• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

پریشان خاطری

کتاب “موش ها و آدم ها ” را که می خواندم  نوجوان بودم، پسرک همه چیزهای نرم را دوست داشت و موقع نوازش موش ها همیشه آنها را می کشت از بس که آنها را با شعف فشار می داد  و بعد بالای سرشان می ایستاد و بغض می کرد.  موهای دخترک نرم بود، صورت اش،  دستهایش و تن اش هم . چشم خیس پسرک پسرک بعدها بالای سر دخترک هیچ  دردی را دوا نمی کرد. دخترک مرده بود . تمام کرده بود.

بالای سر جنازه ها ایستاده ام این روزها. موش ها را نمی دانم اما همه آدم هایم رفته اند. نکند همه را زیادی فشار داده ام و همه مرده اند. این همه آدم با من است این روزها اما تنهایی ام حجم چشمگیر تری دارد. دلم می خواهد برگردم به یک دهکده و با همین تنهایی نرم یک جوری کنار بیایم . آخر این تنهایی بد مذهب را هرچقدر هم فشارش بدهی نمی میرد. نمی رود، تمام نمی شود. آدم ها یکی یکی می میرند، می روند، تمام می شوند .تنهایی ولی بزرگتر و بزرگتر می شود . 

این روزها باورم شده مرز بین جنون و سلامت چنان باریک است که من می توانم یک روانی بالقوه و خطرناک باشم درست عین همان شخصیت اول داستان موش ها و آدم ها که برای محبت و مهربانی کردن آنقدر موش ها و آدم ها را در بغلش فشار می داد که طفلکی ها می مردند. من از تصور چهره روانی پسرکی که عشقی در بغلش جان داده بود می ترسم حالا تصور کنید کسی روبروی تو بایستد و تو ببینی که به جای مهربانی و عذر و ناز و نیاز ، ناگهان فریاد بزند؛  نرو ، بمان، اگر بروی تیکه تیکه ات می کنم، یا اینکه، برو،  حالا که می خواهی بروی گورت را گم کن و بعد تیکه های له شده موش ها و آدم ها.

از خانه بیرون نرفته ام مگر برای دیدن مرغابی و قوهای کنار رودخانه. نه درس می خوانم ، نه می نویسم و نه غذا می خورم. به خرافات عادت ندارم که در ماه یک بار خوی زنانه ام باید که بی نظم شود و صورت سرخ شود از سرخی بطن. نه خرافات است . سالهاست که مبارزه کرده ام وقتی تب دارم به ماه هذیان نگویم اما نشد گفتم و ماه گذاشت رفت و تنها ردی از او بر آسمان کوچک خیال مانده.  تنبیه هم کنم خودم را ماه بر نمی گردد. در تاریکی می نشینم و به جای دل دادن به موجودات نرم برای دلبستن به جسم و اشیایی نقشه می کشم  که هرچه فشارشان دهی و هرچه هوار بکشی و هرچه هذیان بگویی نمی روند و نمی میرند،  تمام نمی شوند تا تو بعدش از غصه بمیری. درست مثل همین لپ تاپ که هر چه بیشتر مشت بکوبی بیشتر برایت می ماند و واگویه هایت را می نویسد درست مثل این ماشین قراضه که هرچه نفرینش کنی باز شب که شد ته دلت را ته یک  باریک راه تاریک  در نزدیکی ایستگاه راه آهن خالی نمی کند. گاهی فکر می کنم من  فقط به درد همین آهن قراضه ها و همین لپ تاب شکسته می خورم حتی موش ها هم نه.

پی نوشت:

پریشانم. هیچ نپرسید.

۱۹ مهر ۸۷ | 2 ماه و 28 روز پیش | روزانه

۴۲ نظر برای “پریشان خاطری”

  1. امید ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۰۰ ق.ظ

    ,,,

  2. زری ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۰۹ ق.ظ

    سلام عزیزم من نبینم ناراحت و تنها باشی.دیشب هم برات نظر نوشتم .مثل اینکه نخوندیش.به هر حال همین کتاب و لپ تاب و … برای پر کردن اوقات تنهایی هستند.اگه اوقاتت با این ها خوش نمی شه می تونم بیام و از تنهایی درت بیارم.ضمنا ما که غریبه نیستیم.هروقت خواستی بیای قدمت روی چشم.

  3. بیژن ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۱۴ ق.ظ

    سلام:
    آن خط باریک قرمز چقدر با ظرافت عقل را از جنون جدا کرده . هیچ از خودت پرسیده ای که این خط چیست؟ هنجار است؟تائید دیگران است؟ رضایت از زندگی است؟ شاید یهم به کارکرد فردی و اجتماعی ما ارتباط دارد؟ هر چه هست می دانیم که هست .خب باشد چه فرقی می کند . مهم شاید اینست که ما روی این حباب خاکی چه احساسی داریم از بی اعتباری همه چیز ؟ از عشقی که سرد میشود و خاکستری یا از روزهای خوش گذشته که رنگ می بازند ؟
    شاید ما هم باید کمی دیوید هیومی به دنیا و نه حتی به انعکاس جهنان درخودمان نگاه کنیم؟ نمی دانم فقط شاید.

  4. انا ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۱ ق.ظ

    وای سلام انا هستم که ناخواسته بس چاقالویم این وای اول هم که گفتم بی ربط نبود چون بسیار از نوشتنت خوشم امد و گفتم بفرما انا خانم به این میگن نوشته نرم و غزان روان نه بریده بریده های تو تا بحال کسی را به وبلاگم دعوت نکردم ولی دوست دارم بیایی

  5. sykbu ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۳۹ ق.ظ

    همیشه فکر می کردم برای گریز از مشکلات روحی و فکری خوب است آدم برود مسافرکشی (چون هم فال است و هم تماشا)ولی حالا مانده ام که اگر راننده مسافر کشی توی لک برود باید چکار بکند

  6. sykbu ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۴۱ ق.ظ

    تو
    آری تو
    به چه می اندیشی
    وقتی سنگی
    فشرده در مشتی
    به هوا می رود
    پرواز می کند
    ….

  7. sykbu ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۳ ب.ظ

    what about stone!?
    ………………………………….
    which one? that’s not clear

  8. ماهی ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۲۵ ب.ظ

    یه سوال دارم..
    بانوی درون این عکسها خودت هستی؟
    ……………………………………………………………………………………..
    همه من نیست. جسم من است. از روحم هیچ عکسی ندارم.

  9. سودابه ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۰۸ ب.ظ

    من دورت بگردم. چی شده گل دل نازک و شکستنی من؟ نمی پرسم .ببخشید. امیدوارم هر چه زودتر چینی نازک تنهایی تو ترک بردارد. چطور ؟ نمی دانم.!!!

  10. ندا ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۵۱ ب.ظ

    سلاااااااااااااااااام. نمی پرسم … ولی موشها و آدمها و ماشینها و لب تاب ها و داخلی ها و خارجی ها و آشنا ها و بیگانه ها و خودی ها و بیخودی ها و … دوستت داریم، هر جوری که باشی… فقط مواظب خودت باش.

  11. آلاله ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۲۷ ب.ظ

    … ” من گمانم زندگی باید همین باشد”!!!

  12. راحیل ۲۰م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۱۶ ب.ظ

    نبینم غصتو عشقم…می دونی کم نیستند دوستانی عاشقانه دوستت دارند…آرام بگیر جانکم…آرام…طلوع نزدیک است…مثه همیشه…مواظب خودت باش زیاد.

  13. مصی ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۴۳ ق.ظ

    نبود هیچ غروبت غمناک
    خوندن این پست کلی دلنشین بود…

  14. تینا ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۰۸ ق.ظ

    نام وبلاگت انگار اقتباسی است از زندگی من… کاش کسی بود که می فهمید ….

  15. محسن (عنایتی) ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۱۸ ق.ظ

    سلام .
    میخواستم یک نکته را گوشزد کنم .
    اون آقای بوندویک که با هم تشریف برده بودین …..داره می آد ایران .میزبانشونم آقای خاتمی هستن .شاید خودت در جریان هستی .
    ولی اینو گفتم که اگر صلاح دیدی اون یادداشت رو حذف کنی شاید بهتر باشه . نه؟
    ………………………………………………………………………………………………………………
    دوست نازنینم باور می کنین دیشب داشتم به همین فکر می کردم که با سرچ نام ایشون صاف میان تو خونه بی نام نشون من . ولی دل به دریا زدم .کاش ایران بودم الان.

  16. بهناز ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۹:۲۱ ق.ظ

    عزیز دل!وقتی قراره دل بگیره فرقی نمی کنه اینجا باشی یا اونجایی که تو هستی!یه خورده موسیقی گوش بده برای درمان بدد نیست!
    اما الان صدات معرکه شده می دونم!آخه مگه نه اینکه الان توش پر از غمه!!
    دوست دارم

  17. ازادنویس ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۹ ق.ظ

    عکاس… هیچ وقت جلوی لنز نمیره…
    نفری که ازت عکس میگیره مجهوله…:)

    پریشان خاطری رو بسپار به اب …میبره تا دورها!
    ……………………………………………………………………………………………………………..
    نفر مجهول یا نفرات مجهول غریبه نیستند . عزیزند.

  18. ندا ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۴۶ ب.ظ

    دیشب دلبریت رو نصفه رها کردی و من هرچی تلاش کردم تماس مجدد میسر نشد!!! خوبی؟ دراور کار دستت نداد ؟؟!
    …………………………………………………………………………..
    لپ تاپم داغونه همش خاموش می شه و دیگه روشن شدنش التماس و نذر می خواد . دیشب قطع شد و بدتر از دراور شکسته حالم رو ویران کرد . نیمه ایم دیگر.

  19. بهار ۲۱م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۲۰ ب.ظ

    اول که همیشه سلام
    دوم ما که از شنیدن ناراحتی هات ناراحت میشیم نمی دونم شما از شنیدن اینکه ما هم با شما و برای شما غصه دار میشیم چه احساسی پیدا میکنید انشاالله که کمی از ناراحتی تون کم بشه
    سوم چه عکس های زیبایی میگیرید هم به لحاظ زست هم غالب تصویر
    چهارم همیشه شاد باشید
    ………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    وقتی بهار ابراز همدردی کند خود به خود سبز می شوم این راز طبیعت است و من هم به آن خو کرده ام . پس قدردانم بهار نازنین.

  20. sykbu ۲۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۳۸ ق.ظ

    سنگی که به هوا میرود
    فشرده در مشتی
    نه به جستجوی شیشه ای
    نه ….

  21. بادبانها ۲۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۵ ق.ظ

    دوست نه چندان قدیمی خوشحالم که امروز تونستم بهت سر بزنم … اوضاع چطوره ؟ این پستت که نشون میده زیاد سرحال نیستی … اما تصویر فوق العاده … مثل همون منظره های سرسبزی که تو فیلمهای انگلیسی با حسرت میبینم ، خانم مارپل و پوآرو .. نمیخوام حرف کلیشه ای بزنم اما همه چیز درست میشه در این مرز پرگهر که نباشی حتــماً شرایطتت بهتر محسوب میشه

  22. بادبانها ۲۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۶ ق.ظ

    دوست نه چندان قدیمی خوشحالـم که امروز تونستم بهت سر بزنم … اوضاع چطوره ؟ این پستت که نشون میده زیاد سرحال نیستی … اما تصویر فوق العاده … مثل همون منظره های سرسبزی که تو فیلمهای انگلیسی با حسرت میبینم ، خانم مارپل و پوآرو .. نمیخوام حرف کلیشه ای بزنم اما همه چیز درست میشه در این مرز پرگهر که نباشی حتــماً شرایطتت بهتر مـحسوب میشه

  23. بادبانها ۲۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۰:۵۹ ق.ظ

    یادم رفت آدرسمو بدم gastby.persianblog

  24. allooche ۲۲م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۳۹ ب.ظ

    سلام
    عجیب است، این روزها من هم شبیه تو بودم. تنها در سکوت و تاریکی اتاقم نشسته و به خیالاتم پناه برده ام. به نظرم تنهایی مثل قیری است که اگر در آن گیر کردی، راه فراری نیست و هر روز بیشتر و بیشتر آغشته اش میشوی. به نظر تو هم در قیر تنهایی گیر افتاده ای. امیدوارم این روزهای سنگین بگذرد اگرچه کند و سنگین میگذرد.

  25. morgh e sahar ۲۳م مهر ۱۳۸۷ ، ۴:۴۳ ق.ظ

    inghadr sakht nagir…

  26. فریده ۲۳م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۵۵ ق.ظ

    سلام عزیز
    حالتون چطوره؟من با یه تغییر خیلی خیلی کمی تو ادرس وبلاگم .متاسفانه یا خوشبختانه برگشتم .خدمتتون میرسم عزیز
    اگه براتون امکان داره و مایل هستید میتونید تو پیوندهاتون ادرس منو این بذارید
    به هرحال ممنون از شما
    http://dardemushtarac.blogfa.com/

  27. لیدا ۲۳م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۵۳ ب.ظ

    سلام …فراز و فرود احساسی همیشه هست …اصلا باید باشد که حرکتی از دل آن جان بگیرد و مطمین هستم از بس من دیر آمده ام دیگر حالا فرود تمام شده است با آهن قراضه دوست داشتنی ات داری دهکده های آکسفورد را به بقیه نشان می دهی…شاد باشی

  28. سودابه ۲۴م مهر ۱۳۸۷ ، ۵:۵۶ ق.ظ

    هر چه زنگ می زنم جواب نمی دی .نگرانم شدید. یه تک زنگ بزن تا باهات تماس بگیرم. پیام های رو که گذاشتم نشنیدی؟

  29. الهام ۲۴م مهر ۱۳۸۷ ، ۱:۱۳ ب.ظ

    زنی که اونجا نشسته و به اون قو نگاه می کنه نمی تونه پریشان خاطر باشه. پرشان خاطری هم یه بهانه س برای اینکه سری اون تو بزنی و به خاطراتت نگاه کنی و دوره کنی روزها و شبهاتو…بهت تبریک میگم چون با یه دستاورد خوشگل از این پریشان خاطری بیرون خواهی آمد…

    ضمنا خیلی خوش تیپی!

  30. آیدا ۲۵م مهر ۱۳۸۷ ، ۶:۳۷ ق.ظ

    پریشونی و تنهایی دستاورد همه‌مونه این روزها… دست‌آورد زندگی با دل و غصه‌ی مردم..
    پریشونی و حیرونی را خیلی دوست دارم.. با همه‌ی دردها و زخم‌هایش…

  31. علی ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۰۳ ق.ظ

    تو و امثال تو جدا از «پریود»های جسمی؛ هر از چندی «پریود»های روحی را با همان مختصات تجربه می‌کنید. روحی پر از تلاطم که در پس خنده‌های شادمانه‌ای دهاتی و از ته دل پنهان می‌شود و به گاه تنهایی‌ها تمام بغض‌های فروخورده‌اش را بیرون می‌ریزد، گریزی از این ساعات تلخ ندارد.
    چنین لحظات تلخی را در تو دیدم که با هجوم ناگهانی اشک همراه بود ولی به باورم راه مهارش را یافته‌ای و می‌دانی که به محض بیرون زدن از اتاق تنگ و تارت و رسیدن به «نیمکت حسن»، بازی قوها و مرغابی‌ها در خنک سبزه‌زار آرامت می‌کند.
    معطل چی هستی؟

  32. ماهی سیاه ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۷:۲۹ ب.ظ

    من لزج از آهن قراضه های تو بهترم چون من مردنی هستم . من مثل زندگی هستم ،زیبایم چون جاوید نیستم .و تو عاشق من میشوی چون مطمئنی که برای ابد وبال گردنت نحواهم بود . مرا بیشتر دوست بدار و از برکه های آینه راهی به من بجو .
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    نه.

  33. اباذر ۲۶م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۰۰ ب.ظ

    گردن بالا بگیرید من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.

    تو در این نیمه پنهان چیزهایی نوشتی که اگر روزی آن روی سکه برآید تازه کشف می شوی.
    امشب تازه یادم افتاد که “تو” یک “زن” هستی.
    مواظب خودت باش نازنین که خودت نیز همچون لپ تاپت داغون نشوی …
    ……………………………………………………………………………………………………
    به داغونی عادت دیرینه دارم.

  34. سودابه ۲۷م مهر ۱۳۸۷ ، ۱۲:۰۷ ب.ظ

    کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    ……………………………………………………………..
    باز گم شدم . دیدی که کجا گم شدم.

  35. nice ۲۹م مهر ۱۳۸۷ ، ۸:۴۹ ق.ظ

    سلام نوشته هاتونو که می خوندم خیلیهاش حرف دل من هم بود حرفهایی که استعداد بیان کردن انها رو در قالب کلمات ندارم اون هم به این قشنگی! با اجازه لینکتون می کنم

  36. سحر ۲م آبان ۱۳۸۷ ، ۷:۳۲ ق.ظ

    من که برام مهم نیست تو ناراحتی.برای من این مهمه که تو آخر آبان پیش مایی و مارو خر کیف میکنی جینگیلکم.

  37. راحیل ۲م آبان ۱۳۸۷ ، ۹:۴۴ ب.ظ

    دلم واست یه ذره شده دیوونه…
    /…………………………………
    منمممممممممم

  38. سارا رها ۳م آبان ۱۳۸۷ ، ۱:۱۶ ق.ظ

    اینرا با یاد تو هم نوشتم:
    http://avayemoj.com/2008/10/22/cauchy-integral-life/

  39. hanie ۳م آبان ۱۳۸۷ ، ۸:۱۲ ب.ظ

    salam. ghat’an ta hala ya khub shodi, ya tu rekhvate dorane neghahati.negarani nadare, khodet miduni bar khalafe unke gofte budi, ahle pir shodan dar 34salegi ya hatta 100sal ba’d az un ham nisti, ahle bimari o ba’d az zamin khordan zamingir shodan ham nisti. kash baraye kasai ke faghat mikhan baraye khodet benevisan, bi inke dide beshan ham jai gozashte budi ke neveshteha fagaht baraye khodet ersal beshe..
    …………………………………………………………………………………………………………………………………………
    بنویسی خصوصی تائیدش نمی کنم هانیه و آنوقت انگار فقط برای خودم نوشتی. می شناسمت؟

  40. hanie ۳م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۰:۰۸ ب.ظ

    chetor momkene? alan koli neveshtam va ba’d pak kardam, chon yadam umad ke be mahze neveshtan belafasele mibinam ke tuye safhe neveshtam sabt shode. fekr nemikonam faghat khodam bebinamesh. eshtebah nemikoni? zemnan adresse jadide mailboxam ro neveshtam, harchand bekar nayad.
    ……………………………………………………………………………………………………………….
    ta man nazar ra taeid nakonam kasi nemikhoone. mitooni balaye nazar benevisi khosoosi ta man taeid nakonam ya bakhshi az oon ro taeid konam

  41. ............H ۳م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۱:۴۹ ب.ظ

    خانه به دوش عزیز…………….
    حالا شد…..اینطوری آدم خیالش راحت تره ….و آرومتر ….خیالت راحت آدم همیشه حرف هایی برای نگفتن دارد. پس ناگفته باقی می مانی. هر بار خواستی بیا قدمت روی چشم …هستم.
    ایملی نیستم اصلا . اما اینجا و آنجا خوب پایه ام.

  42. دانشجو ۲۲م آبان ۱۳۸۷ ، ۱۲:۳۶ ب.ظ

    سلام .
    کاش من عاشق نمی شدم و ای کاش تو اینگونه ناراحت نبودی .
    چرا دل به دل راه نداره . چرا بعد از این ۱۹ سال عمر باید یه نفری پیدا بشه که ۷ ماه منو شب و روز منتظر بذاره . چرا بعد از این همه مدت که من منتظرشم یکی دیگه باید جایه منو بگیره . اگه یکی دیگه جای منو بگیره می تونه مواظبش باشه ؟ اگه یکی دیگه اونو از من بگیره ! من چطوری دوریه دوبارشو تحمل کنم …

نظر بدهید

اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • پریشان خاطری

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

مردسالاری دزدی خیانت تنهایی اشک وسوسه لب خانه به دوش پاریس پدر همسر نیمه گناه ایتالیا هوس سهم مادران مرد کودک زن فرزند لندن زنانگی غم ملافه دوچرخه کامل مادر عشق نیمه طلاق عشق کالج حجاب همسایه گریه بیشه غمگین لرزش دل دشت عشق دیجیتالی مادران من بلژیک آکسفورد زانو ایرانی رختخواب

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License