• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

برای پسر در راهم

می خواهم اینجا خودم باشم 

 

پسرک همه رویاهایم !
به جای سلام، واژه ای دیگر چسبیده است روی زبان ام تا وقتی رسیدی و برق چشم هایت را دیدم، اول آن را بگویم و بعد مستانه ببویمت و بگویم سلام. نطفه تو زمانی بسته شد که با پدر، خیال پردازانه و جوان به دنبال فتح شهر بودیم و نام گروه کوچک و بلندپروازمان را گذاشته بودیم «فریاد کاوه» تا دیوارهای شهر بابل را پر از شعار کنیم. بعد که ما و گروه جوان دبیرستانی مان را با همان فریاد نصفه و نیمه مان چسباندند به سقف تازه تو به دنیا آمدی و از آن پس من و پدر مسافر در به در این شهر و آن شهر و سپس این کشور و آن کشور شدیم.
پویان پسرک پر اضطرابم! امروز بعد از سالها تو هم مسافر شدی و حالا سفر درازی در پیش داری. می دانم سیزده سالگی عمر درازی نیست برای شنیدن درد های بلندی که این روزها بر اهالی خانه خرابم، ایران، می رود اما تو کودک زندان هستی و لابد جنس بی قراری های مادر را از همان سلول سربازان گمنام ساری شناختی؛ وقتی که در بطن ام بودی و من در متن بازجویی های مکرر کارشناسان وزارت اطلاعات. 
ببخش مرا که نه سال از تو دور بودم و امروز که شیرین ترین قرار زندگی ام را با تو می گذارم، محل قرار، سرزمین خودمان نیست. امروز که شیرین ترین وعده قرار زندگی ام را می گذارم، خود عزادار آوار بزرگ آرمان های از دست رفته ام و بی قرار تر از همیشه. بعد از نه سال خانه یکی می شویم ، می دانم دل توی دل کوچک تو نیست اما باید تا به حال فهمیده باشی بعد از نه سال خانه کوچک من و تو در حالی آباد می شود که خانه بزرگمان ایران تنها برای همان انتخاباتی که حتی تو هم برایش هیجان داشتی ویران شده است. در قاموس کودکانه تو شاید پدیده شومی باشد؛ شبانه بساط ناچیز زندگی را بستن و فرار کردن و مسافر شدن اما صبوری کن و بی قراری هایت را برای عمو ها و عمه هایت بگو و دل به رفتن بسپار. دلتنگی های معصومانه ات را به برادران من بگو چنان که گفتی و در انتقال درد آنها هیچ به من نگفتند جز آنکه توصیه کردند با هراس تو همراه شوم و صبوری کنم. حالا مانده ام من باید صبوری کنم یا از همان لحظه که دیدمت صبوری کردن را به تو یاد بدهم تا خسته گی ها و دل آشوب های یک مادر مانده و رانده از خانه را تو نیز صبوری کنی.
ببخش مرا که زندگی پر هراس من سایه شومی روی زندگی پر اشتیاق تو انداخته است و مجبور شدی در سیزده سالگی، سال نحس انتخابات را برای ترک وطن برگزینی. اما قصه مادری کردن من برای تو قصه مادری کردن زنان و مردان بسیاری از سرزمین من است که هرکس باید از نگاه خود بنویسد این روزها تا شاید شرمی کوچک بر پیشانی مدعیان عدل و مسلمانی در ایران بنشیند. بارها که نیمه و نصفه دیدمت، خودت اجازه ندادی برایت با زبان بچه ها، لودگی کنم تا بخندی و بخندم و مدام چون کودکی زود بالغ شده برایم شعر و شعور بی اندازه ات را به نمایش گذاشتی تا باور کنم که کودکان میهنم برای بزرگ شدن و ساختن شتاب عجیبی دارند. تو تنها کودک ایران نیستی که هنوز به دنیا نیامده، همپای مادر بازجویی شدند و هنوز به مدرسه نرفته تنها شدند و هنوز نوجوانی نکرده پیر می شوند. این روزها خوب به دورو برت نگاه کن . عموهایت را به خاطر بیاور. دور نرو، همین سفر آخرم را نگاه کن که به شوق همسفر شدن آمده بودم تا کارهای به زمین مانده ات را سامان دهم و چون در نظام آموزشی کشورم سهمی برای امثال ما نیست، همراهم شوی به دیار غربت. ما سالهاست که در ایران به جز عموهای نسبی، عموهای دیگری داریم که راه و چراغ راه می شوند. عموهایت همان سه نفری هستند که هر یک گوشه ای از کار را گرفتند تا تو را به من برسانند. هر سه آنها که در روزهای پر اضطراب انتخابات دیده ای چه بزرگوارانه دل پریشان من و تو را همراه شدند تا پاسپورت و مدارک به بند شده را از مدعیان باز پس گیریم و مهر و مجوز با هم بودن بر آن بچسبانیم، این روزها خودشان به بند شدند. 
مرا ببخش که مسیر زندگی ات عوض شد و عموهایت همان هایی شدند که خود رانده و مانده از همه جا بودند اما در تمام راه پرپیچ و هراس هراز، تو دیدی که چه مشتاقانه برای با هم بودن مان دعا کردند، یادت هست یکی از همان عموی هایت چه چک و چانه ای با من می زد تا تیتر مطلبی که برای همایش میرحسین موسوی نوشته بودم را عوض کنم. من داد می زدم و او آرام بود، تو هیچ نمی فهمیدی اما مستانه از قلدری کردن مادرت می خندیدی. یادت هست می گفتم آقای…اگر تو هم نگذاری من موسوی را نقد کنم پس چه فرقی می کند بگذار همان احمدی نژاد بیاید. توضیحات ناب اش متقاعد ام کرد که فصل اتحاد و ائتلاف در برابر دولت دروغ است و باید از بزرگمردی مثل موسوی این روزها حمایت کرد. گفت که مطلبم در مورد همایش موسوی بی نظیر است و فقط تیترش بی انصافی به این بزرگمرد است. دیدی در قاب تلویزیون ضرغامی، همان عمو با دندان های شکسته از همان بزرگمردی چون موسوی چه مستاصل بد می گفت. نه نازنینم عمویت بی انصافی نمی کرد وقتی زیر وعده مان مان زد و نقد موسوی را زود آغاز کرد. تب هم نداشت، بزرگتر که شدی بیشتر می فهمی که چرا بعضی وقت ها عموهای آدم مجبور می شوند بعد از چند روز دوری از خانواده ناگهان کمی لاغر و رنگ پریده به تلویزیون بیایند و زیر وعده هایشان بزنند. 
پسرک همه آرزوهایم!
عموهایت همان هایی هستند که این روزها از این خانه به آن خانه می گریزند و برای نونهال نروییده شان نامه می نویسند. دیدی تو تنها نیستی؟ دخترک عمو حنیف منتظر دستهای مهربان پدر است و هنوز به دنیا نیامده، مثل تو بی قراری را زندگی می کند. پس خرده نگیر به من نازنین ام و نگو فقط یک هفته بیشتر بمانم در ایران، نگو چرا شبانه آمدند سراغت تا بقچه ببندی. نگو چه شد که بی خداحافظی از مادرجون و آقاجون و قمی کلایشان بساط سفر بستی. نگو که ترسیده ای از ترک خانه. نگو که قرار بود میهمانی بزرگی برای بدرود تو ترتیب دهند. نگو که وعده ما این بود تا با هم لباس مهمانی بپوشیم و در کنار هم خانه به خانه برویم و با همه خداحافظی کنیم. تنها بیا و شک نکن که این سوی آب ایستاده ام تا تنهایی ات را با تنهایی بزرگ خودم قسمت کنم. من هزاران دوست مجازی دارم اما برای دیدن و بردن تو تنها به کشور همسایه آمدم. تا تو بیایی دل توی دلم نیست. اینجا نشسته ام تا برسی و ببینی که تنها نیستی. من و تو باید برای فردای در راه و تنهایی های بزرگتری که روی سر هموطنان مان آوار شده است یکی شویم تا شاید شاید کاری بکنیم.
کودک در راهم ! 
مرا ببخش که دل کوچک تو را هم پریشان کرده ام و با هراس به راه شده ای. کسانی که تو مجال خداحافظی با آنها را نیافته ای دودسته اند. دسته اول خویشاوندان فکری من اند که یا در بند و حبس اند یا در بلبشوی بگیر و ببندها و تجاوزها و قتل های بی رحمانه گم شده اند. دسته دوم خویشاوندان سنتی و نسبی ام هستند که قاب تلویزیون شان ما را آشوبگران براندازی نشان می دهد که با کمک موسوی و کروبی و خاتمی داریم قاعده بازی را برهم می زنیم و چه بسا ترجیح می دادند تو را هم به ضد انقلابی چون من نرسانند و حتی در نگاه آرمانگرایانه آقاجان، زندان هم برای من خوب است تا ساخته شوم و چه دلیلی مهمتر از تو که در ایران می ماندی تا برای بردنت می آمدم و به قول پدر اگر خطایی نکرده باشم پس هراسی از بازگشت نباید داشته باشم چون به خیال او هیچ بی گناهی سرش بالای دار نمی رود. بر او هم خرده نگیر چون او هرگز نمی داند سعیده دختر همرزم دیروزش را در زندان چنان سوزانده اند که اهالی رسانه ملی هم دل شان نمی آمد به مخاطبان خوش خیالشان نشان دهند که در زندان های شهر چه بی گناهانی که دامن عصمت با زور به برادران بازجو سپرده اند و بعد آرام و بی صدا مرده اند.
بر او خرده نگیر که من به اندازه کافی دلم گرفته است از روح تسخیر شده مردی که می بیند «آقا پرستان» همه زندگی مان را برباد داده اند و فلجمان کرده اند اما باز می گوید «آقا» خبر ندارد و اینها را نباید به پای نظام گذاشت. می بینی که بازجو ها چنان روح دوستان ما را هم این روزها تسخیر کرده اند که اگرچه شمایل آنها را پشت دوربین و تریبون دادگاه و نوشته های وبلاگ می بینی اما روح بازجو ها را در رفتار و گفتار و نوشتارشان حس می کنی. مادر من هم یکی از آنهاست . پدرم نیز. روح شان تسحیر شده و شبانه بیدارم می کنند و با آنکه خوب می دانند فقیرانه تر از تصورشان زندگی می کنم، می گویند رها کن سراب اصلاحاتی که پولش از دلارهای آمریکایی می آید و برگرد به آغوش انقلاب . حالا من هزاری هم برای آقاجان بگویم اینجا در خیابان های واشنگتن دختر حداد عادل را با نوه هایش دیده ام که تازه از زندگی ژاپنی به زندگی آمریکایی کوچ کرده اند و به رغم ریاست پدر بزرگ اصولگرایشان بر فرهنگستان ادب پارسی، اصلا فارسی را پاس نمی دارند و مثل بلبل ژاپنی با هم حرف می زنند باز هم ساز خود کوک می کند که آنها برای صدور انقلاب می روند و ما برای فروش آن. بر او خرده نگیر دلبند معصومم که میان پدربزرگ آرمانگرا و انقلابی تو با پدر بزرگ مصلحت گرای ریا کار این نوه های ژاپنی فاصله میان ماه من است تا ماه گردون که یکی می تواند در مجلس به ما بتازد و وعده ژاپن اسلامی را بدهد و بعد در فروشگاههای انگلیس با همسرش سوغات و لباس بخرد اما دیگری در قاموس روستایی اش خرید اجناس خارجی حرام است و بعد با همسرش دور ترین شهری که رفته مشهد است و باور دارد اگر دخترش در زندان باشد شرف دارد تا در بلاد غرب در یک اتاق نه متری زندگی کند.
مسافر منتظر! 
مرا ببخش که از آرمان های بزرگ برای تو باید بنویسم . می خواهم از همین حالا که یک سفر ناگزیر را تجربه می کنی خوب بدانی که برای من و تو برخلاف توهم توطئه پردازان، هیچ فرش قرمزی اینجا در بلاد غرب پهن نیست و اگر هم باشد من و تو به راه خود می رویم. در قاموس تو، من همیشه یک مادر پولدار بوده ام که آخر هفته ها همیشه برایت بزرگترین شیر بلال روبروی پارک ساعی را می خردیم و به بهترین پیتزای میدان امام حسین مهمانت می کردم. اما اینجا که بیایی صفر صفر می شویم. دهکده ما در آکسفورد اصلا شبیه دهکده هایی که تو در کارتون ها می بینی نیست. ما دو نفر یک اتاق را با هم قسمت می کنیم و تازه باقی خانه را هم با کسان دیگری قسمت می کینم و تو کم کم یاد می گیری (House share ) یعنی چه. این همه آن چیزی هست که داریم و باقی همه قصه شیرین با هم بودن مان است که به دنیایی می ارزد. امروز نشسته ام همه فکر هایم را کرده ام . من و تو به هیچ کس تکیه نمی کنیم به جز خودمان. مادر مجرد بودن یک فرهنگ است در اروپا و به تو قول می دهم اگر چه دلهره دارم و با این فرهنگ هم هنوز غریبی می کنم اما قوی تر از همیشه تکیه گاه خوبی برای تو باشم ولی تو هم قول بده با من و داشته ها و نداشته هایم کنار بیایی. اما بگذار عاشق بی معشوق ایرانم باقی بمانم. دل به قاب لپ تاپ سپردن ها و شب و روز در خبرها غرق شدن ها و نوشتن ها و کار و کار و کار کردن هایم را تاب بیاور تا باز هم بزرگترین شیربلال را یک جایی توی آن خراب شده پیدا کنم و برایت بخرم. از من بخواه که سنگ صبورت باشم وچشم به روی همه وسوسه های زنانه ام ببندم و تنها با تو باشم اما از من نخواه که چشم ببندم بر تمام دلتنگی ها و خانه خرابی های کشورم و بروم پی یک زندگی امن و آرامی که در آن نشانی از گریه های شبانه دوستانم نباشد. 
اینجا هر آنکه دوست من است و قرار است عمه و عمو و خاله و دایی تو باشد همه رانده شدگان ایران اند، همه غم دارند این. همه بی قرار اند. برایت با تمام درختان سبز طبیعت می رقصم و مست می شوم از دشت های سبزی که از این پس هم آغوشی یک مادر و کودک دلداده و گمشده را جشن می گیرند اما مرا ببخش اگر نقل شب نشینی های ما دانه های زنجیر است. مرا ببخش که به جای قهوه های تلخ ما با خبرهای تلخی که می رسند شب زنده داری می کنیم، مرا ببخش که بی شراب مست خبرهای ناب آزادی دوستان دربند مان می شویم. یادت باشد وقتی آمدی باید آنقدر شیرین و صبور باشی که تنها یار غار غریب این روزهایم در آکسفورد را مرحم باشیم . فاطمه نازنینی که همپای من، بارها دلتنگ تو شد حالا ما باید همپای او برای محمدرضای در بند و حبس اش  دلتنگی کنیم. مرا ببخش که تو را به میهمانی درد می برم اما شک نکن پیروزی ما چنان نزدیک است که ما همه شب در انتهای هر درد تازه ای که از ایران می رسد، ساعاتی را به امید می گذرانیم و طرح های تازه مان برای ایران سبز را جشن می گیریم. تو باید کمی فقط کمی صبوری کنی و خیلی توی ذوق ات نخورد اگر دیدی اینجا خانه های ما شبیه توهمات آقایانی که ما را از خانه رانده اند نیست. نمی گویم از همان اول صبوری کن . خود من هم که ادعایم عالم و آدم را گرفته تا سه روز بی تاب بودم وقتی اتاق کوچک و تنهایی بزرگ مهرانگیز کار را در حاشیه شهر دیده ام. میزبان صبورم نمی دانست که چه بغضی دارم از تطبیق روح بزرگ او در تنها اتاق فقیرانه اما فخرفروشانه اش که فرسنگ ها با توهمات همه آنانی که در این سالها برایش رجز خوانی کرده اند، فاصله داشت. میزبان دیگرم فاطمه حقیقت جو بود که در کیفرخواست حقیرانه دادگاههای عموهایت او هم متهم است و آدم چه دلگیر می شود وقتی زندگی پررنج و پر دغدغه اش را از نزدیک می بیند و هیچ نمی تواند بگوید. دختران معصوم گنجی که در ایران پدر را در زندان و دور از خود دیده اند و در اینجا پدر را در کنار خود دارند و اما باز دور است به آنها نزدیک تر است به ایران. چون اینجا اقامت گاه همه آنانی است که سفر می کنند اما روح و دل شان جایی در همان خانه ویران شده جا می ماند. مرا ببخش که میهمان مسافران دل از دست داده می شوی. قول می دهم برایت خانه ای نو بسازم و تا جایی که جا دارد حساب کار و زندگی را از هم جدا کنم اما تو هم قول بده که معنی زندگی را به فراموشی سپردن و بی تفاوت شدن از رنجی که دیگران می برند ندانی. 
مسافر کوچکم!
به سلامت که برسی به کشور همسایه، با هم از آنجا عازم دهکده کوچک مان در آکسفورد می شویم، رویاهای بزرگ مان را با هم قسمت می کنیم و برای آبادی خانه پدری مان هر دو با هم حرف می زنیم. انتخاب با توست اگر با دل پریشان من همراه بودی صبوری ات را قدردانم. اگر نه، می شوم مادر همه رویاهای تو و هیچ یک از دل آشوبه هایم را در خانه به روی خودم نمی آورم. به سختی به دستت آورده ام، نمی خواهم به آسانی از دستت بدهم. کمی مضطربم. آنفدر نبودی و آنقدر مادری نکرده ام که هول شده ام و گفتم شاید باید پیش از سلام برایت بنویسم و بگویم مرا ببخش که با این همه جوانی، ادعای مادری مام میهن را داشته ام و تا امروز غصه همه دردهای ریز و درشت ایرانم را خورده ام به جز غصه دل کوچک تو که صادقانه و معصومانه گفته بودی: «من به جای اینکه به کارهای مادرم افتخار کنم همش می ترسم برای همین هیچ وقت به عکس های مادرم در روزنامه نگاه نمی کنم. می ترسم خبر بدی باشد». یقین دارم همین هراس بزرگی که در تمام این سالها دل کوچک تو و دختران و پسران عموهایت را فشرده است در فردایی نزدیک، خود حماسه ساز خواهد شد. کودکان هراس و حقارت های رنج آور، هرگز رضا به فراموشی بغض های فروخفته خود نمی دهند. ما تا همین جایش هم بی شماریم اما اگر امروز شمار ما سرکشان دل از دست داده آنقدر نیست که بساط تحجر و تعصب آقایان را ویران کنیم، فردا پر است از تو و هم نسل های همراه تو. حضرات از هم اکنون باید بلرزند از فردایی که یک دشت، پر از اسب های رمیده پیش روست. 
سفرت بی خطر پسرک در راهم 

به یاد دختر در راه حنیف این را نوشتم

۱۱ شهریور ۸۸ | 6 ماه و 11 روز پیش | روزانه

۱۰ نظر برای “برای پسر در راهم”

  1. marjan ۱۲م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱:۳۶ ق.ظ

    نمی دونی چه قدر منتظرم بنویسی از لحظه ای که در آغوشش گرفتی. من هم مثل خودت مادر کودکی ۱۲ ساله و … ام. تا قدری می توانم بفهمم در سالهای دوری از پاره ی وجودت چه بر تو رفته. پس زود بنویس که دوری به پایان رسید.

  2. مصطفی ۱۲م شهریور ۱۳۸۸ ، ۵:۱۰ ق.ظ

    برای تو که در خانه بدوشی ات بهترین میزبان دنیایی:
    شاخه های عمرت از جوانه لبریز
    دور باد از تو پویانت دست های پاییز
    همین،
    زیرا”آرامشی” که وعده اش کرده بودی در خوان “خانه بدوشی” نوشیدم…..

  3. کمند ۱۳م شهریور ۱۳۸۸ ، ۶:۳۵ ق.ظ

    قربان ان دل درمندت برسان و سلام مرا به پسر نازت و همه ی دوستان همدرد هم بندت ……….به امید دیدار

  4. marjan ۱۳م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۱:۵۵ ق.ظ

    ببخشید. ببخشید
    من فکر کردم اون آدم لینک اینجا رو در بالاترین داده. معذرت می خوام. آدم زود احمق می شه ها( خودم و میگم). که فکر کردم این مطلب و فقط اینجا نوشتی. پس اگه دوست داشتی این نظرات منو منتشر نکن.
    امروز در فیس بوک برای اولین بار عکس پسر نازنینت و دیدم. اول به نطرم اومد وای که چه قدر شبیه خودته! بعد که دقیق تر نگاه کردم دیدم شاید به باباش هم رفته. خیلی قیافه ی دوست داشتنی و مردونه ای داشت. من که نتوانستم پسرم و داشته باشم. افسوس. فکر کنم هم سن بودند اگه الان بود. خدا پسرت و برات سالم نگه داره.

  5. ندا ۱۳م شهریور ۱۳۸۸ ، ۳:۰۲ ب.ظ

    پسرک رویاهات مبارکت باشه… دل کوچیکش رو تنها نذار عزیزترین که بیشتر از توانش تشویش رو تجربه کرده و … ببوسش از طرف من…

  6. نوشی ۱۵م شهریور ۱۳۸۸ ، ۵:۱۳ ق.ظ

    خداوند تو و همه همرزمانت را برای این آب و خاک حفظ کند .زندگیت پر از امید و آرامش باد. لطفا مارو بی خبر نذار .موفق باشی .

  7. بامداد امید ۱۷م شهریور ۱۳۸۸ ، ۵:۴۹ ق.ظ

    قبل از هر چیز خوشحالم که بعد از مدتها فرصت کردید به این خانه (به دوش)هم مراجعه کنید و بنویسید هرچند کمی درهم و بر هم که انتظار دیگری هم نباید داشت از ذهنی نگران و منتظر
    آه بلندی سرد
    بر لب
    برگ کناری سبز
    در دست
    ایستاده کنار جوی آب
    به انتظار
    تا که تو
    کی می ایی
    می گذرم از مطالبی که مطرح کرده اید کلی جای حرف و بحث دارداما
    هر وقت می آیم اینجا (بارها و بارها بی هیچ مطلب جدیدی)اول می خوانم :
    “…و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.”
    و به خودم می گویم این هم تناقضی دیگر از من(ما )می خواهی جار نزنیم ولی خود شما چه اینجا و چه آنجا هی رد و نشان می دهید .
    پ ن
    نگران دلتنگی و بی تابی مسافرت برای اقامت در آنجا را نداشته باش مطمئن باش اگر اتاقتان کوچک هم باشد بیرون از آنجا آن قدر محیط بزرگ و گیرا هست که بتواند نوجوانی ۱۳ ساله را در خود غرق!!کند
    خوشحالم که به فکر اینجا (خانه بدوش)هم هستید چون آمدن اینجا راحت تر است و بی واسطه

  8. پرستوی مانده از سفر ۱۷م شهریور ۱۳۸۸ ، ۵:۵۱ ق.ظ

    خیابان های سبز

    خون های قرمز

    روهای سفید

    دل های سیاه

    شصت،شصت و هفت

    دویست ونه ،سیصد و دو

    رویا ،کابوس

    امانم نمی دهند

    شب و روز

  9. محسن بیات ۱۷م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۱:۴۵ ب.ظ

    چرا دیگه حالی نمی پرسی؟
    چرا دیگه سری نمی زنی؟

  10. Arendt ۲۱م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۲:۴۴ ق.ظ

    پسرک رویاهات مبارکت باشه… دل کوچیکش رو تنها نذار عزیزترین که بیشتر از توانش تشویش رو تجربه کرده و … ببوسش از طرف من……

نظر بدهید

اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • برای پسر در راهم

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۸ (۲)
  • تیر ۱۳۸۸ (۱)
  • فروردین ۱۳۸۸ (۲)
  • اسفند ۱۳۸۷ (۱)
  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۲)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۳۲)

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License