بغض مضحک زنانه
به آنی رنگ عوض می کنند آدم ها. در پس صورت معصوم و سفید “امی” هرگز چنین صورت برافروخته ای را تصور نمی کردم. دختر جوانی بود که به همصحبتی با او می بالیدم. آنقدر جوان است که صاحبخانه بودن به اونمی آمد و همیشه او را هم مثل خودم مستاجر این خانه تصور می کردم اما امروز خانه و دلم را چنان خالی کرد که دیگر جرات نگاه کردن به صورت هیچ کس را ندارم. از نگاه کردن به صورت آدم ها خجالت می کشم. همیشه وقتی کسی زیاد به من بدی می کند آنقدر دلم می لرزد که نه جرائت دفاع از خود را دارم و نه اصلا توان نگاه کردن در چشم هایش را دارم. او سرخ می شود ومدام خودش را عصبانی و برافروخته تر می سازد من مدام خجالت می کشم و سرم را پائین می اندازم.
وقتی روز اول که به خانه اش آمدم برای گرفتن چهارصد پوند پول پیش باز هم صورتش سرخ شده بود، مهربان و خجالتی بود و حتی بلد نبود پول پیش را حساب کند و ده بار با ماشین حساب ور رفت تا سر آخر بگوید چقدر باید ودیعه بگذارم.
این روزها اتاقک کوچک دیگری پیدا کردم که نیاز به پول پیش نداشت خوشحال و خرسند برای چهارصد پوند چهارصد جور نقشه کشیدم و برای “امی” نوشتم که زودتر می خواهم از خانه اش بلند شوم. در قرار داد ما هم همین را نوشتند که یک ماه زودتر باید خبر بدهم. یک ماه شد و خانه خالی شد و امروز اسباب آخر را که جابجا کردم با کلید برگشتم تا چهارصد پوند را پس بگیرم. ” امی” عوض شده بود. گفت در تمام این یک ماه که به او خبر داده بودم ، نتوانست جایگزینی برایم پیدا کند پس پول را پس نمی دهد….به همین راحتی.
تنها نبودم ” نوحا” با من بود دوست نازنینی که همین روزها به کشورش بر می گردد . همه بحث های معمول را آرام انجام دادم ولی هم من و هم نوحا و هم باقی هم اتاقی هایم می دیدند که امی سرخ تر سرخ تر می شود و برای پس ندادن پول آنقدر به بهانه های ساده و سطحی چنگ می زند که من سرم را بیشتر و بیشتر پایین می انداختم. هیچ قدرتی نداشتم. امی دوست من بود نه صاحبخانه. درست عین همه دوستان دیگری که ناگهان رنگ عوض می کنند و من تا خود صبح خوابم نمی برد…ساعت از سه صبح گذشته و من فقط بغض می کنم از یاد آوری آخرین لحظه ای که به امی گفتم: “امشب را بخواب اگر توانستی بی دغدغه بخوابی فردا زنگ بزن و به من بگو تا کلید را به تو برگردانم.”
” نوحا” هوار می زد که این مظلوم نمایی را دوست ندارد و من باید حقم را بگیرم.من هم تمام راه برگشت به خوابگاه را بغض کردم. برای گرفتن حق های اینچنینی من همیشه بازنده ام. درست عین غضنفر معرکه خجالت می کشم در چشم کسی که با او صمیمانه ترین روزها را ورق زدم نگاه کنم. من حتی در چشمهای مردی که به من پشت می کند و با رفیقم هم خواب می شود نمی توانم نگاه کنم و آنقدر سرم را از شرم پائین می اندازم که عاقبت متهم می شوم به مظلوم نمایی و جلب ترحم .
پس اینجا هیچ کاسه ای برای ترحم بر سفره نیست, به جای سکه دلداری کاش کسی بگوید چرا من همیشه احساس گناه می کنم؟ چرا وقتی بدی کردن از حد می گذرد من خجالت می کشم و کم می آورم و تا خود صبح بغض، دل و روده ام را بالا می آورد. فقط در حریم دوستانه چنین ام و در میدان کار و مبارزه من زمین تا اسمان بیگانه ام با عقب نشینی و احساس گناه و میدان را به رقیب وا گذاردن . خود از این همه دوگانگی مانده ام که چطور در کار و شغل و حرفه ام تا انتهای کار می روم و جای دیگر و در فضای دوستانه و عاشقانه و زنانه از همان ابتدا شک و شرم می کنم . شک به اینکه مبادا من هم گناهی کرده باشم ، شرم از اینکه ظلم به غایت می رسد و رفیق قباحت این وقاحت را به انتها می رساند و بعد که تو ساکت می شوی دلش نمی خواهد کسی بر مظلومیت تو اشکی بریزد و پرخاشگرتر به میدان های بعدی می آید. یادم باشد قصه دیگری از همین نوع بگویم که دامنه اش هنوز دامنم را می سوزاند.
“نوحا” خواب است و می دانم که هنوز هم دارد فحش می دهد چنانکه من هنوز هم بغض دارم و البته اطمینان نیز که اگر “امی” زنگ بزند و فقط کلید خانه را بخواهد، از خجالت می میرم و حاضرم برای چهارصد پوند، چهارصد مسافر را جابجا کنم اما یکبار دیگر در چشم های او که از قضا برای داد زدن خیلی معصوم ترند، نگاه نکنم.