خانه به دوش بودم، خانه خراب شدم
خانه به دوش بودم رفتم ایران خانه خراب شدم .
بلاخره بعد از نه سال با پسرم خانه یکی می شویم. اما درست زمانی که خانه من آباد می شود، خانه بزرگم ایران ویران شد.
نا امید نیستم به آبادی دوباره اش اما خواهرانم ، برادرانم، همکارانم ، دوستانم و همه یاران هم اندیشم را در خانه کشتند و حبس کردند و بر تن شان رد زخم مانده است هنوز.
من هم اگرچه نیمه زخمی برگشتم آکسفورد اما دلم کاملا زخمی است.با این همه بی صبرانه به انتظار نشسته ام تا فصل مدرسه از راه برسد و پسرکم نیز. برایش پی خانه ای میگردم و مادری کردن را تمرین می کنم.
شاد باش بهت میگم…
به امید روزهای بهتر.
خانه ما در مسیر سیلاب است . از ویرانیش باکی نیست . سگ آبی را میشناسی . او همسایه من است . هرروز کارش این است که خانه اش را از نو بسازد .
کاری به این روزهامون ندارم خیلی وقته که تصمیم گرفتم خودم رو به خاطر چیزهایی که نمیتونم عوض شون کنم خیلی نارا حت نکنم
.
.
.
ولی مگه میشه ندید مگه میشه نشنید مگه میشه نبود
.
.
.
ولی بازم شما سعی کن با پسرکت یهت خوش بگذره
سلام
خوشحالم که با پسرت برگشتی.
شاد باشی.
پسرم شهرویور می رسد از راه و من منتظرم
سلام . من اولین بار هست که وبلاگت رو می خونم.
جالب بود برام .
داشتم در مورد فیلم ” روزی که زن شدم ” سرچ می کردم که به بلاگ شما برخوردم .
اضافه کردم به علاقه مندیهام .
آرزوی روزای خوبی برای خودت و پسرت دارم.
هر وقت که وقت کردم ، وبلاگت رو کامل می خونم .
خوش باشی .
خدا نگهدار
خیلی نگرانت بودم .خدارو شکر که برگشتین و همه چیز روبراهه .به امید بهترین روزها برای هردوتون .
http://theblackfish.blogfa.com/post-18.aspx
Read this pls.
چه کسی و چرا سهراب را کشت!؟
تاریخ بدتر از این ها را هم بیاد دارد
زیاد به خودتان آزار نرسانید
بی تعویض خاک
کویر سبز نمی شود
خون می خواهد و مرد کهن
سلام…
فقط همین…
…………….
تلخ نباش نازنینم
بهترین ارزوها برای همکار صادق و سالمی که به یادش هستم.با بهترین ارزوها…حتی اگر دشنام ها داده باشدم!
خوشحالم …. منتظر شهریور می مانم تا از شادیت بخوانم …
رسیدن به خیر.کوچولوی من هم ۱۵ روز دیگه دنیا میاد
عزیز ,مراقب خودت باش.
سلام دوست قدیمی . هیچی نمیگم . فقط اومدم دیدنت .
به امید روزهای روشن و بهتر فقط باید امیدوار بود
سلام مسیح عزیز: آآی دل آدم یه جوری اش میشه اگر در این کولی بازار سیاست سیاسیون ناشی و سگمنشانه که پارس پارس شان ازبس بتکرار گراییده چندش آور شده، بیایی مهمان خانه بدوشی شوی آن هم سرزده! و ببینی که متن جدیدی روییده دربطن “وب”ش چون بنفشه گلی که درغبار سینه ی درد آلود بنشسته باشد،زیرا کنش های میزبان اگردر “خانه بدوش” مهمان باشی عین هو مسیحی یست که درمجلس “شام آخر” با اطلاع از همه دسیسه ها،جانانه بنشسته وجانانه مینوشدو مینوشاند مودت اش را…آآآی دلم هوای چنین خوانی را داره نازنین…تا با سمع وبصر چندین بار ببلع امش…کاش میشد…
سلام
منتظرم تا باز بنویسی. نکنه بی خبر اسباب کشی کنی. امروز دوباره نشسته ام و آرشیو ات را می خوانم از ابتدا. نه که خیلی بیکارم! دانشجوی سال آخر یکی از بالاترین مقاطع ام که از بردن اسمش هم سیر شدم چه برسه به تموم کردنش. برای همین هم دنبال هر چی هستم به غیر از این رساله ی لعنتی. اما با خواندن اینجا میرم تو حس های فراموش شده ام.
پس باز هم بنویس
…………….
ممنونم نازنین
کاش بنویسی دو کلام که در چه حالی. بهات سر زدهام عزیز من مرتب.
با پسر چه جور کنار میآیی؟ بچهها خیلی زبل هستن ها!
xx
……………
می نویسم نازنین وقتی پسرک به زودی برسد اینجا
بعد از مدتها دوباره فرصتی شد بخونم اینجا رو … چند تایی پست غمگین داشتی و چند تایی خوشحال کننده .. برای پسرک خیلی زیاد خوشحالم .. به امید روزهای بهتر
ارادت
خوشحالم از بودن دوبارت
مسیح جان بالاخره پسرت آمد؟؟