دیگر نمی‌خندانند خب ما هم می‌خندیم اگر نه هم که این بی‌انصافیست ما را با یک عالم خنده ماسیده و خشکیده بر صورت بگذاری و بروی رد کارت؟ کجا؟  باید می‌ماندی و با هم نمی‌خندیدم ..</p>
<p>با خودم فکر می‌کنم وقتی یکی  خسته می‌شود لابد بقیه برای خسته نباشید به سراغش می‌روند و متقاعد‌اش می‌کنند که برگردد ولی انگار ماجرا عوض شد.مثل ماجرای ما و پرنده. رفتیم کنار رودخانه که به وجد بیاییم خستگی یک پرنده تنها و بی‌تحرکی رودخانه ما را با خود برد . همه خمار و خموده و خسته نشستیم کنار هم و ساعت‌ها نوشیدیم از غمی‌که هیچ از آن به هم نگقتیم. فقط همه سنگین کز کردیم یک گوشه. احساسم از جامعه امروز ایران این است. اگرچه می‌دانم تمام می‌شود این خمودگی اما گس و ملس می‌گذرد این روزها.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=qn3AO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=qn3AO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=6G4Oo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=6G4Oo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=kBHxO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=kBHxO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=JemYO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=JemYO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/495715761" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>پیش از این که خانه را ترک کنیم برای چندمین بار نامه خداحافظی گلنسای گل‌آقا را برای خودم و سحر خواندم.  با سحر دختر ایرانی نازنینی  که ظاهرا با انرژی مضاعف به دختران و پسران هرگوشه دنیا در دانشگاه درس اقتصاد می‌دهد  اما از آن انرژی مضاعف در این روزها خبری نیست رفتیم یک گوشه [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/10/04/221/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F10%2F04%2F221%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/10/04/221/</feedburner:origLink></item><item><title>بغض مضحک زنانه</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/474292566/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Wed, 03 Dec 2008 22:28:22 -0600</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=214</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;">به آنی رنگ عوض می کنند آدم ها. در پس صورت معصوم و سفید &#8220;امی&#8221; هرگز چنین صورت<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>برافروخته ای را تصور نمی کردم. دختر جوانی بود که<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>به همصحبتی با او می بالیدم.<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>آنقدر جوان است که صاحبخانه بودن به اونمی آمد و همیشه او را هم مثل خودم مستاجر این خانه تصور می کردم اما امروز خانه و دلم را چنان خالی کرد که دیگر جرات نگاه کردن به صورت هیچ کس را ندارم. از نگاه کردن به صورت آدم ها خجالت می کشم. همیشه وقتی کسی زیاد به من بدی می کند آنقدر دلم می لرزد که نه جرائت دفاع از خود را دارم و نه اصلا توان نگاه کردن در چشم هایش را دارم. او سرخ می شود ومدام خودش را عصبانی و برافروخته تر می سازد من مدام خجالت می کشم و سرم را پائین می اندازم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;">وقتی روز اول که به خانه اش آمدم برای گرفتن چهارصد پوند پول پیش باز هم صورتش سرخ شده بود، مهربان و خجالتی بود و حتی بلد نبود پول پیش را حساب کند و ده بار با ماشین حساب ور رفت تا سر آخر بگوید چقدر باید ودیعه بگذارم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;">این روزها اتاقک کوچک دیگری پیدا کردم که نیاز به پول پیش نداشت خوشحال و خرسند<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>برای چهارصد پوند چهارصد جور نقشه کشیدم و برای &#8220;امی&#8221; <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نوشتم که زودتر می خواهم از خانه اش بلند شوم.<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>در قرار داد ما هم همین را نوشتند که یک ماه زودتر باید خبر بدهم. یک ماه شد و خانه خالی شد و امروز اسباب آخر را که جابجا کردم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>با کلید برگشتم تا چهارصد پوند را پس بگیرم. &#8221; امی&#8221; عوض شده بود. گفت در تمام این یک ماه که به او خبر داده بودم ، نتوانست جایگزینی برایم پیدا کند پس پول را پس نمی دهد&#8230;.به همین راحتی.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>تنها نبودم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>&#8221; نوحا&#8221;<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>با من بود دوست نازنینی که همین روزها به کشورش بر می گردد . همه بحث های معمول را آرام انجام دادم ولی هم من و هم نوحا و هم باقی هم اتاقی هایم می دیدند که امی سرخ تر سرخ تر می شود و برای پس ندادن پول آنقدر به بهانه های ساده و سطحی چنگ می زند که من سرم را بیشتر و بیشتر پایین می انداختم.<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>هیچ قدرتی نداشتم. امی دوست من بود نه صاحبخانه. درست عین همه دوستان دیگری که ناگهان رنگ عوض می کنند و من تا خود صبح خوابم نمی برد&#8230;ساعت از سه صبح گذشته و من فقط بغض می کنم از یاد آوری آخرین لحظه ای که به امی گفتم: &#8220;امشب را بخواب اگر توانستی بی دغدغه بخوابی فردا زنگ بزن و به من بگو تا کلید را به تو برگردانم.&#8221;</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;">&#8221; نوحا&#8221; هوار می زد <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>که این مظلوم نمایی را دوست ندارد و من باید حقم را بگیرم.من هم تمام راه برگشت به خوابگاه را بغض کردم. برای گرفتن حق های اینچنینی من همیشه بازنده ام. درست عین غضنفر معرکه خجالت می کشم در چشم کسی که با او صمیمانه ترین روزها را ورق زدم نگاه کنم. من حتی<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>در چشمهای<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>مردی که به من پشت می کند و با رفیقم هم خواب می شود نمی توانم نگاه کنم و آنقدر سرم را از شرم پائین می اندازم که عاقبت متهم می شوم به مظلوم نمایی و جلب ترحم .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;">پس اینجا هیچ کاسه ای برای ترحم بر سفره نیست, به جای سکه دلداری کاش کسی بگوید چرا من همیشه احساس گناه می کنم؟ <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>چرا وقتی بدی کردن از حد می گذرد من<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>خجالت می کشم و کم می آورم و تا خود صبح بغض، دل و روده ام را بالا می آورد. فقط در حریم دوستانه چنین ام و در میدان کار و مبارزه من زمین تا اسمان بیگانه ام با عقب نشینی و احساس گناه و میدان را به رقیب وا گذاردن . خود از این همه دوگانگی مانده ام که چطور در کار و شغل و حرفه ام تا انتهای کار می روم و جای دیگر و در فضای دوستانه و عاشقانه و زنانه<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>از همان ابتدا شک و شرم می کنم . شک به اینکه مبادا من هم گناهی کرده باشم ، شرم از اینکه ظلم به غایت می رسد و رفیق قباحت این وقاحت را به انتها می رساند و بعد که تو ساکت می شوی دلش نمی خواهد کسی بر مظلومیت تو اشکی بریزد و پرخاشگرتر به میدان های بعدی می آید. یادم باشد قصه دیگری از همین نوع بگویم که دامنه اش هنوز دامنم را می سوزاند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>&#8220;نوحا&#8221; خواب است و می دانم که <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>هنوز هم دارد <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>فحش می دهد <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>چنانکه <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>من هنوز هم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>بغض دارم و البته اطمینان نیز که <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اگر &#8220;امی&#8221; زنگ بزند و فقط کلید خانه را بخواهد، از خجالت می میرم و حاضرم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>برای چهارصد پوند، چهارصد مسافر را جابجا کنم اما یکبار دیگر در چشم های او که از قضا برای داد زدن خیلی معصوم ترند، <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نگاه نکنم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-ansi-language: EN-GB; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"> </p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=IQeDO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=IQeDO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=pT8Wo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=pT8Wo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=Idv7O"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=Idv7O" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=ipqdO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=ipqdO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/474292566" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>به آنی رنگ عوض می کنند آدم ها. در پس صورت معصوم و سفید &amp;#8220;امی&amp;#8221; هرگز چنین صورت  برافروخته ای را تصور نمی کردم. دختر جوانی بود که  به همصحبتی با او می بالیدم.  آنقدر جوان است که صاحبخانه بودن به اونمی آمد و همیشه او را هم مثل خودم مستاجر این خانه تصور می [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/09/14/%d8%a8%d8%ba%d8%b6-%d9%85%d8%b6%d8%ad%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F09%2F14%2F%25d8%25a8%25d8%25ba%25d8%25b6-%25d9%2585%25d8%25b6%25d8%25ad%25da%25a9-%25d8%25b2%25d9%2586%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/09/14/%d8%a8%d8%ba%d8%b6-%d9%85%d8%b6%d8%ad%da%a9-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/</feedburner:origLink></item><item><title>پریشان خاطری</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/416938860/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Fri, 10 Oct 2008 11:24:09 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=190</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/10/dsc018861.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-196" title="dsc018861" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/10/dsc018861.jpg" alt="" width="500" height="281" /></a><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/10/dsc01886.jpg"></a></p>
<p>کتاب &#8220;موش ها و آدم ها &#8221; را که می خواندم  نوجوان بودم، پسرک همه چیزهای نرم را دوست داشت و موقع نوازش موش ها همیشه آنها را می کشت از بس که آنها را با شعف فشار می داد  و بعد بالای سرشان می ایستاد و بغض می کرد.  موهای دخترک نرم بود، صورت اش،  دستهایش و تن اش هم . چشم خیس پسرک پسرک بعدها بالای سر دخترک هیچ  دردی را دوا نمی کرد. دخترک مرده بود . تمام کرده بود.</p>
<p>بالای سر جنازه ها ایستاده ام این روزها. موش ها را نمی دانم اما همه آدم هایم رفته اند. نکند همه را زیادی فشار داده ام و همه مرده اند. این همه آدم با من است این روزها اما تنهایی ام حجم چشمگیر تری دارد. دلم می خواهد برگردم به یک دهکده و با همین تنهایی نرم یک جوری کنار بیایم . آخر این تنهایی بد مذهب را هرچقدر هم فشارش بدهی نمی میرد. نمی رود، تمام نمی شود. آدم ها یکی یکی می میرند، می روند، تمام می شوند .تنهایی ولی بزرگتر و بزرگتر می شود . </p>
<p>این روزها باورم شده مرز بین جنون و سلامت چنان باریک است که من می توانم یک روانی بالقوه و خطرناک باشم درست عین همان شخصیت اول داستان موش ها و آدم ها که برای محبت و مهربانی کردن آنقدر موش ها و آدم ها را در بغلش فشار می داد که طفلکی ها می مردند. من از تصور چهره روانی پسرکی که عشقی در بغلش جان داده بود می ترسم حالا تصور کنید کسی روبروی تو بایستد و تو ببینی که به جای مهربانی و عذر و ناز و نیاز ، ناگهان فریاد بزند؛  نرو ، بمان، اگر بروی تیکه تیکه ات می کنم، یا اینکه، برو،  حالا که می خواهی بروی گورت را گم کن و بعد تیکه های له شده موش ها و آدم ها.</p>
<p>از خانه بیرون نرفته ام مگر برای دیدن مرغابی و قوهای کنار رودخانه. نه درس می خوانم ، نه می نویسم و نه غذا می خورم. به خرافات عادت ندارم که در ماه یک بار خوی زنانه ام باید که بی نظم شود و صورت سرخ شود از سرخی بطن. نه خرافات است . سالهاست که مبارزه کرده ام وقتی تب دارم به ماه هذیان نگویم اما نشد گفتم و ماه گذاشت رفت و تنها ردی از او بر آسمان کوچک خیال مانده.  تنبیه هم کنم خودم را ماه بر نمی گردد. در تاریکی می نشینم و به جای دل دادن به موجودات نرم برای دلبستن به جسم و اشیایی نقشه می کشم  که هرچه فشارشان دهی و هرچه هوار بکشی و هرچه هذیان بگویی نمی روند و نمی میرند،  تمام نمی شوند تا تو بعدش از غصه بمیری. درست مثل همین لپ تاپ که هر چه بیشتر مشت بکوبی بیشتر برایت می ماند و واگویه هایت را می نویسد درست مثل این ماشین قراضه که هرچه نفرینش کنی باز شب که شد ته دلت را ته یک  باریک راه تاریک  در نزدیکی ایستگاه راه آهن خالی نمی کند. گاهی فکر می کنم من  فقط به درد همین آهن قراضه ها و همین لپ تاب شکسته می خورم حتی موش ها هم نه.</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>پریشانم. هیچ نپرسید.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=N87EM"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=N87EM" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=MroUm"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=MroUm" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=cnbDM"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=cnbDM" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=AqPIM"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=AqPIM" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/416938860" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>کتاب &amp;#8220;موش ها و آدم ها &amp;#8221; را که می خواندم  نوجوان بودم، پسرک همه چیزهای نرم را دوست داشت و موقع نوازش موش ها همیشه آنها را می کشت از بس که آنها را با شعف فشار می داد  و بعد بالای سرشان می ایستاد و بغض می کرد.  موهای دخترک نرم بود، صورت [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/07/19/190/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F07%2F19%2F190%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/07/19/190/</feedburner:origLink></item><item><title>مسافرکشی زنانه</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/406350085/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Mon, 29 Sep 2008 10:26:22 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=165</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc022881.jpg"><img class="size-full wp-image-170   aligncenter" title="dsc022881" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc022881.jpg" alt="" width="480" height="360" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">با &#8220;ربکا&#8221; و&#8221; لیزا&#8221; قرار می گذارم اما پیش شرط تعیین می‌کنم: اگر قرار باشد پسرهای کلاس بد مستی کنند، من حوصله قواره شل و ول و آویزان‌شان را ندارم. مرد را ایستاده می‌خواهم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>حتی اگر مست می‌کند باید روی دوپایش بایستد و اگر قرار باشد در انتهای مهمانی جنازه‌شان را تحویل جمع <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دهند من نیستم. نمی‌آیم. سن من از همه این جمع سه یا چهارسالی بیشتر است به جز &#8220;النا&#8221; معلمم و&#8221; سیلویا&#8221; که از من دو سه سالی بزرگتر هستند. ربکا دختر برزیلی تیز و فرزی هست که حاضر جوابی اش را دوست دارم:</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><em>-&#8221;خوب تو هر وقت دیدی اوضاع آزارت می دهد با دوست پسرت برگرد.</em></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">یادم می‌افتد به مردی که دارم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و راه می افتم به سمت مهمانی به امید اینکه اگر هذیان گفتند و بدمستی کردند من دلم را بسپارم به شب و جاده و با تکیه گاه و پناهم راونه خانه شوم. اینجا همه می‌دانند این ماشین نقش یک مرد نازنین را برایم بازی می‌کند. هم خرجم را می دهد ، هم از هراس و ترس شبانه نجاتم می دهد. هیچ گاه از نظر اقتصادی و تکیه گاه داشتن چنان زار نبوده‌ام که بی مرد لنگی کند احوالم اما <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>سالها در فضایی سنتی بزرگ شده ام و کماکان شوخی‌هایم مبنای جدی دارد. <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>و اینجا <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>همه شوخی‌هایم را بخش مهمی از شخصیتم می‌دانند و موقع پیاده شدن از ماشین دسته جمعی لذت می بریم از ناز و نوازش هیبت نازنین ماشینی که مردانه پایم ایستاده تا اینجا.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">در ایران اسکلت فلزی ماشین را درست عین استخوان بندی یک مرد می‌دیدم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>و یله و رها <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>خودم را پرت می‌کردم روی هیبت محکم‌اش <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>و مدام قربان صدقه‌اش می‌رفتم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>خاصه اگر به یک سواری جانانه در دل شب میهمانم می‌کرد دیگر تا خود صبح<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>با حال و هوای پناه و تکه گاهی که بود ، به نازترین خواب عالم می‌رفتم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">آکسفورد بی‌ماشین هم امن است اما ذهن نا امن من هنوز مرد می‌خواهد. هنوز شب نیامده دلم هیبتی محکم و مردانه می‌خواهد. برای سپردن دل نازک و پرهراسم به خلوتش، می‌خزم در ماشین و شب را می نوشم تا خود خانه. بی هیچ هراسی با مردم همراه می‌شوم..</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">اینجا <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دوستانم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>همزمان که درس می‌خوانند <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>یا در رستوران کار می‌کنند و یا در یک هتل . بعضی‌ها هم در لباس فروشی‌.<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>من ولی فرهنگم را با خود یدک کشیده ام و هرچه هم تلاش کنم بی‌حاصل است . در سرزمینی بزرگ شده‌ایم که شغل به آدم ها هویت می‌دهد و ما همدیگر را با شغل‌هایمان قضاوت می‌کنیم. دوستان ایرانی‌ام اینجا محال است کار کردن در <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>رستوران را همانند دوستان دیگرم نگاه کنند. دوستان ایرانی‌ام ترجیح می‌دهند با <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>پدر یا شوهرشان <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>به توافق برسند که خرج‌شان را بدهد اما هرگز حاضر به کار کردن در رستوران و هتل و لباس‌فروشی‌‌های اینجا نیستند اما &#8220;ربکا&#8221; که <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>از یک خانواده متوسط برزیلی به <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>انگلیس آمده و &#8220;سیلویا&#8221; که همسرش یا همان &#8220;پارتنر&#8221; او <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>برای &#8220;وودافون &#8221; کار می‌کند و خانه شیکی در مرکز شهر آکسفورد هم دارند، به آسانی پیشبند می‌بندد و در رستوران کار می‌کند. من اگر چه به دیگران خرده می‌گیرم  وادعایم گوش فلک را کر کرده اما خودم هم برای پیشبند بستن هنوز دغدغه ذهنی دارم. خجالت می‌کشم. <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>به همین راحتی. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">برای همین شغل جدید اختراع کرده‌ام .شهرهای <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>زیبا و مکان‌های تاریخی اینجا را  در همین چند ماهی که اینجا بوده‌ام یاد گرفته‌ام و در همین تابستانی که آکسفورد پر بود از دانشجویانی که از سراسر اروپا و آسیا برای آموزش زبان انگلیسی می‌آمدند وسوسه خرید ماشینم را با همین انگیزه تکمیل کردم. ماشین سیصد پوندی را خریدم و <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اطلاعیه کوچکی به دیوار کالج خودمان زدم و اعلام کردم که &#8221; اینجانب یک دختر دوست داشتنی و مهربان هستم که از همصحبتی با آدم‌ها لذت می‌برم یک ماشین دوست داشتنی هم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دارم که حاضرم تعطیلات آخر هفته شما را به جاهای دیدنی آکسفورد و دهکده‌ها و شهرهای کوچک اطراف ببرم .&#8221; (اینجا رسم است که آدم خصوصیت‌های خوب خودش را بی‌تعارف می‌نویسد.)</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>قیمت را هم روی کاغذ ننوشتم تا تلفن بزنند و بعد من مراحل متقاعد کردن‌شان را حضورا اجرا می‌کنم. شوخی شوخی کارم گرفت و حالا تلفنم دست به دست بین بچه‌ها می‌گردد و هرکس طالب رفتن به شهرهای &#8220;برفورد&#8221; ویتنی&#8221;، برایتون، لندن، &#8221; تیم&#8221; ، وود استوک&#8221; و باقی دهکده‌های نزدیک هست مرا خبر می‌کند . ارزان حساب می‌کنم تا مشتری شوند و آخر هفته‌هایشان را صاحب شوم. شب‌ها هم اگر گوشه شهر مانده باشند دیگر پول تاکسی نمی‌دهند. می‌دانند که من هستم. تازه یک مسافر پولدار هم دارم که دوبار برای مهمانش به فرودگاه هیتروی لندن رفتم. یعنی من با همه ادعاهایم پیشه‌ای را پیش رفتم تا همان ذهنیت ایرانی‌ا م در آرامش روانی بیشتری باشد اما همین کار هم ظاهرا از دیدگاه باقی دوستان ایرانی &#8220;بی‌کلاس&#8221; تلقی می‌شود و گاهی آگهی کار ما بر تابلوی سبز مدرسه  به خنده‌ای لبشان را میهمان می‌کند .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">اینجا پرفسور دانشگاه، دانشجو،<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>گارسون رستوران، فروشنده، آرایشگر و باقی آدم ها با شغل‌هایشان تعریف نمی‌شوند. حداقل تا آنجا که من دیده ام.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">برای شرکت در یک سمینار به اسپانیا رفته بودم که یک همکار کهنه‌کار ایرانی هم با من بود و پیشاپیش سفارش می‌کرد که اگر اعضای شرکت کننده در سمینار ما را به یک نوشیدنی دعوت کردند من &#8220;بی‌کلاس&#8221; بازی در نیاورم و بپذیرم .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">تصورش هم در در ذهنم غریبه بود که نخست وزیر  سابق نروژ به ما پیشنهاد کند همراه او خیابان درازی در بارسلونا را به مقصد یک بار دنج گز کنیم. مدام در ذهنم تصویر رئیس‌جمهور سابق کشور خودمان می‌آمد و  از تصور اینکه خاتمی با چند آدم معمولی در مثلا همین خیابان دراز دنبال یک رستوران دنج بگردد خنده‌ام می‌گرفت. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>مشاغل چقدر مشغله مضاعف در ذهن می‌سازند و چقدر آدم‌ها را از جایگاه طبیعی انسانی شان دور می‌کنند در ایران. با این همه اما من در اجرای بی‌کلاس بازی مورد اشاره دوستم سنگ تمام گذاشتم و در یک بار بزرگی <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>که رنگ گیلاس‌های مشروبش‌ <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>به تنهایی مست کننده بود و اغواگر، سفارش آب پرتغال دادم. تا دوستم لب و لوچه اش را گاز بگیرد، آقای&#8221; بوندویک&#8221; به تمام پهنای صورت‌اش مهربانی کرد و گفت :</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><em>-من هم برای اینکه تنها نباشید با شما آب پرتغال می‌نوشم</em>. <span style="mso-spacerun: yes;"> </span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">و مهمتر از همه آنکه در پایان این بزم صمیمی ، آقای نخست وزیر همانند باقی جمع، دست در جیب می‌کند و <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>سکه هایش را می‌شمارد تا دانگ یا همان سهم خودش را متقبل شود. <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دهانم بیشتر از چشمهایم باز مانده بود و<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>احمدی‌نژاد که اصلا به ذهنم نمی‌آمد اما باز همان خاتمی را تصور می‌کردم که مثلا به چند فعال ساده <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اجتماعی و سیاسی پیشنهاد یک نوشیدنی می‌دهد بعد ته ماجرا دست به جیب می کند که پول خورد در بیاورد و حساب خودش را صاف کند. ممکن نمی‌آمد و باز خنده‌ام می گرفت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">به هرتقدیر هر کسی سهم خودش را آن روز پرداخت الا من که آخر نفهمیدم با این همه بی کلاس بازی یادشده، چرا &#8220;باندویک&#8221; مشتاق شد اجازه بگیرد که سهم مرا نیز پرداخت کند. همسفرم بعد‌ها می‌گفت به نظرم خیلی تو را با آن آب پرتغال مضحکی که سفارش دادی تحویل گرفت و این یعنی خیلی هم برایش مهم نبود که حتما متناسب با فرهنگ خودشان نوشیدنی سفارش دهیم.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">ما سرشار از پیش‌داوری و قضاوت‌ایم و ذهن آزادی نداریم برای همین است که من  به سبک خودم خجالت می‌کشم پیشبند ببندم و به جایش ماشین می‌خرم و حالا باید روزها منتظر بنشینم تا مسافری به تورم بخورد و نانم برسد و دیگری به سبک خودش  از اینکه آب پرتغال سفارش دهد خجالت می‌کشد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">دلم ذهن زیبا می‌خواهد. رها . تا وقتی دختر و پسر جوان ایرانی در اینجا با شوخی و خنده صدایم می‌کنند ؛&#8221;شوفر خوشکله&#8221; من هم با آنها بخندم و  نگویم: </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><em>-بابا تفریحی کار می‌کنم &#8230;شوفر کجا بود&#8230; </em></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">گر چه هنوز نمی‌دانم طنز ماجرا مسافرکشی زنانه است یا ما با اصل مسافرکشی در همان دغدغه‌های ذهنی همیشگی مان مشکل داریم اما خوب می دانم که ذهن نازیبا داریم و سخت خود را می‌آزاریم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc00993.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-178" title="dsc00993" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc00993.jpg" alt="" width="480" height="360" /></a></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"> </p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc00988.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-177" title="dsc00988" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc00988.jpg" alt="" width="480" height="360" /></a></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"> دهکده‌های اصیل انگلیس را فقط با ماشین می‌شود رفت  </p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc020501.jpg"></a></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc00939.jpg"></a> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=B3l1L"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=B3l1L" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=4tJYl"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=4tJYl" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=q0UYL"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=q0UYL" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=HTZWL"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=HTZWL" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/406350085" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>با &amp;#8220;ربکا&amp;#8221; و&amp;#8221; لیزا&amp;#8221; قرار می گذارم اما پیش شرط تعیین می‌کنم: اگر قرار باشد پسرهای کلاس بد مستی کنند، من حوصله قواره شل و ول و آویزان‌شان را ندارم. مرد را ایستاده می‌خواهم  حتی اگر مست می‌کند باید روی دوپایش بایستد و اگر قرار باشد در انتهای مهمانی جنازه‌شان را تحویل جمع  دهند من [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/07/08/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%83%d8%b4%d9%8a-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F07%2F08%2F%25d9%2585%25d8%25b3%25d8%25a7%25d9%2581%25d8%25b1%25d9%2583%25d8%25b4%25d9%258a-%25d8%25b2%25d9%2586%25d8%25a7%25d9%2586%25d9%2587%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/07/08/%d9%85%d8%b3%d8%a7%d9%81%d8%b1%d9%83%d8%b4%d9%8a-%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87/</feedburner:origLink></item><item><title>زن و زیبایی</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/402745282/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Thu, 25 Sep 2008 07:10:54 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=149</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;"> </p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">از دامن بلند یا کوتاه در تمام بساط زنانه‌ام خبری نبود، چنان که هیچ گل و گیره‌ای برای بستن‌ این موهای وحشی به بساط نداشتم و اصلا از آن همه بدلیجات و جواهراتی که همه همپالگی هایم به آن تشنه بودند، من هیچ نداشتم و فخرش را هم به همه می فروختم که آی&#8230; می‌بینید چه بی‌سبب زندگیتان را آویزان چهار قواره پارچه اضافه و چند تکه حلب پاره کرده اید و نامش را گذاشتید آرایش و پیرایش و چه می‌دانم ناز و نقش زنانگی؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>من صورت بی روح و سردم را با همان لب‌های بی‌رنگ و موهای سیاه و سخت، عجیب شیفته بودم و به اندازه همان زنانی که ساعت‌ها با آینه و ادوات زنانگی پیراسته و ناز می‌شدند خودم را ناز می‌دیدم و اعتماد به نفسی عجیب در تمام این سالها<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>با من بود که هیچ کس را آزار نمی‌داد اما حسابی‌ خیالم را قرص می‌کرد که صورتم از قرص ماه مهربان تر وخواستنی‌تر است. ولی نبود و به تعبیر دوستانم، من با این معیار زیبایی شناسی معلوم بود که هر زنی را زیبا می‌دیدم و همیشه با باقی زنان همراهم دچار مشکلی عدیده می شدم که کجای این زن زیباست که تو را به &#8220;به به&#8221; و &#8220;چه چه&#8221; و تحسیتن زیبایی‌اش وامی‌دارد؟ و من آخر هم نفهمیدم که چرا هرگز نتوانستم زنی که راستی زیبا بود <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>را در تقسیم‌بندهای مرسوم میان زنان بگنجانم و مثلا به همان سبک و سیاق‌شان بگویم ؛ نه هیچ قشنگی‌ای ندارد، فقط کمی با نمک است یا چه می‌دانم اجزای صورت<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>به صورت مجزا زیبا <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>است اما ترکیب آن دلنشین نیست و باقی معیار‌های زیبایی شناسی که از آن عاجز مانده بودم و همه زنان را زیبا می‌دیدم درست عین تشخیص دادن مزه غذا که من همه غذا‌ها را خوش‌مزه می‌دانستم و باز به تعبیر زنانه ظاهرا برای من گرم بودن غذا کافی بود تا آب از لب و لوچه ام روانه شود و باز به &#8220;به به&#8221; و &#8220;چه چه&#8221; و تحسین برآیم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و استدلال‌شان هم این بود که از بس تنها زند گی کرده‌ام و غذای سرد خورده‌ام حالا اگر کمی غذا داغ و گرم باشد، همین معیار کافیست تا بگویم لذیذ‌ترین غذای عالم است. برای همین باز هم به شوخی خنده می‌گذشتند از نظر و رایی که من برای غذای صاحبخانه می‌دادم و خود با همان ظرافت همیشگی سفره را ارزیابی‌می‌کردند و من می‌ماندم و دهانی که از حیرت این همه مهارت در تشخیص لذیذی و زیبایی باز مانده.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">با این همه من کماکان با همان اعتماد به نفس، خودم را پری دریایی معرفی می کردم و عین خیالم نبود که باقی این را قصه بپندارند و بر پری دریایی بی‌رنگی <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>که هیچ نظم و رنگی در <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>ناخن‌های انگشتان دست و پایش <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نداشت و هیچ خطی پشت چشمش را نازک نکرد و هیچ خط سرخی چال برگونه اش نکاشت بخندند <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>که عجب رسم شوخ‌طبعی خوب می‌داند ولی خودم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>شوخی‌های‌ خودم را چنان جدی گرفتم که سختی مو را چون سختی شاخه درخت می‌دیدم و تیرگی روی را چون کبودی آسمان و باورم شده بود که با هر خنده‌ام، برق دندان‌های مست است که رعد می‌آفریند و حتی همان خنده‌ بی لطافتی که دهان را تا آخرین وسعتش باز می‌کرد و صدایی‌ ناهنجار روانه فضایی سنگین و آرام می‌ساخت را نیز دیگر دوست داشتم و باز خیالم راحت بود که خیال همه زن ها راحت است که من رقیب نیستم و با این همه ضمختی، انتهای خط ایستاده‌ام و خطری نیستم . با این خیال و با این همه حاشیه امن، به وسعت و حجمی که دلم می‌خواست دهانم را باز می‌کردم و برای آسمان رندانه و دلبرانه می‌خندیدم تا حداقل آسمان باور کند که هیچ زنی اگر خودش بخواهد زشت نیست حتی اگر بعد از سی و چند سال هنوز نداند که چگونه مژه با سرمه ناب، تاب دهد و گونه از سرخی رژی رنگین گلگون کند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">من سالهاست که دل از خودم برده‌ام. کاری به دیگرانی که هیچ دلی ازشان نبرده‌ام، ندارم.<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>سالهاست که در آینه به یک صورت سالم و بی‌نقص چنان راضی‌ام که راستی باورم شده زیباترین زن عالمم و این بی‌آزارترین خودخواهی عالم است چون حقیقت چیز دیگری است و ودیگران چیز دیگری می‌بینند و همین کافیست تا قصه این زیبایی به شوخی برگزار شود و کسی کاری به کار شوخی ما نداشته باشد. امشب دوتار سفید دیگر لابلای سیاهی همین موهایم پیدا کرده‌ام و دانستم که این شوخی تا همیشه شیرین است حتی اگر چند سال دیگر این دوتار مو جایش را با یک گیس سفید عوض کند. امشب اگر پسرک نمی‌گفت: مادر من کم کم بزرگ شده‌ام ، بی‌شک پاسخ نمی‌شنید، من هم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>ناز‌تر شده‌ام پسرم. شوخی شیرینی بود. هم او دوست داشت، هم خودم و حالا هنوز مست آخرین گپ‌ام با پسرکی که به او می‌گویم؛ <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>مگر می‌شود بچه‌ای برای مادرش بزرگ شود؟ و او هم می گوید؛ مگر می‌شود مامان سیاه و لاغر هم ناز شود؟</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">قصه را عوض می‌کنیم ، من او را صدا می‌کنم مرد کوچک و او مرا صدا می‌کند؛ پری دریایی لاغر مردنی و بعد تا خود صبح مست نخستین گپ بی‌گریه و<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>پرمایه‌ای می‌شوم که فردا حکایتش را برای باد خواهم گفت تا به گوش همه برساند که من هنوز همه غذا‌ها را لذیذ ، همه فرزندان را کوچک، همه مادران را ناز ، همه زنان را زیبا و همه مردان را تحسین بر انگیز می‌دانم و البته اینها همه پس از خوبی و نیکی و چی می دانم صفات بارز دیگری که دال بر نیک بودن آدمهاست مفهوم می‌یابد. حتی اگر هنوز هم به هیچ قاعده مرسوم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و معیار معلوم در تشخیص این‌زیبایی‌ها <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>استاد نباشم و هنوز هم در قاموس من  زن با همان لب بی‌رنگ، تجلی ناب دلربایی و زیبایی باشد.</span><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" dir="ltr" align="right"><span style="font-size: x-small; color: #888888; font-family: Tahoma;"><strong><em>اضافه کنم</em></strong></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: x-small; font-family: Tahoma;">نوشتن این نوشته سرشار از خودشیفتگی را بر من ببخشید و نگذارید به حساب اینکه زن ها اساسا از خود متشکرهستند . حال خوبی بود و چیزکی نوشتم که به همان شوخی مانند است و بس و دوستان هم لطفا به دلداری بر نیایندو زیبایی نداشته ما را لیست نکنند ما که نوشتیم از درون راضی و خرسندیم به هر آنچه که داریم پس حرفی اگر بود در نقد این نکته بنویسد که چه شده محروم از استعداد تفکیک مانده ایم و در تمام عمر همه را زیبا دیده‌ایم و آیا اساسا این خصلت ما به هنر زیبایی شناسی آسیب می زند؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: x-small; font-family: Tahoma;">در ضمن شاید همه اینها بر می‌گردد به دختر اسپانیولی نازنینی که دندان های خرگوشی تیره رنگش  و لثه‌ها و فک متورم و بالا آمده‌اش هیچ از علاقه و دوستی من به او کم نکرد این روزها و  و روز به روز زیبایی های دیگری در او کشف می کنم بی‌هیچ شعاری.</span></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=tJyRL"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=tJyRL" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=SbZml"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=SbZml" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=MdjxL"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=MdjxL" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=ZigYL"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=ZigYL" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/402745282" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description> 
از دامن بلند یا کوتاه در تمام بساط زنانه‌ام خبری نبود، چنان که هیچ گل و گیره‌ای برای بستن‌ این موهای وحشی به بساط نداشتم و اصلا از آن همه بدلیجات و جواهراتی که همه همپالگی هایم به آن تشنه بودند، من هیچ نداشتم و فخرش را هم به همه می فروختم که آی&amp;#8230; می‌بینید چه بی‌سبب زندگیتان [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/07/04/%d8%b2%d9%86-%d9%88-%d8%b2%d9%8a%d8%a8%d8%a7%d9%8a%d9%8a/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F07%2F04%2F%25d8%25b2%25d9%2586-%25d9%2588-%25d8%25b2%25d9%258a%25d8%25a8%25d8%25a7%25d9%258a%25d9%258a%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/07/04/%d8%b2%d9%86-%d9%88-%d8%b2%d9%8a%d8%a8%d8%a7%d9%8a%d9%8a/</feedburner:origLink></item><item><title>زن و چرچیل</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/383194375/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Thu, 04 Sep 2008 06:54:15 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/1387/06/14/%d8%b2%d9%86-%d9%88-%da%86%d8%b1%da%86%d9%8a%d9%84/</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc01969.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-133" title="dsc01969" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc01969-300x168.jpg" alt="" width="300" height="168" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">انگلیس گرانی‌اش پدر در می‌آورد اما کافیست کمی زیرک باشید تا زیر و بم زندگی ارزان را درآورید و به عمر کوتاهی که در دیار غربت می گذرانید مدام غصه پول<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و چرتکه انداختن هر آنچه که می خری با واحد پول ایران گریبانت را نگیرد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">لندن که باشی برای یک اتاق کوچولو کمترین قیمتی که تقدیم می کنی چهارصد پوند است و یا به همان عادت سمج ایرانی بهتر است بگویم هشصد هزار تومن است . ماهانه برای مترو هم با کارت استیودنت می توانی نزدیک هفتاد پوند بدهی که می‌شود نزدیک به<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>صدو پنجاه هزار تومان. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">حال تصور کن شوهر و پدر و خلاصه مرد بالای سرت نباشد و مجبور باشی دخل و خرج ات را خودت ردیف کنی خب معلوم است می‌شوی اینی که من شدم. کوچ می کنی به آکسفورد از همان کالج انگلیسی منتقل می شوی به شعبه اش در آکسفورد و به جای چهارصد تا، دویست و نود پوند اجاره می دهی و پول مترو هم به دلیل نبودن مترو در این شهر و نزدیکی و کوچکی و در دست رس بودن تمامی مراکز خرید و تحصیل و همه و همه چیز می‌پرد . پس تو می مانی و صدو نود یا همان گردش کنیم می‌شود دویست<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>پوند پس انداز یعنی<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نزدیک<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>به چهارصدهزار تومان پس انداز. نه ، انصافا چهارصد هزار تومان پس انداز کم است ؟ </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">به نظر من آنقدر زیاد هست این مبلغ که حالا بشود برایش نقشه‌های شیطانی کشید یعنی یک ماشین نقلی ارزان دست و پا کرد و ماهی دویست هزار تومان از آن مبلغ پس‌انداز شده را برای خرج ماهانه ماشین کنار گذاشت. یعنی لندن آشفته را رها کن و بیا در آکسفور آرام و زیبا و آنوقت به جای پرسه زدن و نفس کم آوردن در زیرزمین‌های شلوغ از باران پر از سبزی اینجا بنوش و آخر هفته نیز راهی دهکده‌های اطراف شو با موسیقی ناب ایرانی و همسفران ناز انگلیسی. پیرمرد و پیر زن نازنین که نمی دانند شجریان و دلکش چه می خوانند اما &#8220;جان&#8221; با من و موسیقی و آوازم همراه می‌شود و زیر لب زمزمه می کند تا برسیم به &#8221; ووداستاک &#8221; همان شهری که وعده داده بودم با ماشین خودم باید بروم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><span style="mso-spacerun: yes;"> </span>کاخ&#8221; بلنهام&#8221;<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>زادگاه چرچیل در این شهر است و معماری حیرت برانگیز کاخ و باغ و دریاچه رویای‌اش می تواند ساعت ها تو را اسیر کند . بمانی و بخوانی و به رفتن فکر نکنی . بروی به روزهای جنگ میان فرانسه و انگلیس<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و روزهای پس از آن که &#8221; وینستون چرچیل&#8221; در یکی از این اتاقک‌ها چشم باز می‌کند و بعد بروی در دهکده &#8220;بلیدون&#8221; ببینی که مردم انگلیس کماکان قدردان<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>نقش‌آفرینی‌های چرچیل هستند و مزارش را در کنار سایر شاهزادگان دیگری که خسبیده‌اند، گلباران می‌کنند . </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">بی‌ربط است اگر بگویم همانجا یاد خنده های مردی می افتم که <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>صدایم می کند چرچیل و لابد نتیجه می‌گیرد <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>که اساسا همه زنان به تنهایی خود یک<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>چرچیل اند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">&#8220;آیرلین&#8221; درست عین باقی پیرزن های انگلیس چنان مرتب و تمیز است که پوست اش برق می زند از تمیزی با تمام صورت می خندد از این تعبیر و می گوید که برای چرچیل کوچولو حاضر است یک وعده غذای مخصوص انگلیسی یا همان &#8220;فیش اند چیپس&#8221;  را در دهکده&#8221; کدلینگتون&#8221; ترتیب دهد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">من مثل همیشه گرسنه و پرشتاب غذا می خورم و او در تصورش هم نمی گنجد که بدون پیش غذا هم می‌شود یک راست رفت سراغ غذای اصلی . &#8221; جان&#8221; و &#8220;آیدرین&#8221; دو جنتلمن تحصلکرده انگلیسی که از قضا همانند مردان تحصیلکرده ایالت خودمان <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اصراری ندارند کسی پسوند &#8221; دکتر &#8221; را ابتدای نامشان بگذارد، <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نیز پیش غذا سفارش می دهند . من ولی غذای اصلی را <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>تا انتها بلعیده‌ام و بعد نوبت به غذای اصلی و دسر بعد از قضای آنها که می‌رسد باور می کنم که این همه آداب میز انگلیسی را رعایت کردن از من یکی بر نمی آید و البته با جوان‌ترهای انگلیسی مشکلی ندارم . با &#8221; الیوت &#8221; صاحبخانه اولم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>و &#8221; امی &#8221; صاحبخانه دومم درست عین دوستان ایرانی ‌ام می‌رویم دانگی غذایی می خوریم و از این همه مراسم خبری نیست. به هر حال این روزها بهترین دوستان من همین پیرزن و دو پیرمرد انگلیسی هستند که حتی خود انگلیسی‌ها هم باور نمی‌کنند که آنها مهربانی را بر من تمام کرده اند در انتقال تجربیات شان و شناختن فرهنگ و آداب و مکان های تاریخی و زیبای آکسفورد<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>و دهکده‌های بی‌نظیری که همه تنهایی و دلتنگی ام را لابلای درختانش گم می کنم .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"> </p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> <a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc018101.jpg"><img class="size-medium wp-image-140 aligncenter" title="dsc018101" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/09/dsc018101-300x168.jpg" alt="" width="300" height="168" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" align="center"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"> </span></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=i9UDO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=i9UDO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=Aluxo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=Aluxo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=8kAlO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=8kAlO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=JO6DO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=JO6DO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/383194375" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>انگلیس گرانی‌اش پدر در می‌آورد اما کافیست کمی زیرک باشید تا زیر و بم زندگی ارزان را درآورید و به عمر کوتاهی که در دیار غربت می گذرانید مدام غصه پول  و چرتکه انداختن هر آنچه که می خری با واحد پول ایران گریبانت را نگیرد. 
لندن که باشی برای یک اتاق کوچولو کمترین قیمتی [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/06/14/%d8%b2%d9%86-%d9%88-%da%86%d8%b1%da%86%d9%8a%d9%84/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F06%2F14%2F%25d8%25b2%25d9%2586-%25d9%2588-%25da%2586%25d8%25b1%25da%2586%25d9%258a%25d9%2584%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/06/14/%d8%b2%d9%86-%d9%88-%da%86%d8%b1%da%86%d9%8a%d9%84/</feedburner:origLink></item><item><title>وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/366033615/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Fri, 15 Aug 2008 14:27:44 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=112</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/08/dsc01766.jpg"></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/08/dsc017661.jpg"><img class="size-medium wp-image-125 aligncenter" title="dsc017661" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/08/dsc017661-300x168.jpg" alt="" width="300" height="168" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">می‌پرسد جنسیت کسی که می‌خواهد ماشین را بیمه کند زن است یا مرد؟ بی‌شک اولین چیزی که به ذهن زنانه‌ام می‌رسد این‌ است که برای زن در سرزمین مدعی دموکراسی هم زن ناقص العقل تامی است که رانندگی را به زبردستی مردان نمی‌داند و پس حق بیمه‌اش برای تصادف‌های بیکران‌اش بیشتر خواهد بود. هنوز چین به پیشانی نیامده پاسخ گرفتم: اینجا حق بیمه برای زن کمتر است. به دلیل اش کاری ندارم لابد یافته‌اند که در ظرافت زنانه میزان تصادفات کمتر رخ می‌دهد<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>و باز هم کاری ندارم که در ایالت و ولایت خودم علاوه بر بیمه بدنه ماشین، زن بدن خودش را هم باید بیمه کند؛ از زخم زبان همه آنان که<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>تا کمر از شیشه بیرون می‌آیند تا تن ببلعند و طعنه نثار کنند. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">به همت همان مردانی که حصار نکشیدند و برابری ژست روشنفکرانه شان برای دلبری نبود و بیشتر و پیشتر از من دانسته بودند که جنس دوم خواندن خنده دار است و عبث، موتورسواری یاد گرفتم و راننده ناب بیابان هم شدم. اعتمادی که پدران ما به آنان کردند و به من نه سبب شد تا آنها به من<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اعتماد کنند و همه کارهای مردانه را خوب یادم دهند و خوشبختانه چند گام جلوتر از زنان هم کیش مان در عربستان باشیم که هنوز حق رانندگی پیش‌پا افتاده ترین حقوقی  هست که برایش فیلم و گزارش می بینیم و به هیچ می گیریم. یکی موتورسواری در دهکده‌ای کوچک را یادم داد و دیگری رانندگی در شهر را که از قضا موتورسواری بی‌مصرف افتاد و ماشین اما در تمام سال‌هایی که خودم را شناختم رفیق شفیقم شد وسالها به خود بالیدم که ماشین برایم در شهر نا‌امنی که شب چادر نیانداخته باید بساط جمع کنم و راهی خانه شوم ، همسری و همراهی بی‌منت است . </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">تعارف که نداریم آسمان تاریک که شد، بی‌سقف این آهن‌پاره برسر باشی و زن باشی، نمی‌توانی خیابان های تهران را گز کنی و دهانت گس نشود. یا باید بوق همه ماشین های زیرپایت را به روی‌خود نیاوری و کماکان برای خودت شعر و شعار سر دهی که خیالی نیست یا سرآخر از کوره در می‌روی و<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>تو هم آرامش فدا می‌کنی و می‌شوی از جنس خودشان و کلمات آلوده به هم تقدیم ‌می‌کنید.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">حالا در آکسفورد که اگر چه از لندن‌ امن‌تر است اما باز هم می‌گویند شب‌های امنی ندارد با این همه من که هیچ نیمه شبی به بوق هیچ ماشین و جیغ هیچ مستی میهمان نشده‌ام تا به ‌امروز ولی هراس را هنوز با خود یدک می‌کشم و با هر صدای ماشینی در خود جمع می‌شوم . به دلداری و اطمینان دهی هیچ کس هم دلم آرام  و خیالم امن نمی‌شود و هوا تاریک نشده من و گاو های دشت انگارتنها موجوداتی هستیم که سربه زیر به خانه بر می‌گریدم .</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">عاشق شب باشی و شب نشده راهی خانه شوی حرامت می‌شود این همه ستاره که &#8221; پلک اگر فروبندی جهانی در ظلمات فرو خواهد خفت&#8221; . روزهای غمگینی داشتم و در همه این روزها هرچه کردم آرام نشدم در این چهار دیوار کوچکم. ماشین وسوسه بزرگ زندگی پر وسوسه‌ام شد تا دوباره همسری برگزینم در این شهر ناز.<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>نه ماشین می‌شناسم ، نا رانندگی کردن از سمت راست می‌دانم و نه اصلا می‌دانم به کدام<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دکان و بقال باید رو بزنم تا<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>یک چهارچرخ طلب کنم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">به هر ایرانی که می‌رسم کلیاتی به نام اطلاعات ناب تقدیم می‌کند و باز یک جمله ناب تر می چسباند کنارش ” مواظب باش سرت کلاه نگذارند.”</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">به دوستی آشنا شدم که از قضا به هرکه می‌گویم ایرانی است و می‌خواهد کمک کند که ماشینی بخرم همه می‌گویند به ایرانی جماعت نباید اعتماد کرد. با تمام وجود می‌آید و ماشین می‌آورد و ایده می‌دهد و برای بیمه و هزار و یک درد بی درمان این بی اطلاعی‌ام از قوانین اینجا درمان می‌شود و باز به هرکه گزارشی از روند کارش می‌دهم همه می‌گویند اعتماد نکن . من نمی دانم این ایرانی جماعت از ایرانی‌ جماعت چه دیده که چنین چشم گرد می کنند از دیدن هم و می رهند از هم. غمگنانه نگاه می کنم در معابر و محافل اینجا که تا کلام و کلمه‌ای به فارسی می شنوند راه از هم کج می کنند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">من اما مثل<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>همیشه اعتماد می‌کنم و نیشم تا بناگوش پهن مِ شود از دیدن هر که مختصری هم فارسی بلد باشد و می گوید که سی سالی دور از ایران بوده با این همه دلنشین فارسی<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>حرف می زند. هم خودش و هم دخترش که تنها<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>به سلامی و بدرودی پرشن می داند . ماشینی به قیمت دوچرخه پسر همسایه برایم می‌آورد همه پولش می‌شود سیصد پوند وقتی به ایرانی‌های دیگر می گویم دوباره همان هراس و انرژی دهشتناک<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>را سرازیر می‌کنند : ” بیمه‌اش بیداد می‌کند از پس‌اش بر نمی‌آیی…”<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>وچقدر با همین اطلاعات آنها پا پس کشیدم. ماهی هشتاد پوند برای متروی لندن می ‌دادم اما حالا به یاری یک ایرانی دیگری که می‌گفتند باید مواظب باشم سرم کلاه نگذارد،<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>بیمه شد این ابوقراضه نازنینم به ماهی چهل پوند.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">من هنوز نمی‌دانم این ایرانی خطرناکی که باید از او مثل باقی هموطنان فرار کرد و هراسید چرا این همه مهر ورزید و وقت گذاشت و رفیقی<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>برایم آورد که خوب می‌داند با این همراه شاید دیگر نشانی از من نبیند آخر او هم خوب می داند که من با یک سقف چرخ دار دیگر دختر ماندگار این دیار نخواهم ماند و به<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دهکده‌های سبز انگلیس گم خواهم<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>شد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">باز به هر ایرانی می‌رسم می‌گویند شش ماهی از پس رانندگی در سمت مخالفی که این سالها رانده‌ام بر نخواهم آمد. شب اول است و با هراس نشستم پشت فرمان ماشین و هی با دست دنبال دنده می‌گردم. دنده‌ اما در سمت دیگر ماشین<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>است . باید عادت کنم بی سبب در جهتی که دیگر قلبی نیست<span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دست به آسمان خالی بالا نبرم . من تنهاییم را یک بار دیگر با یک قلب آهنی قسمت کرده‌ام .مهربان‌تر از قلب کسی هست که هزارپاره است و هر پاره‌اش جایی گم است. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">به رنگ سورمه‌ای اش نگاه می‌کنم و خوب می‌دانم که هنوز نیامده دلم را برده‌است می‌بینی چه دلی دارم؟ وقتی یک سقف آهنی دل از من می‌برد، حالا تو بگو دل به این نازنینی که با آهن سرد رسم عشقبازی می‌داند چرا گرم نمی‌شود به وعده‌های سرد؟ حرف اضافه نزن . سوال بیخود هم نپرس. فردا  بزن بریم به دهکده‌ای که چرچیل در آن آرمیده . اینجا پر از درخت سیب وحشی است . سبز و ترش.  به هر درخت سیب که رسیدی با صدای بلند بخوان :</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;">“حوا نیز می توانست نبیند، حوا نیز می توانست نچیند ….من دختر خلف اویم…”</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: right;" dir="rtl">
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"> </p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=WrJTO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=WrJTO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=yXX9o"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=yXX9o" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=jlMLO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=jlMLO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=p1fuO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=p1fuO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/366033615" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>می‌پرسد جنسیت کسی که می‌خواهد ماشین را بیمه کند زن است یا مرد؟ بی‌شک اولین چیزی که به ذهن زنانه‌ام می‌رسد این‌ است که برای زن در سرزمین مدعی دموکراسی هم زن ناقص العقل تامی است که رانندگی را به زبردستی مردان نمی‌داند و پس حق بیمه‌اش برای تصادف‌های بیکران‌اش بیشتر خواهد بود. هنوز چین [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/05/25/car/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F05%2F25%2Fcar%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/05/25/car/</feedburner:origLink></item><item><title>پاریس و پرسه‌های دل</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/354331485/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Sun, 03 Aug 2008 06:58:11 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=94</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: center;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/08/dsc00971.jpg"><img class="size-medium wp-image-104 aligncenter" title="dsc00971" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/08/dsc00971-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">برای شهر کافه‌ها و کلیسا شال و کلاه کردم و همه حجم زندگی‌ام را چپاندم در همان کوله سیاه و با لباسی به رنگ شکلات تلخ و شالی سرخ به راه افتادم. دلم اما گوشه‌ای جا مانده بود.به دلم گفتم بمان و جای من بنویس تا برگردم و تکلیفم را با تو یکسره کنم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>بمان و بگذار بروم تا این سفر سامان بی‌سامانی‌های این سال‌هایم باشد. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">تا خود فرودگاه لوتون نفس‌تنگی گرفته بودم . چیزی میان ذوق سفر و دلتنگی برای دل. می‌دانم تناسبی نیست <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>در این اصطلاح غریب &#8220;دلتنگی برای دل&#8221; اما من راستی دلم را کنده بودم و نمی دانستم کجا جا گذاشتم‌اش و همینطور بی‌پروا می‌رفتم به حوالی کلیسای &#8220;قلب مقدس&#8221; در پاریس تا به پرسه‌هایی شبانه خود را میهمان کنم. من برای این سفر جانم داشت در می‌رفت تا اسکناس از کیسه بیرون بریزم و راهی شوم <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>اما کارت پرواز را که صادر نکردند، دیگر جانم بالا نیامد . روی زمین فرودگاه نشستم و چون کودکی که مادرش را گم کرده باشد زار زدم. </span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">گفته بودم که دخترک سربه هوای این دیارم اما خودم هم باور نداشتم تا این اندازه که تاریخ ویزایم را به چنین بی‌نظمی در خاطر بسپارم و نیازی به چک کردن دوباره نبینم و بعد دخترک موبلوند پشت پیشخوان بگوید که این ویزا هفته قبل عمرش تمام شده است. در مورد من یکی همه چیز ممکن است حتی میان آن همه هوار و زاری که برای سربه هوایی‌ام راه انداخته‌ام ناگهان یاد دل افتادن نیز ممکن است.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">می دانی دل من! چه حال بدی دارد بازگشتن از یک سفر نیمه ؟ اصلا می‌خواهی سربه تن هیچ رهگذری نباشد وقتی هرکه از این ره می‌گذرد به مقصد می‌رسد و تو با چشم‌های خیس و خنگ می‌مانی از کار خودت که چطور تاریخ انقضای ویزا را نگاه نکرده جام سفر را لاجرعه بالا می‌کشی. بالا کشیدم . مسموم شدم. برگشتم<span style="mso-spacerun: yes;">  </span>اما نه با سرعت. یک روز کامل را در کوچه پس کوچه‌های لندن بزرگ با سرگردانی کامل پرسه زدم و حسابی که از نفس افتادم برگشتم به دهکده کوچکم در آکسفورد. حتی گاوهای سر گذر هم به ریش این مسافر دست از پا درازتر می خندیدند انگار. محل‌شان نمی گذارم . به دلم فکر می کنم که در اتاقک کوچک انتهای این دشت منتظرم نشسته تا برایش بگویم تو اگر رضا می دادی حتما الان در کافه کوچک &#8220;نترودام&#8221;، پاتوق همیشگی &#8220;ویکتورهوگو&#8221; برای خودم لمیده بودم و &#8230;.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">اتاقم آنقدر کوچک است که گاهی نفس تنگی می‌گیرم از هجوم چهاردیوار و یک سقف روی سرم. با این همه اما مدتی‌است با دلم چنان کنار آمده‌ام که <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>دیگر تنها نیستم و دل هوای بی قراری‌هایم را دارد. ممنون دلی بودم که آن شب این مسافر مغموم را تا خود صبح پرستاری کرد و نگذاشت دل یک جهان از ریش نداشته‌ام ریسه رود. دلم را بوسیدم و برایش عریان تر از همیشه دلبری کردم و گفتم تا تو نخواهی انگار رفتنی در کار نیست . می مانم گوشه دنج دل و خیال و خاطرم را همینجا می سازم.وقتی دل قرص می‌شود حالا  به صد قرص ماه آسمان پاریس  هم می‌ارزد انگار که بمانی در همین اتاقک کوچک هی ناز کنی برای خودت.  فقط دل است که راضی ات می‌کند : &#8220;جهنم، به اسکناس‌های هدر رفته و چمدان بسته و این <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>تن خسته‌ فکر نکن بیا آرام کنارم بخواب تا خود صبح برایت لالایی می خوانم.&#8221; دلم تا خود صبح با من بود ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو رفت و باز خالی شدم انگار. چیزی در من فرو ریخت.</span></p>
<p class="MsoNormal" style="margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: right;" align="right"><span style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA;">هنوز لاله گوشم داغ لالای دل بود که آفتاب بی تعارف از پنجره به تختم خزید و &#8220;روز&#8221; که واقعیت‌اش را به رخ کشید من باز تنها شدم. <span style="mso-spacerun: yes;"> </span>حالا دوباره مستاصل نشسته‌ام روی تختی که هم زمین من است برای نوشتن هم میز من است برای غذا خوردن و هم بالشت من است برای خوابیدن. نه پاریس و نه پچ‌پچ‌های دل، هیچ کدام به داد ویرانی این روزهایم نرسید. برای آبادی این روح سرگردان تنها نوشتن خوب است . باقی همه حیله ماست و حیله گران همیشه پیامبران آرامش موقت‌اند. لعنت به من و دلم و سفر نیمه‌ام که دوباره جز درد معده هیچ برایم نداشت. بس است دو روز آشفتگی بس است این همه بی‌دلی. پاریس و پرسه های دل، هیچ را نمی‌خواهم . بروم چمدانم را باز کنم و لباس‌های تا شده را برگردانم سرجای اولش ,بعد برگردم به همان دشت کنار خانه‌ام. بی‌شک حالم خوب می‌شود.</span></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=FiHcO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=FiHcO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=g4K2o"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=g4K2o" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=cLh2O"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=cLh2O" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=QBvGO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=QBvGO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/354331485" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>برای شهر کافه‌ها و کلیسا شال و کلاه کردم و همه حجم زندگی‌ام را چپاندم در همان کوله سیاه و با لباسی به رنگ شکلات تلخ و شالی سرخ به راه افتادم. دلم اما گوشه‌ای جا مانده بود.به دلم گفتم بمان و جای من بنویس تا برگردم و تکلیفم را با تو یکسره کنم  بمان [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/05/13/%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F05%2F13%2F%25d8%25af%25d9%2584%25e2%2580%258c%25d8%25a7%25d9%2585-%25d8%25b1%25d8%25a7-%25da%25af%25d9%2585-%25d9%2583%25d8%25b1%25d8%25af%25d9%2587-%25d8%25a7%25d9%2585%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/05/13/%d8%af%d9%84%e2%80%8c%d8%a7%d9%85-%d8%b1%d8%a7-%da%af%d9%85-%d9%83%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a7%d9%85/</feedburner:origLink></item><item><title>کدام خلوت؟</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/349408529/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Tue, 29 Jul 2008 07:50:52 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=75</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/07/paris.jpg"><img class="size-medium wp-image-81  aligncenter" title="paris" src="http://khanebedoosh.com/wp-content/uploads/2008/07/paris-300x225.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p>اگر چه می خواستم از شبی که با زنی از جنس خود همه شهر را بلعیدیم و برای ماه و ستاره‌ها دلبری کردیم و عاقبت در گوشه‌ای آوار آن همه خستگی راه شدیم بنویسم و دل از همه مردان شهر ببرم که می‌شود بی پول و پیاله هم میهمان ناب شب بود و با یک درشکه لندن را فتح کرد&#8230;..</p>
<p> اگر چه می‌خواستم برای کودک بی‌نظیری که از من زنی ساخت و بعد رفت تا پستان در دهان آسمان بگذارم و خیالم راحت باشد که هنوز مادرم ، هزار ناگفته بگویم تا بداند که در اوج عشقبازی با زمین و زمان ، یک یاد کوتاه از او گلو می درد &#8230;</p>
<p>اگر چه می خواستم از همه مردانی که به من عاشق شده‌اند و همه مردانی که من به آنها عاشق شده‌ بودم، عریان و بی‌عنان  بنویسم و بدهی‌ام را باز به زمین و زمانی که در آن زیسته‌ام علی‌الحساب پرداخت کرده باشم و حسابدار بداند که چه عشق‌هایی جرات اعتراف نیافتند و کدام شان اما  لب از لب گشوده مردند&#8230;.</p>
<p>اگرچه می خواستم&#8230;.اما اینجا دیگر راحت و آسوده نیستم . به زنی مانند شده‌ام که وعده خوابیدن زیر باران و تگرگ داده است اما حریف یک قطره شبنم سرازیر شده از برگ درخت کوچک گوشه حیاط خانه هم نیستم تا چکه کند روی تن و من برقصم برای همه عالم. گوشه دامنم لای لولای دری حجیم گیر کرده و صدای جر رفتن قبای کهنه‌ام دلم را می‌لرزاند حالا میان این چارچوب ایستاده‌ام و به تقسیم تکه‌های له شده دل خویش در دو سوی دنیای مدرن و سنتی مشغولم . نمی دانم سهم کدام سو بیشتر است. یک نفس تاختن‌ام را در دشت زنانگی دوست داشتم اما مانده ام میان چشم‌هایی که در تمام این چند ماه خانه به دوش را یافته و خوانده‌اند، کدام باشم همچنان با چشم‌های هیز و تیز چشم در چشم بایستم و بنویسم یا سرخی گونه و خیسی پیشانی پیشه کنم؟ </p>
<p>به خلوتی و خلسه‌ای برای سبک و سنگین کردن حجم خیالم نیازمند شده‌ام تا ببینم کدام زن در من سنگینی  می‌کند.  آنکه پرده‌‌ها را می‌کشد و دلش در تاریکی غنج می‌رود یا آنکه دلش تنگ روشنایی است و دلبری از ماه ؟</p>
<p>می‌دانم  دلم برای خانه روی شانه و این همه همسایه تنگ می‌شود. شکی نیست. &#8220;نرفته دلتنگ شدن&#8221; همیشه کار دستم داده است و شده بودم چوپان دروغگوی هر نزاعی که تا دست به نشان قهر و تهدید بالا می بردم و می‌گفتم ؛ &#8220;دیگر بر نمی گردم&#8221;،  نیش همه تا بناگوش باز بود و می‌دانستند که این شاخ و شانه کشیدن‌ها و تهدید‌های من برای قهر و سکوت و حاشیه و خلوت، همه ناشی از بی عرضگی‌ام برای رفتن و تنها ماندن  است.</p>
<p>می‌روم به خلوت تا برای چگونگی  همه خلوت‌های خود تصمیم بگیرم. ساکت می‌شوم کمی. شاید هم عرضه سکوت نبود و عرض اندامی دوباره رخ داد  باید شانه‌ای تکان دهم تا این خانه روی دوشم کمی جابجا شود. خسته‌ام.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=4UBRO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=4UBRO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=wNzMo"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=wNzMo" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=PxX0O"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=PxX0O" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=x12zO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=x12zO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/349408529" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>اگر چه می خواستم از شبی که با زنی از جنس خود همه شهر را بلعیدیم و برای ماه و ستاره‌ها دلبری کردیم و عاقبت در گوشه‌ای آوار آن همه خستگی راه شدیم بنویسم و دل از همه مردان شهر ببرم که می‌شود بی پول و پیاله هم میهمان ناب شب بود و با یک درشکه لندن [...]</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/05/08/%d9%83%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F05%2F08%2F%25d9%2583%25d8%25af%25d8%25a7%25d9%2585-%25d8%25ae%25d9%2584%25d9%2588%25d8%25aa%25d8%259f%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/05/08/%d9%83%d8%af%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d9%84%d9%88%d8%aa%d8%9f/</feedburner:origLink></item><item><title>خانه به دوشی</title><link>http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~3/344288389/</link><category>روزانه</category><dc:creator xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">خانه به دوش</dc:creator><pubDate>Thu, 24 Jul 2008 00:04:37 -0500</pubDate><guid isPermaLink="false">http://khanebedoosh.com/?p=41</guid><content:encoded xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"><![CDATA[<p>خانه به دوش اینجا می شوم و از این پس اینجا می نویسم .</p>
<p>دلگرمم به همراهی همسایگان مجازی ام.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=MNUkO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=MNUkO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=js5go"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=js5go" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=TdvoO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=TdvoO" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?a=DsaVO"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/khanebedoosh?i=DsaVO" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/khanebedoosh/~4/344288389" height="1" width="1"/>]]></content:encoded><description>خانه به دوش اینجا می شوم و از این پس اینجا می نویسم .
دلگرمم به همراهی همسایگان مجازی ام.</description><wfw:commentRss xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/">http://khanebedoosh.com/1387/05/03/%d8%aa%d8%a8-%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b9-%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82/feed/</wfw:commentRss><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetItemData?uri=khanebedoosh&amp;itemurl=http%3A%2F%2Fkhanebedoosh.com%2F1387%2F05%2F03%2F%25d8%25aa%25d8%25a8-%25d8%25aa%25d9%2586%25d9%2588%25d8%25b9-%25d8%25b7%25d9%2584%25d8%25a8%25d9%258a-%25d8%25af%25d8%25b1-%25d8%25b9%25d8%25b4%25d9%2582%2F</feedburner:awareness><feedburner:origLink>http://khanebedoosh.com/1387/05/03/%d8%aa%d8%a8-%d8%aa%d9%86%d9%88%d8%b9-%d8%b7%d9%84%d8%a8%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d8%b9%d8%b4%d9%82/</feedburner:origLink></item><feedburner:awareness>http://api.feedburner.com/awareness/1.0/GetFeedData?uri=khanebedoosh</feedburner:awareness></channel></rss>
