• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

خانه به دوش بودم، خانه خراب شدم

خانه به دوش بودم رفتم ایران خانه خراب شدم .

بلاخره بعد از نه سال با پسرم خانه یکی می شویم. اما درست زمانی که خانه من آباد می شود،  خانه بزرگم ایران ویران شد.

نا امید نیستم به آبادی دوباره اش اما خواهرانم ، برادرانم، همکارانم ، دوستانم و همه یاران هم اندیشم را در خانه کشتند و حبس کردند و بر تن شان رد زخم  مانده است هنوز.

من هم اگرچه  نیمه زخمی برگشتم آکسفورد اما دلم کاملا زخمی است.با این همه بی صبرانه به انتظار نشسته ام تا فصل مدرسه از راه برسد و پسرکم نیز. برایش پی خانه ای میگردم و مادری کردن را تمرین می کنم.

۱۱ تیر ۸۸ | 8 ماه و 13 روز پیش | روزانه

۲۳ نظر برای “خانه به دوش بودم، خانه خراب شدم”

  1. Zahir ۱۲م تیر ۱۳۸۸ ، ۵:۵۸ ق.ظ

    شاد باش بهت میگم…

    به امید روزهای بهتر.

  2. ماهی سیاه ۱۳م تیر ۱۳۸۸ ، ۶:۰۹ ب.ظ

    خانه ما در مسیر سیلاب است . از ویرانیش باکی نیست . سگ آبی را میشناسی . او همسایه من است . هرروز کارش این است که خانه اش را از نو بسازد .

  3. بهار.م ۱۳م تیر ۱۳۸۸ ، ۸:۴۴ ب.ظ

    کاری به این روزهامون ندارم خیلی وقته که تصمیم گرفتم خودم رو به خاطر چیزهایی که نمیتونم عوض شون کنم خیلی نارا حت نکنم
    .
    .
    .
    ولی مگه میشه ندید مگه میشه نشنید مگه میشه نبود
    .
    .
    .
    ولی بازم شما سعی کن با پسرکت یهت خوش بگذره

  4. شکیبا ۱۴م تیر ۱۳۸۸ ، ۶:۱۶ ق.ظ

    سلام
    خوشحالم که با پسرت برگشتی.
    شاد باشی.

  5. خانه به دوش ۱۵م تیر ۱۳۸۸ ، ۵:۲۵ ق.ظ

    پسرم شهرویور می رسد از راه و من منتظرم

  6. بهزاد ۱۹م تیر ۱۳۸۸ ، ۸:۲۹ ب.ظ

    سلام . من اولین بار هست که وبلاگت رو می خونم.
    جالب بود برام .
    داشتم در مورد فیلم ” روزی که زن شدم ” سرچ می کردم که به بلاگ شما برخوردم .
    اضافه کردم به علاقه مندیهام .
    آرزوی روزای خوبی برای خودت و پسرت دارم.
    هر وقت که وقت کردم ، وبلاگت رو کامل می خونم .
    خوش باشی .
    خدا نگهدار

  7. نوشی ۲۰م تیر ۱۳۸۸ ، ۶:۴۹ ق.ظ

    خیلی نگرانت بودم .خدارو شکر که برگشتین و همه چیز روبراهه .به امید بهترین روزها برای هردوتون .

  8. ماهی سیاه ۲۱م تیر ۱۳۸۸ ، ۴:۳۲ ب.ظ

    http://theblackfish.blogfa.com/post-18.aspx
    Read this pls.

  9. بامدادامید ۲۵م تیر ۱۳۸۸ ، ۸:۱۸ ق.ظ

    چه کسی و چرا سهراب را کشت!؟

  10. یاشار ۲۵م تیر ۱۳۸۸ ، ۸:۲۲ ق.ظ

    تاریخ بدتر از این ها را هم بیاد دارد
    زیاد به خودتان آزار نرسانید
    بی تعویض خاک
    کویر سبز نمی شود
    خون می خواهد و مرد کهن

  11. ندا ۲۶م تیر ۱۳۸۸ ، ۸:۱۲ ق.ظ

    سلام…
    فقط همین…
    …………….
    تلخ نباش نازنینم

  12. کامران ۳۱م تیر ۱۳۸۸ ، ۶:۴۹ ب.ظ

    بهترین ارزوها برای همکار صادق و سالمی که به یادش هستم.با بهترین ارزوها…حتی اگر دشنام ها داده باشدم!

  13. آرام ۳م مرداد ۱۳۸۸ ، ۲:۲۵ ب.ظ

    خوشحالم …. منتظر شهریور می مانم تا از شادیت بخوانم …

  14. زری ۱۱م مرداد ۱۳۸۸ ، ۱۲:۰۷ ق.ظ

    رسیدن به خیر.کوچولوی من هم ۱۵ روز دیگه دنیا میاد

  15. مریم ۲۰م مرداد ۱۳۸۸ ، ۱۱:۰۰ ب.ظ

    عزیز ,مراقب خودت باش.

  16. vahshi ۲۲م مرداد ۱۳۸۸ ، ۷:۰۵ ق.ظ

    سلام دوست قدیمی . هیچی نمیگم . فقط اومدم دیدنت .

  17. ماه گیر پیر ۲۶م مرداد ۱۳۸۸ ، ۷:۲۱ ب.ظ

    به امید روزهای روشن و بهتر فقط باید امیدوار بود

  18. مصطفی ۳م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۱:۲۱ ق.ظ

    سلام مسیح عزیز: آآی دل آدم یه جوری اش میشه اگر در این کولی بازار سیاست سیاسیون ناشی و سگمنشانه که پارس پارس شان ازبس بتکرار گراییده چندش آور شده، بیایی مهمان خانه بدوشی شوی آن هم سرزده! و ببینی که متن جدیدی روییده دربطن “وب”ش چون بنفشه گلی که درغبار سینه ی درد آلود بنشسته باشد،زیرا کنش های میزبان اگردر “خانه بدوش” مهمان باشی عین هو مسیحی یست که درمجلس “شام آخر” با اطلاع از همه دسیسه ها،جانانه بنشسته وجانانه مینوشدو مینوشاند مودت اش را…آآآی دلم هوای چنین خوانی را داره نازنین…تا با سمع وبصر چندین بار ببلع امش…کاش میشد…

  19. marjan ۴م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۱:۱۸ ب.ظ

    سلام
    منتظرم تا باز بنویسی. نکنه بی خبر اسباب کشی کنی. امروز دوباره نشسته ام و آرشیو ات را می خوانم از ابتدا. نه که خیلی بیکارم! دانشجوی سال آخر یکی از بالاترین مقاطع ام که از بردن اسمش هم سیر شدم چه برسه به تموم کردنش. برای همین هم دنبال هر چی هستم به غیر از این رساله ی لعنتی. اما با خواندن اینجا میرم تو حس های فراموش شده ام.
    پس باز هم بنویس

    …………….
    ممنونم نازنین

  20. هاله ۵م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۱:۳۴ ب.ظ

    کاش بنویسی دو کلام که در چه حالی. به​​ات سر زده​​ام عزیز من مرتب.

    با پسر چه جور کنار می​​آیی؟ بچه​​ها خیلی زبل هستن ها!

    xx
    ……………
    می نویسم نازنین وقتی پسرک به زودی برسد اینجا

  21. اشکان ۶م شهریور ۱۳۸۸ ، ۴:۳۱ ق.ظ

    بعد از مدتها دوباره فرصتی شد بخونم اینجا رو … چند تایی پست غمگین داشتی و چند تایی خوشحال کننده .. برای پسرک خیلی زیاد خوشحالم .. به امید روزهای بهتر

    ارادت

  22. sasa ۷م شهریور ۱۳۸۸ ، ۵:۳۵ ق.ظ

    خوشحالم از بودن دوبارت

  23. علی ۸م شهریور ۱۳۸۸ ، ۱۰:۱۰ ق.ظ

    مسیح جان بالاخره پسرت آمد؟؟

نظر بدهید

اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • خانه به دوش بودم، خانه خراب شدم

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • شهریور ۱۳۸۸ (۲)
  • تیر ۱۳۸۸ (۱)
  • فروردین ۱۳۸۸ (۲)
  • اسفند ۱۳۸۷ (۱)
  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۲)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۳۲)

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License