• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

دست نوشته های پسرک برای یک مادر آشفته

یک روز جالب در آکسفورد

امروز یک روز عجیب برای یک مادر و پسر بود،  همه چی از یک اخلاق همیشگی مادر شروع شد،  مثل همیشه مسیح جون یک چیزی رو گم کرده بود ولی لنتدفعه یک چیز مهم و اساسی بود که گم شده بود! کلید درخونه .

حتما که می دونید انگلیس جایی هست که وقتی کلید رو گم کنید سرت رو هم گم می کنی از بس که باید به قر و اداهای این انگلیسی ها جواب بدی می گن کلید که قفل رو باید عوض کنی ، خسارت می گیرن هزار دنگ و فنگ دیگه من شنیدم.  یکهو دیدم مامان یواشکی به کلید صاحبخونه تو جا کلیدیشون دستبرد زد و هول هول هولکی کنار در ظاهر شد کلید ها را با آشفتگی امنتحان می کرد تا یکی به در خروجی جواب داد و ما رفتیم بیرون. 

مامانم  چند روزه که اینجا برامون اتاق اجاره کرده ولی به محض بیرون رفتن اتفاق عجیب دیگه ای افتاد در مورد همین موضوع این بود که با سکوت، قدم زنان راه درازی را می رفتیم که مامان ایستاد روش را برگردوند با قیافه چنان مبهمی که فکرد کردم باز چی رو گم کرد .این دفعه خودمون رو گم کرده بودیم . گفت: ما داریم کجا می ریم؟ فکر کنم اشتباه رفتیم . بیا برگردیم.  من هم دنبالش راه افتادم . مامان یادش بود که برای رسیدن به جاده اصلی باید از یک کوچه خیلی باریک رد می شدیم. رسیدیم  به یک کوچه خیلی  باریک راه گرفتیم و رفتیم بعد دوباره همون قیافه مامان و همون حرف راه را برگشیتیم و دیدیم بله روبرو یک کوچه باریک هست و در واقع همون کوچه باریک اصلی که ما را به جاده اصلی  رسوند.  

نشستیم توی یک کافه که صبحانه بخوریم، کافه قشنگی بود من که خوشم اومده بود. من که کاپوچینو و کیک شکلاتی سفارش دادم  از مامان پرسیدم تو داری چی می خوری؟ هی لای ساندویچ اش رو باز می کرد تا بفهمه چیه؟ آخر سر هم گفت نمی دونم اینو واسه گرم بودن سفارش دادم. شاخ در اوردم گفتم پس موقع سفارش دادن گفتی چی به تو بدن: مسیح گفت هیچی بابا با انگشت نشون دادم گفتم یکی از اونا بدین. خلاصه وسط های صبحانه بود که مامان خواست بند و بساط اینترنت رو باز کنه. عجائب امروز این بود که اپ تاپ مامان ساژ نداشت که مامان هم اینو می دونست، شارژ اپ تاپ را تا جایی که من یادمه جمع کرد اما بالای تخت جا گذاشت. 

پس خیلی زود صبحانه را خوردیم راه افتادیم برای قایق سواری دور آکسفورد به سفارش یکی از دوستان مامان . میون راه مامان جیغ زد گفت وای موبایل رو جا گذاشتم . زدم رو پیشونیم گفتم آخ خدااااا زود برگردیم. مامان نشست روی زمین شروع  کرد به کیفش رو خالی کردن و گشتن . من هی می گفتم پس چرا بر نمی گریدم و در کمال ناباوری می دیدم موبایلش رو از توی کیفش در اورده می گه اینهاش اینجاست.

رفیتم سوار اتوبوس شدیم برای رسیدن به مرکز شهر و قایقرانی . مامان همش توی فکر بود برای همین توی اتوبوس من هی به  مامان می گفتم: فکر کنم کلید تو کنار سکه های پول من بالای میز جامونده . مامان تو جواب :  در حد قسم خوردن می گفت من مطمین هستم کلید را وقتی رفتیم ماهیگیری کم کردیم .  به مقصد رسیدیم  اما توی ایستگاه قایقرانی هیچ کسی نبود و قایق ها همه را قفل کرده بودند. جالب تر اینکه من به فکرم رسید بپریم که بپریم و به قایق ها برسیم بد شانسی روی دیوار به انگلیسی نوشته بود : No jumping 

مجبور شدیم سوار یک چزی تو مایه های یه کشیتی کوچولو بشیم که توش پر بود از پیر مرد و پیرزن . جوان جمع مابودیم که تا می خواستیم یک جیغ بزنیم و عکس بگیریم همه را به چشم یک حق به جانب نگاه می کردند.  خلاصه وقتی پیاده شدیم که واقعا تا الان هنوز خودمون هم نفهمیدیم چرا داشتیم هی جیغ می زدیدم و می خندیدم اونم بعد از تفریح و گردش در رودخونه نه توی خود کشتی کنار اون آدم های جدی. 

یکی از دوستان مامان زنگ زد. ما هم رفتیم ببینیمش. قدم زنان با دوست مامان  رفیتم یک جای سبزی گیر آوردیم و نشستیم. که جاب اینجاست که محل سبزی که ما انتخاب کردیم کردیم قبرستون بود. روبروی یک کلیسا. خلاصه مادر و دوستش شروع کردت به خرف زدن من هم سرم رو با سکه های اتگلیسی گرم می کردم ولی از بس اینها حرف سیاسی و غم انگیز و زندان زدن من خود به خود اشکم داشت در می اومد.یمهو مامان یک درخت سیب قرمز پیدا کرد یعنی هر کی اونو از دور می دید و اگه نمی خورد احساس می کرد داره می میره . انگار جلوی یک کسی که بعد از صد سال آب نخورده یک لیوان آب جلوش بگذارین. پس مامان یکهو پر کشید با خوشحالی رفت سیب ها رو چید. خلاصه با شادی و خوشحالی یکیش رو به من داد و یکی رو خودش گاز زد و خورد و اون یکی رو که به دوستش تعارف کرد دوستش گفت من روزه ام! یکدفعه مامان قیافه اش برگشت ولی دوستش گفت اشکالی نداره باید بخوری . مامان یه جوری سیب رو می خورد انگار داشتن نوشیدنی رو تو حلقش می کردند. راه افتادیم . توی راه که می رفیتم مامان و دوست مامان عین تراکتور حرف می زدند تا رسیدیم جایی که دوست مامان ازش جدا شد. هنوز ناهار نخورده بودم و احساس ضعف می کردم. مامان گفت زود باید بریم ناهر . می دنین واسه چی ؟ چون ساعت شیش قرار داشتیم واسه دیدن خونه. رفتیم خونه خودمون . صاحبهونه نبود کلید خودمون هم که می دونید. برگشتیم . من  که ضعف گشنگیم به حدی رسیده بود که می تونستم یک فیل رو بخورم به مامان گفتم بریم مک دونالد.

اتوبوس گرفیتم و پیاده شدیم اونجایی که مامان می گفت مک دونالد داره ولی مک دونالد کجا بود. مامان دوباره فکر کرد و گفت باید بریم اونطرف شهر . ما یک بلیط روزانه داشتیم که براش هفت پوند داده بودیم ولی فقط به درد اتوبوس قرمزها می خورد. ولی چون وقت نداشتیم اولی اتوبوسی که اومد سوار شدیم . آبی بود ما هم مجبور شدیم دوباره پول بدیم . تا نشستیم دیدم یک اتوبوس قرمز پشت سرمون وایستاده. راننده اتوبوس آبی یک دوبار استارت زد و اتوبوس خاموش شد. مامان گفت ای شانس و دوید تا از اتوبوس پیاده شه و اون قر مزه را بگیره که بلیطش را هم داشتیم اما اتوبوس رفته بود و حالا ما مونده بودیم توی یک اتوبوس خاموش. اتوبوس قرمزه جلو زده بود و ما هم رفیتم سراغ راننده که می گفت یک مشکل فنی پیش آمده. خلاصه دیرتر از اتوبوس قرمزه حرکت کردیم 

ساعت شد پنج. ما رسیدم طرف دیگه شهر. مامان گفت بیا از خیر مک دونالد بگذر من هم دلم براش سوخت گفتم باشه امروز مک دونالد نمی خوایم. رفیتم چند تا سوخاری خریدیم نشسیتم و شروع کردیم به خوردن . مامان یک گاز از رون زد و گفت سیرم من دیگه الان نمی تونم بخورم. منم با خودم فکر کردم یک دره بخورم جلوی ضعفم رو بگیرم بعد با مامان بریم تو خونه باهم بخوریم. ولی یک هو ساعت رو دید و یک ربع به شیش بود . داشتیم سریع می رفتیم و هی توی راه لب و دستهام رو پاک می کردم . مامان ایستاد و پاکت غدا را انداخت توی یک جعبه بزرگ گوشه خیابان از مامان پرسیدم این سطل آشغاله؟ بعد با نگاهی که دیر و آشفته بود گفت آره دیگه. بریم. من که هنوز ضعف داشتم و شوکه شدم که مامان چیکار کرد. گفتم من که سیر نشده بودم ولی دیگه دیر شده بود و راه افتادیم سر قرار . دوباره اتوبوس گرفتیم که برسیم سر قرار. قرار ما یک ایستگاه اتوبوس آنطرف تر بود، ولی ما دو ایستگاه اتوبوس آنطرف تر پیاده شدیم و یک ایستگاه را پیاده برگشتیم. در واقع بدون اتوبوس می آمدیک زودتر می رسیدم. موبایل مامان شارژش تموم شده بود و اونها نمی دونستند که ما داریم می دویم که برسیم سر قرار. 

بلاخره ما رسیدم توی خونه جدیدی که می خواستیم ببینم. از اونجا دیگه همه چیز برگشت.  

خونه قشنگ بود مثل خونه ایرانی بزرگ بود هیچ شباهتی به اتاق ترافیکی ما نداشت،  خصوصا از مامان قول گرفتم که خونه رو شیر نکنه با کسای دیگه حالا نمی دونم رو قولش هست یا نه.  برگشتنی هم دیگه مشکل اتوبوس نداشتیم سوار ماشین دوست مامان شدیم. به خونه هم که رسیدم صاحبخونه هم خونه بود در باز بود و مهمتر از همه کلید رو هم دقیقا روی میز همون جایی که گفته بودم پیدا کردیم. این هم داستان یک روز که نوشته شده از دست من. 

++++++++++++++++++++++++++++++

سر فرصت مطلب را ادیت می کنم.

۱۸ شهریور ۸۸ | 6 ماه و 8 روز پیش | روزانه | ۲۷ نظر

برای پسر در راهم

می خواهم اینجا خودم باشم 

 

پسرک همه رویاهایم !
به جای سلام، واژه ای دیگر چسبیده است روی زبان ام تا وقتی رسیدی و برق چشم هایت را دیدم، اول آن را بگویم و بعد مستانه ببویمت و بگویم سلام. نطفه تو زمانی بسته شد که با پدر، خیال پردازانه و جوان به دنبال فتح شهر بودیم و نام گروه کوچک و بلندپروازمان را گذاشته بودیم «فریاد کاوه» تا دیوارهای شهر بابل را پر از شعار کنیم. بعد که ما و گروه جوان دبیرستانی مان را با همان فریاد نصفه و نیمه مان چسباندند به سقف تازه تو به دنیا آمدی و از آن پس من و پدر مسافر در به در این شهر و آن شهر و سپس این کشور و آن کشور شدیم.
پویان پسرک پر اضطرابم! امروز بعد از سالها تو هم مسافر شدی و حالا سفر درازی در پیش داری. می دانم سیزده سالگی عمر درازی نیست برای شنیدن درد های بلندی که این روزها بر اهالی خانه خرابم، ایران، می رود اما تو کودک زندان هستی و لابد جنس بی قراری های مادر را از همان سلول سربازان گمنام ساری شناختی؛ وقتی که در بطن ام بودی و من در متن بازجویی های مکرر کارشناسان وزارت اطلاعات. 
ببخش مرا که نه سال از تو دور بودم و امروز که شیرین ترین قرار زندگی ام را با تو می گذارم، محل قرار، سرزمین خودمان نیست. امروز که شیرین ترین وعده قرار زندگی ام را می گذارم، خود عزادار آوار بزرگ آرمان های از دست رفته ام و بی قرار تر از همیشه. بعد از نه سال خانه یکی می شویم ، می دانم دل توی دل کوچک تو نیست اما باید تا به حال فهمیده باشی بعد از نه سال خانه کوچک من و تو در حالی آباد می شود که خانه بزرگمان ایران تنها برای همان انتخاباتی که حتی تو هم برایش هیجان داشتی ویران شده است. در قاموس کودکانه تو شاید پدیده شومی باشد؛ شبانه بساط ناچیز زندگی را بستن و فرار کردن و مسافر شدن اما صبوری کن و بی قراری هایت را برای عمو ها و عمه هایت بگو و دل به رفتن بسپار. دلتنگی های معصومانه ات را به برادران من بگو چنان که گفتی و در انتقال درد آنها هیچ به من نگفتند جز آنکه توصیه کردند با هراس تو همراه شوم و صبوری کنم. حالا مانده ام من باید صبوری کنم یا از همان لحظه که دیدمت صبوری کردن را به تو یاد بدهم تا خسته گی ها و دل آشوب های یک مادر مانده و رانده از خانه را تو نیز صبوری کنی.
ببخش مرا که زندگی پر هراس من سایه شومی روی زندگی پر اشتیاق تو انداخته است و مجبور شدی در سیزده سالگی، سال نحس انتخابات را برای ترک وطن برگزینی. اما قصه مادری کردن من برای تو قصه مادری کردن زنان و مردان بسیاری از سرزمین من است که هرکس باید از نگاه خود بنویسد این روزها تا شاید شرمی کوچک بر پیشانی مدعیان عدل و مسلمانی در ایران بنشیند. بارها که نیمه و نصفه دیدمت، خودت اجازه ندادی برایت با زبان بچه ها، لودگی کنم تا بخندی و بخندم و مدام چون کودکی زود بالغ شده برایم شعر و شعور بی اندازه ات را به نمایش گذاشتی تا باور کنم که کودکان میهنم برای بزرگ شدن و ساختن شتاب عجیبی دارند. تو تنها کودک ایران نیستی که هنوز به دنیا نیامده، همپای مادر بازجویی شدند و هنوز به مدرسه نرفته تنها شدند و هنوز نوجوانی نکرده پیر می شوند. این روزها خوب به دورو برت نگاه کن . عموهایت را به خاطر بیاور. دور نرو، همین سفر آخرم را نگاه کن که به شوق همسفر شدن آمده بودم تا کارهای به زمین مانده ات را سامان دهم و چون در نظام آموزشی کشورم سهمی برای امثال ما نیست، همراهم شوی به دیار غربت. ما سالهاست که در ایران به جز عموهای نسبی، عموهای دیگری داریم که راه و چراغ راه می شوند. عموهایت همان سه نفری هستند که هر یک گوشه ای از کار را گرفتند تا تو را به من برسانند. هر سه آنها که در روزهای پر اضطراب انتخابات دیده ای چه بزرگوارانه دل پریشان من و تو را همراه شدند تا پاسپورت و مدارک به بند شده را از مدعیان باز پس گیریم و مهر و مجوز با هم بودن بر آن بچسبانیم، این روزها خودشان به بند شدند. 
مرا ببخش که مسیر زندگی ات عوض شد و عموهایت همان هایی شدند که خود رانده و مانده از همه جا بودند اما در تمام راه پرپیچ و هراس هراز، تو دیدی که چه مشتاقانه برای با هم بودن مان دعا کردند، یادت هست یکی از همان عموی هایت چه چک و چانه ای با من می زد تا تیتر مطلبی که برای همایش میرحسین موسوی نوشته بودم را عوض کنم. من داد می زدم و او آرام بود، تو هیچ نمی فهمیدی اما مستانه از قلدری کردن مادرت می خندیدی. یادت هست می گفتم آقای…اگر تو هم نگذاری من موسوی را نقد کنم پس چه فرقی می کند بگذار همان احمدی نژاد بیاید. توضیحات ناب اش متقاعد ام کرد که فصل اتحاد و ائتلاف در برابر دولت دروغ است و باید از بزرگمردی مثل موسوی این روزها حمایت کرد. گفت که مطلبم در مورد همایش موسوی بی نظیر است و فقط تیترش بی انصافی به این بزرگمرد است. دیدی در قاب تلویزیون ضرغامی، همان عمو با دندان های شکسته از همان بزرگمردی چون موسوی چه مستاصل بد می گفت. نه نازنینم عمویت بی انصافی نمی کرد وقتی زیر وعده مان مان زد و نقد موسوی را زود آغاز کرد. تب هم نداشت، بزرگتر که شدی بیشتر می فهمی که چرا بعضی وقت ها عموهای آدم مجبور می شوند بعد از چند روز دوری از خانواده ناگهان کمی لاغر و رنگ پریده به تلویزیون بیایند و زیر وعده هایشان بزنند. 
پسرک همه آرزوهایم!
عموهایت همان هایی هستند که این روزها از این خانه به آن خانه می گریزند و برای نونهال نروییده شان نامه می نویسند. دیدی تو تنها نیستی؟ دخترک عمو حنیف منتظر دستهای مهربان پدر است و هنوز به دنیا نیامده، مثل تو بی قراری را زندگی می کند. پس خرده نگیر به من نازنین ام و نگو فقط یک هفته بیشتر بمانم در ایران، نگو چرا شبانه آمدند سراغت تا بقچه ببندی. نگو چه شد که بی خداحافظی از مادرجون و آقاجون و قمی کلایشان بساط سفر بستی. نگو که ترسیده ای از ترک خانه. نگو که قرار بود میهمانی بزرگی برای بدرود تو ترتیب دهند. نگو که وعده ما این بود تا با هم لباس مهمانی بپوشیم و در کنار هم خانه به خانه برویم و با همه خداحافظی کنیم. تنها بیا و شک نکن که این سوی آب ایستاده ام تا تنهایی ات را با تنهایی بزرگ خودم قسمت کنم. من هزاران دوست مجازی دارم اما برای دیدن و بردن تو تنها به کشور همسایه آمدم. تا تو بیایی دل توی دلم نیست. اینجا نشسته ام تا برسی و ببینی که تنها نیستی. من و تو باید برای فردای در راه و تنهایی های بزرگتری که روی سر هموطنان مان آوار شده است یکی شویم تا شاید شاید کاری بکنیم.
کودک در راهم ! 
مرا ببخش که دل کوچک تو را هم پریشان کرده ام و با هراس به راه شده ای. کسانی که تو مجال خداحافظی با آنها را نیافته ای دودسته اند. دسته اول خویشاوندان فکری من اند که یا در بند و حبس اند یا در بلبشوی بگیر و ببندها و تجاوزها و قتل های بی رحمانه گم شده اند. دسته دوم خویشاوندان سنتی و نسبی ام هستند که قاب تلویزیون شان ما را آشوبگران براندازی نشان می دهد که با کمک موسوی و کروبی و خاتمی داریم قاعده بازی را برهم می زنیم و چه بسا ترجیح می دادند تو را هم به ضد انقلابی چون من نرسانند و حتی در نگاه آرمانگرایانه آقاجان، زندان هم برای من خوب است تا ساخته شوم و چه دلیلی مهمتر از تو که در ایران می ماندی تا برای بردنت می آمدم و به قول پدر اگر خطایی نکرده باشم پس هراسی از بازگشت نباید داشته باشم چون به خیال او هیچ بی گناهی سرش بالای دار نمی رود. بر او هم خرده نگیر چون او هرگز نمی داند سعیده دختر همرزم دیروزش را در زندان چنان سوزانده اند که اهالی رسانه ملی هم دل شان نمی آمد به مخاطبان خوش خیالشان نشان دهند که در زندان های شهر چه بی گناهانی که دامن عصمت با زور به برادران بازجو سپرده اند و بعد آرام و بی صدا مرده اند.
بر او خرده نگیر که من به اندازه کافی دلم گرفته است از روح تسخیر شده مردی که می بیند «آقا پرستان» همه زندگی مان را برباد داده اند و فلجمان کرده اند اما باز می گوید «آقا» خبر ندارد و اینها را نباید به پای نظام گذاشت. می بینی که بازجو ها چنان روح دوستان ما را هم این روزها تسخیر کرده اند که اگرچه شمایل آنها را پشت دوربین و تریبون دادگاه و نوشته های وبلاگ می بینی اما روح بازجو ها را در رفتار و گفتار و نوشتارشان حس می کنی. مادر من هم یکی از آنهاست . پدرم نیز. روح شان تسحیر شده و شبانه بیدارم می کنند و با آنکه خوب می دانند فقیرانه تر از تصورشان زندگی می کنم، می گویند رها کن سراب اصلاحاتی که پولش از دلارهای آمریکایی می آید و برگرد به آغوش انقلاب . حالا من هزاری هم برای آقاجان بگویم اینجا در خیابان های واشنگتن دختر حداد عادل را با نوه هایش دیده ام که تازه از زندگی ژاپنی به زندگی آمریکایی کوچ کرده اند و به رغم ریاست پدر بزرگ اصولگرایشان بر فرهنگستان ادب پارسی، اصلا فارسی را پاس نمی دارند و مثل بلبل ژاپنی با هم حرف می زنند باز هم ساز خود کوک می کند که آنها برای صدور انقلاب می روند و ما برای فروش آن. بر او خرده نگیر دلبند معصومم که میان پدربزرگ آرمانگرا و انقلابی تو با پدر بزرگ مصلحت گرای ریا کار این نوه های ژاپنی فاصله میان ماه من است تا ماه گردون که یکی می تواند در مجلس به ما بتازد و وعده ژاپن اسلامی را بدهد و بعد در فروشگاههای انگلیس با همسرش سوغات و لباس بخرد اما دیگری در قاموس روستایی اش خرید اجناس خارجی حرام است و بعد با همسرش دور ترین شهری که رفته مشهد است و باور دارد اگر دخترش در زندان باشد شرف دارد تا در بلاد غرب در یک اتاق نه متری زندگی کند.
مسافر منتظر! 
مرا ببخش که از آرمان های بزرگ برای تو باید بنویسم . می خواهم از همین حالا که یک سفر ناگزیر را تجربه می کنی خوب بدانی که برای من و تو برخلاف توهم توطئه پردازان، هیچ فرش قرمزی اینجا در بلاد غرب پهن نیست و اگر هم باشد من و تو به راه خود می رویم. در قاموس تو، من همیشه یک مادر پولدار بوده ام که آخر هفته ها همیشه برایت بزرگترین شیر بلال روبروی پارک ساعی را می خردیم و به بهترین پیتزای میدان امام حسین مهمانت می کردم. اما اینجا که بیایی صفر صفر می شویم. دهکده ما در آکسفورد اصلا شبیه دهکده هایی که تو در کارتون ها می بینی نیست. ما دو نفر یک اتاق را با هم قسمت می کنیم و تازه باقی خانه را هم با کسان دیگری قسمت می کینم و تو کم کم یاد می گیری (House share ) یعنی چه. این همه آن چیزی هست که داریم و باقی همه قصه شیرین با هم بودن مان است که به دنیایی می ارزد. امروز نشسته ام همه فکر هایم را کرده ام . من و تو به هیچ کس تکیه نمی کنیم به جز خودمان. مادر مجرد بودن یک فرهنگ است در اروپا و به تو قول می دهم اگر چه دلهره دارم و با این فرهنگ هم هنوز غریبی می کنم اما قوی تر از همیشه تکیه گاه خوبی برای تو باشم ولی تو هم قول بده با من و داشته ها و نداشته هایم کنار بیایی. اما بگذار عاشق بی معشوق ایرانم باقی بمانم. دل به قاب لپ تاپ سپردن ها و شب و روز در خبرها غرق شدن ها و نوشتن ها و کار و کار و کار کردن هایم را تاب بیاور تا باز هم بزرگترین شیربلال را یک جایی توی آن خراب شده پیدا کنم و برایت بخرم. از من بخواه که سنگ صبورت باشم وچشم به روی همه وسوسه های زنانه ام ببندم و تنها با تو باشم اما از من نخواه که چشم ببندم بر تمام دلتنگی ها و خانه خرابی های کشورم و بروم پی یک زندگی امن و آرامی که در آن نشانی از گریه های شبانه دوستانم نباشد. 
اینجا هر آنکه دوست من است و قرار است عمه و عمو و خاله و دایی تو باشد همه رانده شدگان ایران اند، همه غم دارند این. همه بی قرار اند. برایت با تمام درختان سبز طبیعت می رقصم و مست می شوم از دشت های سبزی که از این پس هم آغوشی یک مادر و کودک دلداده و گمشده را جشن می گیرند اما مرا ببخش اگر نقل شب نشینی های ما دانه های زنجیر است. مرا ببخش که به جای قهوه های تلخ ما با خبرهای تلخی که می رسند شب زنده داری می کنیم، مرا ببخش که بی شراب مست خبرهای ناب آزادی دوستان دربند مان می شویم. یادت باشد وقتی آمدی باید آنقدر شیرین و صبور باشی که تنها یار غار غریب این روزهایم در آکسفورد را مرحم باشیم . فاطمه نازنینی که همپای من، بارها دلتنگ تو شد حالا ما باید همپای او برای محمدرضای در بند و حبس اش  دلتنگی کنیم. مرا ببخش که تو را به میهمانی درد می برم اما شک نکن پیروزی ما چنان نزدیک است که ما همه شب در انتهای هر درد تازه ای که از ایران می رسد، ساعاتی را به امید می گذرانیم و طرح های تازه مان برای ایران سبز را جشن می گیریم. تو باید کمی فقط کمی صبوری کنی و خیلی توی ذوق ات نخورد اگر دیدی اینجا خانه های ما شبیه توهمات آقایانی که ما را از خانه رانده اند نیست. نمی گویم از همان اول صبوری کن . خود من هم که ادعایم عالم و آدم را گرفته تا سه روز بی تاب بودم وقتی اتاق کوچک و تنهایی بزرگ مهرانگیز کار را در حاشیه شهر دیده ام. میزبان صبورم نمی دانست که چه بغضی دارم از تطبیق روح بزرگ او در تنها اتاق فقیرانه اما فخرفروشانه اش که فرسنگ ها با توهمات همه آنانی که در این سالها برایش رجز خوانی کرده اند، فاصله داشت. میزبان دیگرم فاطمه حقیقت جو بود که در کیفرخواست حقیرانه دادگاههای عموهایت او هم متهم است و آدم چه دلگیر می شود وقتی زندگی پررنج و پر دغدغه اش را از نزدیک می بیند و هیچ نمی تواند بگوید. دختران معصوم گنجی که در ایران پدر را در زندان و دور از خود دیده اند و در اینجا پدر را در کنار خود دارند و اما باز دور است به آنها نزدیک تر است به ایران. چون اینجا اقامت گاه همه آنانی است که سفر می کنند اما روح و دل شان جایی در همان خانه ویران شده جا می ماند. مرا ببخش که میهمان مسافران دل از دست داده می شوی. قول می دهم برایت خانه ای نو بسازم و تا جایی که جا دارد حساب کار و زندگی را از هم جدا کنم اما تو هم قول بده که معنی زندگی را به فراموشی سپردن و بی تفاوت شدن از رنجی که دیگران می برند ندانی. 
مسافر کوچکم!
به سلامت که برسی به کشور همسایه، با هم از آنجا عازم دهکده کوچک مان در آکسفورد می شویم، رویاهای بزرگ مان را با هم قسمت می کنیم و برای آبادی خانه پدری مان هر دو با هم حرف می زنیم. انتخاب با توست اگر با دل پریشان من همراه بودی صبوری ات را قدردانم. اگر نه، می شوم مادر همه رویاهای تو و هیچ یک از دل آشوبه هایم را در خانه به روی خودم نمی آورم. به سختی به دستت آورده ام، نمی خواهم به آسانی از دستت بدهم. کمی مضطربم. آنفدر نبودی و آنقدر مادری نکرده ام که هول شده ام و گفتم شاید باید پیش از سلام برایت بنویسم و بگویم مرا ببخش که با این همه جوانی، ادعای مادری مام میهن را داشته ام و تا امروز غصه همه دردهای ریز و درشت ایرانم را خورده ام به جز غصه دل کوچک تو که صادقانه و معصومانه گفته بودی: «من به جای اینکه به کارهای مادرم افتخار کنم همش می ترسم برای همین هیچ وقت به عکس های مادرم در روزنامه نگاه نمی کنم. می ترسم خبر بدی باشد». یقین دارم همین هراس بزرگی که در تمام این سالها دل کوچک تو و دختران و پسران عموهایت را فشرده است در فردایی نزدیک، خود حماسه ساز خواهد شد. کودکان هراس و حقارت های رنج آور، هرگز رضا به فراموشی بغض های فروخفته خود نمی دهند. ما تا همین جایش هم بی شماریم اما اگر امروز شمار ما سرکشان دل از دست داده آنقدر نیست که بساط تحجر و تعصب آقایان را ویران کنیم، فردا پر است از تو و هم نسل های همراه تو. حضرات از هم اکنون باید بلرزند از فردایی که یک دشت، پر از اسب های رمیده پیش روست. 
سفرت بی خطر پسرک در راهم 

به یاد دختر در راه حنیف این را نوشتم

۱۱ شهریور ۸۸ | 6 ماه و 15 روز پیش | روزانه | ۱۰ نظر
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • دست نوشته های پسرک برای یک مادر آشفته
  • برای پسر در راهم

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۸ (۲)
  • تیر ۱۳۸۸ (۱)
  • فروردین ۱۳۸۸ (۲)
  • اسفند ۱۳۸۷ (۱)
  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۲)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۳۲)

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License