• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

دست نوشته های پسرک برای یک مادر آشفته

یک روز جالب در آکسفورد

امروز یک روز عجیب برای یک مادر و پسر بود،  همه چی از یک اخلاق همیشگی مادر شروع شد،  مثل همیشه مسیح جون یک چیزی رو گم کرده بود ولی لنتدفعه یک چیز مهم و اساسی بود که گم شده بود! کلید درخونه .

حتما که می دونید انگلیس جایی هست که وقتی کلید رو گم کنید سرت رو هم گم می کنی از بس که باید به قر و اداهای این انگلیسی ها جواب بدی می گن کلید که قفل رو باید عوض کنی ، خسارت می گیرن هزار دنگ و فنگ دیگه من شنیدم.  یکهو دیدم مامان یواشکی به کلید صاحبخونه تو جا کلیدیشون دستبرد زد و هول هول هولکی کنار در ظاهر شد کلید ها را با آشفتگی امنتحان می کرد تا یکی به در خروجی جواب داد و ما رفتیم بیرون. 

مامانم  چند روزه که اینجا برامون اتاق اجاره کرده ولی به محض بیرون رفتن اتفاق عجیب دیگه ای افتاد در مورد همین موضوع این بود که با سکوت، قدم زنان راه درازی را می رفتیم که مامان ایستاد روش را برگردوند با قیافه چنان مبهمی که فکرد کردم باز چی رو گم کرد .این دفعه خودمون رو گم کرده بودیم . گفت: ما داریم کجا می ریم؟ فکر کنم اشتباه رفتیم . بیا برگردیم.  من هم دنبالش راه افتادم . مامان یادش بود که برای رسیدن به جاده اصلی باید از یک کوچه خیلی باریک رد می شدیم. رسیدیم  به یک کوچه خیلی  باریک راه گرفتیم و رفتیم بعد دوباره همون قیافه مامان و همون حرف راه را برگشیتیم و دیدیم بله روبرو یک کوچه باریک هست و در واقع همون کوچه باریک اصلی که ما را به جاده اصلی  رسوند.  

نشستیم توی یک کافه که صبحانه بخوریم، کافه قشنگی بود من که خوشم اومده بود. من که کاپوچینو و کیک شکلاتی سفارش دادم  از مامان پرسیدم تو داری چی می خوری؟ هی لای ساندویچ اش رو باز می کرد تا بفهمه چیه؟ آخر سر هم گفت نمی دونم اینو واسه گرم بودن سفارش دادم. شاخ در اوردم گفتم پس موقع سفارش دادن گفتی چی به تو بدن: مسیح گفت هیچی بابا با انگشت نشون دادم گفتم یکی از اونا بدین. خلاصه وسط های صبحانه بود که مامان خواست بند و بساط اینترنت رو باز کنه. عجائب امروز این بود که اپ تاپ مامان ساژ نداشت که مامان هم اینو می دونست، شارژ اپ تاپ را تا جایی که من یادمه جمع کرد اما بالای تخت جا گذاشت. 

پس خیلی زود صبحانه را خوردیم راه افتادیم برای قایق سواری دور آکسفورد به سفارش یکی از دوستان مامان . میون راه مامان جیغ زد گفت وای موبایل رو جا گذاشتم . زدم رو پیشونیم گفتم آخ خدااااا زود برگردیم. مامان نشست روی زمین شروع  کرد به کیفش رو خالی کردن و گشتن . من هی می گفتم پس چرا بر نمی گریدم و در کمال ناباوری می دیدم موبایلش رو از توی کیفش در اورده می گه اینهاش اینجاست.

رفیتم سوار اتوبوس شدیم برای رسیدن به مرکز شهر و قایقرانی . مامان همش توی فکر بود برای همین توی اتوبوس من هی به  مامان می گفتم: فکر کنم کلید تو کنار سکه های پول من بالای میز جامونده . مامان تو جواب :  در حد قسم خوردن می گفت من مطمین هستم کلید را وقتی رفتیم ماهیگیری کم کردیم .  به مقصد رسیدیم  اما توی ایستگاه قایقرانی هیچ کسی نبود و قایق ها همه را قفل کرده بودند. جالب تر اینکه من به فکرم رسید بپریم که بپریم و به قایق ها برسیم بد شانسی روی دیوار به انگلیسی نوشته بود : No jumping 

مجبور شدیم سوار یک چزی تو مایه های یه کشیتی کوچولو بشیم که توش پر بود از پیر مرد و پیرزن . جوان جمع مابودیم که تا می خواستیم یک جیغ بزنیم و عکس بگیریم همه را به چشم یک حق به جانب نگاه می کردند.  خلاصه وقتی پیاده شدیم که واقعا تا الان هنوز خودمون هم نفهمیدیم چرا داشتیم هی جیغ می زدیدم و می خندیدم اونم بعد از تفریح و گردش در رودخونه نه توی خود کشتی کنار اون آدم های جدی. 

یکی از دوستان مامان زنگ زد. ما هم رفتیم ببینیمش. قدم زنان با دوست مامان  رفیتم یک جای سبزی گیر آوردیم و نشستیم. که جاب اینجاست که محل سبزی که ما انتخاب کردیم کردیم قبرستون بود. روبروی یک کلیسا. خلاصه مادر و دوستش شروع کردت به خرف زدن من هم سرم رو با سکه های اتگلیسی گرم می کردم ولی از بس اینها حرف سیاسی و غم انگیز و زندان زدن من خود به خود اشکم داشت در می اومد.یمهو مامان یک درخت سیب قرمز پیدا کرد یعنی هر کی اونو از دور می دید و اگه نمی خورد احساس می کرد داره می میره . انگار جلوی یک کسی که بعد از صد سال آب نخورده یک لیوان آب جلوش بگذارین. پس مامان یکهو پر کشید با خوشحالی رفت سیب ها رو چید. خلاصه با شادی و خوشحالی یکیش رو به من داد و یکی رو خودش گاز زد و خورد و اون یکی رو که به دوستش تعارف کرد دوستش گفت من روزه ام! یکدفعه مامان قیافه اش برگشت ولی دوستش گفت اشکالی نداره باید بخوری . مامان یه جوری سیب رو می خورد انگار داشتن نوشیدنی رو تو حلقش می کردند. راه افتادیم . توی راه که می رفیتم مامان و دوست مامان عین تراکتور حرف می زدند تا رسیدیم جایی که دوست مامان ازش جدا شد. هنوز ناهار نخورده بودم و احساس ضعف می کردم. مامان گفت زود باید بریم ناهر . می دنین واسه چی ؟ چون ساعت شیش قرار داشتیم واسه دیدن خونه. رفتیم خونه خودمون . صاحبهونه نبود کلید خودمون هم که می دونید. برگشتیم . من  که ضعف گشنگیم به حدی رسیده بود که می تونستم یک فیل رو بخورم به مامان گفتم بریم مک دونالد.

اتوبوس گرفیتم و پیاده شدیم اونجایی که مامان می گفت مک دونالد داره ولی مک دونالد کجا بود. مامان دوباره فکر کرد و گفت باید بریم اونطرف شهر . ما یک بلیط روزانه داشتیم که براش هفت پوند داده بودیم ولی فقط به درد اتوبوس قرمزها می خورد. ولی چون وقت نداشتیم اولی اتوبوسی که اومد سوار شدیم . آبی بود ما هم مجبور شدیم دوباره پول بدیم . تا نشستیم دیدم یک اتوبوس قرمز پشت سرمون وایستاده. راننده اتوبوس آبی یک دوبار استارت زد و اتوبوس خاموش شد. مامان گفت ای شانس و دوید تا از اتوبوس پیاده شه و اون قر مزه را بگیره که بلیطش را هم داشتیم اما اتوبوس رفته بود و حالا ما مونده بودیم توی یک اتوبوس خاموش. اتوبوس قرمزه جلو زده بود و ما هم رفیتم سراغ راننده که می گفت یک مشکل فنی پیش آمده. خلاصه دیرتر از اتوبوس قرمزه حرکت کردیم 

ساعت شد پنج. ما رسیدم طرف دیگه شهر. مامان گفت بیا از خیر مک دونالد بگذر من هم دلم براش سوخت گفتم باشه امروز مک دونالد نمی خوایم. رفیتم چند تا سوخاری خریدیم نشسیتم و شروع کردیم به خوردن . مامان یک گاز از رون زد و گفت سیرم من دیگه الان نمی تونم بخورم. منم با خودم فکر کردم یک دره بخورم جلوی ضعفم رو بگیرم بعد با مامان بریم تو خونه باهم بخوریم. ولی یک هو ساعت رو دید و یک ربع به شیش بود . داشتیم سریع می رفتیم و هی توی راه لب و دستهام رو پاک می کردم . مامان ایستاد و پاکت غدا را انداخت توی یک جعبه بزرگ گوشه خیابان از مامان پرسیدم این سطل آشغاله؟ بعد با نگاهی که دیر و آشفته بود گفت آره دیگه. بریم. من که هنوز ضعف داشتم و شوکه شدم که مامان چیکار کرد. گفتم من که سیر نشده بودم ولی دیگه دیر شده بود و راه افتادیم سر قرار . دوباره اتوبوس گرفتیم که برسیم سر قرار. قرار ما یک ایستگاه اتوبوس آنطرف تر بود، ولی ما دو ایستگاه اتوبوس آنطرف تر پیاده شدیم و یک ایستگاه را پیاده برگشتیم. در واقع بدون اتوبوس می آمدیک زودتر می رسیدم. موبایل مامان شارژش تموم شده بود و اونها نمی دونستند که ما داریم می دویم که برسیم سر قرار. 

بلاخره ما رسیدم توی خونه جدیدی که می خواستیم ببینم. از اونجا دیگه همه چیز برگشت.  

خونه قشنگ بود مثل خونه ایرانی بزرگ بود هیچ شباهتی به اتاق ترافیکی ما نداشت،  خصوصا از مامان قول گرفتم که خونه رو شیر نکنه با کسای دیگه حالا نمی دونم رو قولش هست یا نه.  برگشتنی هم دیگه مشکل اتوبوس نداشتیم سوار ماشین دوست مامان شدیم. به خونه هم که رسیدم صاحبخونه هم خونه بود در باز بود و مهمتر از همه کلید رو هم دقیقا روی میز همون جایی که گفته بودم پیدا کردیم. این هم داستان یک روز که نوشته شده از دست من. 

++++++++++++++++++++++++++++++

سر فرصت مطلب را ادیت می کنم.

۱۸ شهریور ۸۸ | 6 ماه و 4 روز پیش | روزانه

۲۷ نظر برای “دست نوشته های پسرک برای یک مادر آشفته”

  1. نوشی ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۶:۵۰ ق.ظ

    مسیح جون
    خیلی خوشحالم از اینکه میبینم پسرکت کنارت . بخاطر شرایط این روزها خیلی نگران رسیدن پسرت بودم .بیشتر از اون خوشحالترم که زود به زود آپ میکنی .نمیدونم چرا احساس کردم دوستی که ملاقات کردی همسر محمدرضای در بند .خداوند بهشون صبر و تحمل بده .روزهای خیلی خوشی رو براتون آرزو میکنم .شما هم برای ما و آینده ممکلکت دعا کنید.
    ………………….
    درست حدس زدی نوش جان. فاطمه بود

  2. مسی ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۸:۲۷ ق.ظ

    رسیدن پسرکتان و منزل نو مبارک مسیح جان

  3. زهره ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۹:۵۴ ق.ظ

    عزیزم خوشحالم که پیش مامانی. امیروارم تا همیشه هر دو تون خوشبخت باشین.

  4. پرستوی مانده از سفر ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۰:۴۵ ق.ظ

    بدهید خودش ادیتش کند(اشتباهات تایپی اش را بگیرد)چون انگار هوش و حواس او بر جا تر است …
    خوب ظاهرا مشکل سازگاری با محیط هم حل شده است و نگرانی شما بیش از حد بود
    خوشحالم که با هم و بیشتر خوشحال که آنجا هستید دور از…
    اما یک درخواست کوچک حال که اندکی آسوده شده اید اگر وقتی اضافی پیدا کردید یک کلیک بر روی لینک زیر بکنید لطفا
    http://sykbu.blogfa.com/post-145.aspx
    لینک “اینجا” سوم در مطلب “اشک نه ،لبخند” همانطور که خواهید دید مال شماست

  5. پرستوی مانده از سفر ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۰:۴۷ ق.ظ

    معذرت می خواهم انگار شبکه دست و دل بازی کرده و سوبله ارسال کرده است

  6. نوشی ۲۲م شهریور ۱۳۸۸ ، ۶:۰۵ ق.ظ

    مسیح جان
    امروز یک خبر خیلی خوش شنیدم .تنها راهی که بنظرم رسید اینکه برای تو پیغام بذارم .عزیزم اگر فاطمه را دیدی از طرف ما آزادی محمدرضایش را تبریک بگو .آفرین به این همه استقامت .

  7. یاشار ۲۲م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۰:۲۰ ق.ظ

    انگار من کاسه داغ تر از آش شده ام برای حفظ و جار نزدن نام شناسنامه ای صاحب این خانه ..که حالا یک هم خانه(جارچی!!!) هم پیدا کرده است
    شاد باشید با هم

  8. neda ۲۲م شهریور ۱۳۸۸ ، ۸:۰۳ ب.ظ

    eshghe mane in pesarake baahoosh o adib ke az mamanesh ham jelo mizane be zoodi…. azize del, aks haaye maa ro behesh neshoon bede, shaayad yaadesh biaad, akhe midooni, mikhaam vaghti az tarafe man boosesh mikoni, bedooni man kiam ;) )

  9. بامدادامید ۲۴م شهریور ۱۳۸۸ ، ۹:۳۲ ق.ظ

    تنها که بودی وقت نمی کردی به “خانه بدوش” سر بزنی چه برسد به حالا که یک سرگمی شیرین هم اضافه شده است به تنهایی شما

    ……
    راست می گویی عزیز

  10. کاسپیکا ۳۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۹:۵۵ ق.ظ

    پوی عزیز، وب مستقل درست کن تو پاپک و پوپک رعنای طبرستان هستی پسرک گنده/ ایمیل ات رو هم به مامان نچسبون/ گرچه اون در همبستگی مسیح رو به پویان وابسته کرد و سر این پیمان و پیوند هم ماند و خواهد ماند/قربونت عمو کاسپیکا/ به من سر بزن/ کامنت بذار/ یقینا خوشحال میشم/

  11. محسن ۳۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۰:۲۸ ق.ظ

    سلام . نیویورک خوش میگذره خانوووم !

  12. درد من ۵م مهر ۱۳۸۸ ، ۶:۴۳ ق.ظ

    آنقدر ناسپاسانه به خود می خندم

  13. محسن ( عنایتی ) ۵م مهر ۱۳۸۸ ، ۸:۱۹ ق.ظ

    مگه حرف بدی زدم که نظرم را برداشتی ! جایی خوندم که شما توی تجمع سبزهای نیویورک سخنرانی داری گفتم لابد الان باید نیویورک باشی بنابراین پرسیدم ” نیویورک خوش میگذره ” . ضمنا برای اینکه خیالت راحت باشه این را هم اضافه کنم که من از روزی که وبلاگ خانه بدوشی را راه انداختی همیشه شما رو خوندم و به شما علاقمند بوده و هستم . فقط نمیدونستم هویت اصلی شما چیه که به تازگی از روی نوشته هات به این موضوع پی بردم و شلوغش هم نکردم .برای شما و خانم ……(فاطمه خانوم) که این اواخر پیش هم بودید آرزوی روزهای خوش دارم و تنفس در هوای آزادوطن را برای همه اونوریها و ان وری ها از خدا مسئلت میکنم .

  14. بامدادامید ۸م مهر ۱۳۸۸ ، ۱۱:۰۵ ق.ظ

    هی هی مرا بگو که به خودم گفتم بیایم اینجابهتر است که خودتان هستید بی نامتا آنجا که اسمتان هست اما…
    ولی می بینید باز هم حرف گوش نکردید(ببخشید)و هرچه من تذکر دادم در مورد مچ انداختن و جار زدن نام …و آخرین بار اینکه مهمان عزیزت که اطلاع نداشته است از این شرط در سطر دوم جار زد ..اما نمی دانم شاید من هنوز ساده تر هستم و دیگر آن شرط بی ارزش است بگذریم خوشحالم که وقت بیشتر ی پیدا کرده اید برای نوشتن و کل کل کردن
    برای سخنرانی در سازمان امنیت در مورد آزادی و امنیت دراینجا
    باز نفیر شب

    خبر داد

    ستارگان همه آزادند.

    ستاره ها اما

    بی اندیشه به خورشید

    پا بسته در تاریکی

    چشمک می زنند

    به ما(ه)
    و برای …
    دیشب

    خواب دیدم باز

    چه خواب وحشتناکی

    حکم شد

    در شهر

    جنگل

    حتی بیشه

    درختان را دستگیر کنند

    یا بزنند از ریشه
    (لطفا کلمه درختان را با رنگ سبز بخوانید)

  15. محمود ۹م مهر ۱۳۸۸ ، ۶:۰۳ ق.ظ

    سلام. خوشحالم از اینجا چون انرژی خوبی داشت. منتظر اومدنتم.

  16. آرام ۱۲م مهر ۱۳۸۸ ، ۱۲:۵۰ ب.ظ

    مبارکه همراه بودن با پسر نازنینت….. بهترین ها رو برات آرزو می کنم عزیزم …. شاد باشید …

  17. نوشی ۱۰م آبان ۱۳۸۸ ، ۸:۰۷ ق.ظ

    مسیح جان کجائی ؟ خبری از خودت و پسرک نازنینت نیست عریزم ؟؟!!!
    ……………………..
    هستیم عزیز. در وبلاک اصلی و سیاسی ام می نویسم…

  18. نوشی ۱۳م آبان ۱۳۸۸ ، ۷:۲۱ ق.ظ

    پس شما مادرو پسر کجائین ؟

  19. hamid ۲۲م آبان ۱۳۸۸ ، ۸:۲۱ ق.ظ

    سلام
    خیلی خوشحالم که کنار هم هستید.
    راستش من هم خانه بدوشم نمی دونم مثل شما یا نه با هم خیلی فرق داریم؟
    خوشحال میشم به صفحه من هم سری بزنید

  20. بامدادامید ۳م آذر ۱۳۸۸ ، ۱۰:۳۵ ق.ظ

    چرا اینجا را به پسرک واگذار نمی کنید؟ و خودتان به سنفونی ها نمی بپردازید

  21. زهرا ۸م آذر ۱۳۸۸ ، ۵:۱۰ ق.ظ

    سلام خوشحالم که پسرت اومده پیشت.دختر من هم به دنیا اومده الان هفت ماه و ١٩ روزشه.

  22. تک محفل ۲۳م آذر ۱۳۸۸ ، ۱۱:۱۷ ق.ظ

    سلام
    سلام اگه با تبادل لینک موافقی لینک کن و خبر بده تا لینکت کنم و یا خبر بده تا اول من لینکت کنم فرقی نداره
    در این قسمت میتونی با خبرم کن http://takmahfel.com/mail/
    امار بالای ۲۰ هزار
    الکسای زیر هزار
    و لینک شما در بیش از ۱۳ هزار صفحه به نمایش در میاد
    http://www.takmahfel.com/
    عنوان:تک محفل
    با سپاس

  23. elham ۲۷م آذر ۱۳۸۸ ، ۴:۰۳ ب.ظ

    امروز کلی به خنگی خودم خندیدم و به خودم فحش و بدبیراه گفتم که چطور من بعد از مدتها که این وبلاگو می خونم حالا باید بفهمم مال کیه. ای کیو رو میبینی هزاره.

  24. بامدادامید ۲۹م آذر ۱۳۸۸ ، ۸:۳۱ ق.ظ

    تولدت مبارک

  25. محسن ( عنایتی ) ۱۱م بهمن ۱۳۸۸ ، ۱۱:۴۰ ق.ظ

    سلام . اون یکی وبلاگتون ( به قول خودت اصلی ) که به سلامتی فیلتره . اینجا هم که اصلا سالی یکبار سر نمیزنی . میشه بفرمایید ما شما را چه جوری بخونیم ؟
    ……………..
    یعنی فیلتر شکن نمی شه جور کرد. توی فیسیوک هم هستم…اونم که فیلتره….شرمنده من باید باشم یا فیلترچیان؟

  26. غم انگیزترین خوشحالی ۱۵م بهمن ۱۳۸۸ ، ۹:۰۱ ق.ظ

    سلام
    خیلی وقته وبتونو می خونم و همیشه میام شاید اپ کرده باشیداما تازگیا که هیچ خبری نیست ازتون! امیدوارم که خبرای خوبی باشه و بیخبری از خوش خبری
    یه خواهش دارم اگه لطف کنید و آدرس سایتی یا جایی که بتونم از ایران کتاب من آزاد هستم رو تهیه کنم خیلی ممنونتون میشم چند وقتی میشه دنبالش میگردم اما هنوز پیداش نکردم و دیگه داشتم ناامید میشدم که یاد خودتون افتاد
    بی صبرانه منتظر جوابتون هستم
    …..
    فعلا در ایران نمی شه تهیه کرد عزیز اما در آلمان برلین هست….کتابفروشی آقای معروفی

  27. درد من ۲۴م بهمن ۱۳۸۸ ، ۷:۰۱ ق.ظ

    آنگاه که در انتظار گلوله ای هستی و

    حرامت نمیکنند !

نظر بدهید

اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • دست نوشته های پسرک برای یک مادر آشفته

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۸ (۲)
  • تیر ۱۳۸۸ (۱)
  • فروردین ۱۳۸۸ (۲)
  • اسفند ۱۳۸۷ (۱)
  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۲)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۳۲)

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License