مسافرکشی زنانه
با “ربکا” و” لیزا” قرار می گذارم اما پیش شرط تعیین میکنم: اگر قرار باشد پسرهای کلاس بد مستی کنند، من حوصله قواره شل و ول و آویزانشان را ندارم. مرد را ایستاده میخواهم حتی اگر مست میکند باید روی دوپایش بایستد و اگر قرار باشد در انتهای مهمانی جنازهشان را تحویل جمع دهند من نیستم. نمیآیم. سن من از همه این جمع سه یا چهارسالی بیشتر است به جز “النا” معلمم و” سیلویا” که از من دو سه سالی بزرگتر هستند. ربکا دختر برزیلی تیز و فرزی هست که حاضر جوابی اش را دوست دارم:
-”خوب تو هر وقت دیدی اوضاع آزارت می دهد با دوست پسرت برگرد.
یادم میافتد به مردی که دارم و راه می افتم به سمت مهمانی به امید اینکه اگر هذیان گفتند و بدمستی کردند من دلم را بسپارم به شب و جاده و با تکیه گاه و پناهم راونه خانه شوم. اینجا همه میدانند این ماشین نقش یک مرد نازنین را برایم بازی میکند. هم خرجم را می دهد ، هم از هراس و ترس شبانه نجاتم می دهد. هیچ گاه از نظر اقتصادی و تکیه گاه داشتن چنان زار نبودهام که بی مرد لنگی کند احوالم اما سالها در فضایی سنتی بزرگ شده ام و کماکان شوخیهایم مبنای جدی دارد. و اینجا همه شوخیهایم را بخش مهمی از شخصیتم میدانند و موقع پیاده شدن از ماشین دسته جمعی لذت می بریم از ناز و نوازش هیبت نازنین ماشینی که مردانه پایم ایستاده تا اینجا.
در ایران اسکلت فلزی ماشین را درست عین استخوان بندی یک مرد میدیدم و یله و رها خودم را پرت میکردم روی هیبت محکماش و مدام قربان صدقهاش میرفتم خاصه اگر به یک سواری جانانه در دل شب میهمانم میکرد دیگر تا خود صبح با حال و هوای پناه و تکه گاهی که بود ، به نازترین خواب عالم میرفتم.
آکسفورد بیماشین هم امن است اما ذهن نا امن من هنوز مرد میخواهد. هنوز شب نیامده دلم هیبتی محکم و مردانه میخواهد. برای سپردن دل نازک و پرهراسم به خلوتش، میخزم در ماشین و شب را می نوشم تا خود خانه. بی هیچ هراسی با مردم همراه میشوم..
اینجا دوستانم همزمان که درس میخوانند یا در رستوران کار میکنند و یا در یک هتل . بعضیها هم در لباس فروشی. من ولی فرهنگم را با خود یدک کشیده ام و هرچه هم تلاش کنم بیحاصل است . در سرزمینی بزرگ شدهایم که شغل به آدم ها هویت میدهد و ما همدیگر را با شغلهایمان قضاوت میکنیم. دوستان ایرانیام اینجا محال است کار کردن در رستوران را همانند دوستان دیگرم نگاه کنند. دوستان ایرانیام ترجیح میدهند با پدر یا شوهرشان به توافق برسند که خرجشان را بدهد اما هرگز حاضر به کار کردن در رستوران و هتل و لباسفروشیهای اینجا نیستند اما “ربکا” که از یک خانواده متوسط برزیلی به انگلیس آمده و “سیلویا” که همسرش یا همان “پارتنر” او برای “وودافون ” کار میکند و خانه شیکی در مرکز شهر آکسفورد هم دارند، به آسانی پیشبند میبندد و در رستوران کار میکند. من اگر چه به دیگران خرده میگیرم وادعایم گوش فلک را کر کرده اما خودم هم برای پیشبند بستن هنوز دغدغه ذهنی دارم. خجالت میکشم. به همین راحتی.
برای همین شغل جدید اختراع کردهام .شهرهای زیبا و مکانهای تاریخی اینجا را در همین چند ماهی که اینجا بودهام یاد گرفتهام و در همین تابستانی که آکسفورد پر بود از دانشجویانی که از سراسر اروپا و آسیا برای آموزش زبان انگلیسی میآمدند وسوسه خرید ماشینم را با همین انگیزه تکمیل کردم. ماشین سیصد پوندی را خریدم و اطلاعیه کوچکی به دیوار کالج خودمان زدم و اعلام کردم که ” اینجانب یک دختر دوست داشتنی و مهربان هستم که از همصحبتی با آدمها لذت میبرم یک ماشین دوست داشتنی هم دارم که حاضرم تعطیلات آخر هفته شما را به جاهای دیدنی آکسفورد و دهکدهها و شهرهای کوچک اطراف ببرم .” (اینجا رسم است که آدم خصوصیتهای خوب خودش را بیتعارف مینویسد.)
قیمت را هم روی کاغذ ننوشتم تا تلفن بزنند و بعد من مراحل متقاعد کردنشان را حضورا اجرا میکنم. شوخی شوخی کارم گرفت و حالا تلفنم دست به دست بین بچهها میگردد و هرکس طالب رفتن به شهرهای “برفورد” ویتنی”، برایتون، لندن، ” تیم” ، وود استوک” و باقی دهکدههای نزدیک هست مرا خبر میکند . ارزان حساب میکنم تا مشتری شوند و آخر هفتههایشان را صاحب شوم. شبها هم اگر گوشه شهر مانده باشند دیگر پول تاکسی نمیدهند. میدانند که من هستم. تازه یک مسافر پولدار هم دارم که دوبار برای مهمانش به فرودگاه هیتروی لندن رفتم. یعنی من با همه ادعاهایم پیشهای را پیش رفتم تا همان ذهنیت ایرانیا م در آرامش روانی بیشتری باشد اما همین کار هم ظاهرا از دیدگاه باقی دوستان ایرانی “بیکلاس” تلقی میشود و گاهی آگهی کار ما بر تابلوی سبز مدرسه به خندهای لبشان را میهمان میکند .
اینجا پرفسور دانشگاه، دانشجو، گارسون رستوران، فروشنده، آرایشگر و باقی آدم ها با شغلهایشان تعریف نمیشوند. حداقل تا آنجا که من دیده ام.
برای شرکت در یک سمینار به اسپانیا رفته بودم که یک همکار کهنهکار ایرانی هم با من بود و پیشاپیش سفارش میکرد که اگر اعضای شرکت کننده در سمینار ما را به یک نوشیدنی دعوت کردند من “بیکلاس” بازی در نیاورم و بپذیرم .
تصورش هم در در ذهنم غریبه بود که نخست وزیر سابق نروژ به ما پیشنهاد کند همراه او خیابان درازی در بارسلونا را به مقصد یک بار دنج گز کنیم. مدام در ذهنم تصویر رئیسجمهور سابق کشور خودمان میآمد و از تصور اینکه خاتمی با چند آدم معمولی در مثلا همین خیابان دراز دنبال یک رستوران دنج بگردد خندهام میگرفت.
مشاغل چقدر مشغله مضاعف در ذهن میسازند و چقدر آدمها را از جایگاه طبیعی انسانی شان دور میکنند در ایران. با این همه اما من در اجرای بیکلاس بازی مورد اشاره دوستم سنگ تمام گذاشتم و در یک بار بزرگی که رنگ گیلاسهای مشروبش به تنهایی مست کننده بود و اغواگر، سفارش آب پرتغال دادم. تا دوستم لب و لوچه اش را گاز بگیرد، آقای” بوندویک” به تمام پهنای صورتاش مهربانی کرد و گفت :
-من هم برای اینکه تنها نباشید با شما آب پرتغال مینوشم.
و مهمتر از همه آنکه در پایان این بزم صمیمی ، آقای نخست وزیر همانند باقی جمع، دست در جیب میکند و سکه هایش را میشمارد تا دانگ یا همان سهم خودش را متقبل شود. دهانم بیشتر از چشمهایم باز مانده بود و احمدینژاد که اصلا به ذهنم نمیآمد اما باز همان خاتمی را تصور میکردم که مثلا به چند فعال ساده اجتماعی و سیاسی پیشنهاد یک نوشیدنی میدهد بعد ته ماجرا دست به جیب می کند که پول خورد در بیاورد و حساب خودش را صاف کند. ممکن نمیآمد و باز خندهام می گرفت.
به هرتقدیر هر کسی سهم خودش را آن روز پرداخت الا من که آخر نفهمیدم با این همه بی کلاس بازی یادشده، چرا “باندویک” مشتاق شد اجازه بگیرد که سهم مرا نیز پرداخت کند. همسفرم بعدها میگفت به نظرم خیلی تو را با آن آب پرتغال مضحکی که سفارش دادی تحویل گرفت و این یعنی خیلی هم برایش مهم نبود که حتما متناسب با فرهنگ خودشان نوشیدنی سفارش دهیم.
ما سرشار از پیشداوری و قضاوتایم و ذهن آزادی نداریم برای همین است که من به سبک خودم خجالت میکشم پیشبند ببندم و به جایش ماشین میخرم و حالا باید روزها منتظر بنشینم تا مسافری به تورم بخورد و نانم برسد و دیگری به سبک خودش از اینکه آب پرتغال سفارش دهد خجالت میکشد.
دلم ذهن زیبا میخواهد. رها . تا وقتی دختر و پسر جوان ایرانی در اینجا با شوخی و خنده صدایم میکنند ؛”شوفر خوشکله” من هم با آنها بخندم و نگویم:
-بابا تفریحی کار میکنم …شوفر کجا بود…
گر چه هنوز نمیدانم طنز ماجرا مسافرکشی زنانه است یا ما با اصل مسافرکشی در همان دغدغههای ذهنی همیشگی مان مشکل داریم اما خوب می دانم که ذهن نازیبا داریم و سخت خود را میآزاریم.
دهکدههای اصیل انگلیس را فقط با ماشین میشود رفت



سلام .
خیلی قشنگ مینویسی
امیدوارم اونجا زندگی برات سخت نباشه !
موفق باشی
این که نگارش کرده بودی چه بود؟
ذهن زیبایی بود که دلت هوای آن را کرده بود یا فریادی بی هیچ ادعا برای گذران زندگی؟
صندلی هایت پر ز مسافر،قلمت به راه،عشقت ابدی و جایگاه نبودنت را تا ابد محفوظ می دارم!
نکند کسی به سرش بزند جای تو را گیرد جای تو پر کردنی نیست هر کاری محترم است اما کار تو چراغانی کردن است برای عابر بیچاره،من چون تو خانه به دوش.
دختر فوق العاده بود!
در این نوشته ات شور زندگی، امید، شاد زیستن و اینده ات را زیباتر ساختن، دیدم!
برای من الگو دهنده بود، افرین دختر!
نوشته ات حقیقت تلخی رو گفت.
اینجا ادمها با منسبشان شناخته میشن.
گله ای هم نیست چون راس کار خرابه!راس کار حتی اگر مزخرف هم بگه میگن به به و چه چه!
مسافرکشی توی خون ماست.پس زنده باد مسافر کشها:)
اما خوب می دانم که ذهن نازیبا داریم و سخت خود را میآزاریم.
*****
شوفر خوشگله نوشته هایت مرا از هوش میبرد .. بس که معصومند و زلال
یه لحظه واقعا از این منش ایرانی که افراد رو با شغلشون میسنجه متنفر شدم…در خودم که نگاه کردم رگه های زیادی از این اخلاق رو دیدم…با این حال به شدت از ابتکار عمل شما در شغلتان خوشم آمد!!
برای من درست مثل شخصیت زنان جذاب و جسور در رمان ها شدید!
…………………………………………………………………………………..
کار خدا رو چی دیدین شاید یکی دو تا رمان هم نوشتیم و تقدیم حضور کردیم.
salam
man ham az pishband bastan khejalat mikesham, vali kari ke shoma karid khyli khobe. shayad man ham in karo bokonam. choon asheghe jade va manazer-e tabie hastam.
………………………………………………………………………….
پس یادت باشه راسه کار ما نیای که کلامون می ره تو هم ….
جدای از شوخی می خواستم با این مطلب روراست باشیم با خودمون که ذهن ما سرشار از تفکرات زائد هست ….
پریرو تاب مستوری نداره
حرکت که کارته عزیز، کار پر حرکتت هم پر برکت باشه!حالا بگو چند وقته که روغن مرکب همراه همدمت رو عوض نکرده ای؟
دلم برای شیطونی هات تنگ شده عمو
…………………………………………………………………………….
پیر عمو که می نویسی دلم میره….چقدر برام عزیزی که هنوز فراموشم نکردی و باورم شد که عمو بودن به برادربودن با پدر نیست . من هم دلتنگ بزرگی و مهربانی شمام عمو. ولی از کجا می دونستی که یادم رفت روغنش رو عوض کنم و نزدیک بود بدبخت شم .
من وقتی میام اینجا از ایرانی بودن خودم مغرور میشم. از اینکه یکی از هموطنای من بدون اینکه از اصل خودش دور بشه خود خود خودشه.
واژه وقتی حقیره که میخوای احساساتتو به زبون بیاری یا به قلم بکشیش.. اونوقته که واژه احساس حقارت میکنه پیش ناگفته ها.
توی ایران ما گاهی ضدارزشها ارزش میشن و برعکس. متاسفانه اینقدر برای ما نام و عنوان ارزش داره که اصل همیشه فراموش شده ست. ما عادت داریم کت رو ول کنیم و به دگمه بچسبیم.. آخرش هم میشه این. همینی که میبینید.
بگذریم، خیلی از آشنایی با قلم شیوای شما خوشحالم.
خوش باشی دختر… چه خوب که دوستای ” خوب ” پیدا کردی. همینجوری : به امید دیدار…
یک چیزی بگویم؟
تجربههایتان برایم جالب است.
گاهی دلم میگیرد و گاهی بغضم…
salaam. baraye hamin chizaye norway hast ke delam tang mishe. jeddi migam. vali bavar kon tony blair ham inkaro nemikard. RAsti Bondevik mazhabie. Norwegi haye mazhabi ham kheili ahle alcohol nistan. baziashoon aslan nemikhoran.
سلام
…………….
…عید شما مبارک…
با گاهی دلم برای کسی تنگ می شود به روزم…
مشکنید
دستهایم را
که به همبستگی خویش
هنگام صعود به آسمان
برای قنوت
محتاجم می کند
آه که ایستادگی به قدر لازم از وجود تو و من کم نکرده است
آه که در این کلام بی قافیه سعی دارم شعری باشم
که تو را نسبت به ما مسئول تر می کند
مشکنید
پاهایم را
که به همبستگی خویش
هنگام پرسه در شهر تاریک
برای سفر
بی نیازم می کند
آه که در شگفتم از نفس حدیث ما
که چرا جفت جفت به تنهایی می گرویم
آه که بی اذن ما کعبه را در میدان شهر بنا کرده اند
همان جا که روزی تندیس عشق را
به تیشه صبر
می تراشیدند و صیقل می دادند و وقتی پرده برداشتند
تو بودی و من
که به دور از زائران بی خبر از خدای متعال قلب ما
به آغوش هم افتادیم و بی خبران
به دور ما
طواف می کردند
مشکنید
انگشتانم را
که به همبستگی خویش
برای همنوایی با اشکهای محبوبم
در بستری خیس و نمناک
وابسته ام می کند
چرا نمی گروند این بنی آدم خاموش به مذهب الحادی عشق
آه که خدای من برای سلامت قلبم به سجده افتاده
خدای من از حسادت من دست به خلق شیطان زده است
و همنوایان زائر در میدان شهر
با رمی او
تیشه بر ریشه من تو می زنند
آه از عشق که دمی مقدس می کندمان و دمی به جفر می آوردمان
خدای من به خلق شریعتی دست می زند
که در آن خانه به دوشی و طواف دل ما
در میدان شهر تاریک
ارزشی است که
از آن تندیسی به تیشه صبر ساخته اند
مشکنید
تندیس مرا
که به عبادت شدن و پرستش
در شهری که همه کورند و گمان میکنند تاریک است
محتاج است!
دختر سر ۶۰۰۰ کیلومتر روغن ماشینتو عوض کن! چون داری ازش کار می کشی و گرنه به روایتی تا ۱۰ هزار کیلومتر هم میشه با اون رانندگی کرد و حتمآ روغن خوب و شناخته شده توش بریز!
یک روغن دیگه هم داره که هر سه سال باید تعویض بشه!
ضمنآ اگه قراره از ماشینت کار بکشی باید حسابی از این و اون و بخصوص مکانیک جماعت دربارهء حفظ و نگهداری ماشینت پرس و جو کنی.
مواظب زاپاس و اچار چرخ هم باش که توی جاده نکاردت، اگه چرخهات تیوب لسه به روی لبه های سیمانی بخصوص در گرمای هوا و سر ظهر نکوبونش که خرج دستت می ذاره یعنی لاستیکت می ترکه(بخصوص لاستیک جلو)! باد ماشینتو تنظیم کن و هر چند وقت یکبار جلوبندیشم تنظیم کن، علمای بنی هندل می فرمایند هر شش ماه یکبار اما من که یکساله این کارو با ماشین خودم نکرده ام.
راستی وقتی می خواهی روغنشو عوض کنی به یک جای مطمئن و معتبر و خبره ببر، چون وقتی اوستا زیر ماشین می ره اگه پیچی شکسته و شل شده باشه رو هم می فهمه و خلاصه سر هم بندی نمی کنه و لنتهاتم نگاه می کنه تا ببینه چقدر مصرف شده و چقدر مونده. توی پمپ اب شستشوی شیشه ها، شیشه شور بریز چون اب یخ می زنه و یا تیغه ات را خراب می کنه که باید کلی پول تیغهء نو بدی و در روز بارانی که از لاستیک ماشینهای سنگین روی شیشه ات اب می پاشه مایع شیشه شور معجزه می کنه!
آدم های خوش فکر رو همیشه می شه شناخت! یعنی بالاخره یه جوری این ویژگی شون رو نشون می دن!
خوش باشی خوش فکرترین …..:)
چه کار بامزه ای داری! اگر اون طرفها زندگی میکردم حتما مشتری میشدم
واقعاپیش داورهای بزرگی هستیم خیلی هم تقصیر خودمان نیست اموخته ایم که ناراحت زندگی کنیم
مدتی بود متن به این طولانی رو ….
به قدر خوب و جذاب نوشته بودی که تا تهش رو خوندم
امیدوارم زندگی اونجا زیاد سخت نگیره بهت
ذهنت زیبا باشه و رها
از صداقت و سادگی و روانی متنتون واقعاً لذت بردم
چه خوب منم دارم میرم انگلیس و دغدغه کار پیدا کردن دارم اما شنیدم گواهینامه گرفتن اونجا خیلی سخته شما حتما گرفتی گواهینامه اونجا رو فکر خوبیه تازه مالیات هم نمیدی …
تو شاهکاری.این را قبلاً هم گفته ام ولی انقدر از این نوشته ات لذت بردم که فقط دوست داشتم کاش من هم می توانستم آخر هفته ای را با تو و دوست پسرت(!) سپری کنم.
چند وقتیه خبری نداریم ازتون؟
خوبین؟
چه ……قشنگی دارید. (اینو واسه این گفتم که حرفم با بقیه فرق داشته باشه
………………………………………………………………………………………………………..
اگر فقط واسه همین گفتین که با بقیه فرق داشته باشه اشکالی نداره در غیر اینصورت….
فوق العاده. انگلیس جار غریبیست، حرف زیاد باید زددر موردش، ولی خروج شما از غالب ذهنی را دوست داشتم
ُسلام عزیزم
عجب فکر جالبی
اینجا هم زنهایی پیدا می شن که مسافرکشی میکننند
اما با چه بدبختی
ما خودمان باید بعضی سنتهای غلط را بشکنیم
سخت است اما ………………………؟
to khode ehsasi,aslo khalesi bedoone hich rangi
ehsas mikonam nevisandeye in neveshteha ba zehnesh mireo mire bedoone hich zanjiri
دل تنگمون خوشه به دل خوشیت عزیزترین…خوش باشی.
……………………………………………………………………
خوشی و دلتنگی همیشه با هم ناسازگاران دختر
دختر آبادی برای شما سلام و مهر فراوان روانه کرده.
کجایییییییییی؟ خوبی؟ تلفن زدم بهت نبودی، رو پیام گیر هم نرفت… امیدوارم خوب باشی….
………………………………………………………………………………………………………………………..
ندا جونی خودمو گرفتار یه قسمت دیگه ای از خودم کردم ….دور نیستم پیدام می کنی بگردی . من شما رو ولی کجا پیدا کنم؟
با سلام
نام وبلاگ شما در میان وبلاگ های ثبت شده در نظرسنجی بانوان برتر وبلاگستان درج شده است .
بدینوسیله از شما دعوت می شود تا در مراسم تقدیر از وبلاگ نویسان برتر زن نظر سنجی پرشین وبلاگ که با حضور جمع کثیری از وبلاگ نویسان برگزار می شود شرکت نمایید .شایان ذکر است در این مراسم از ۱۰۰ وبلاگ برتر تقدیر و به ۲۵ وبلاگ اول جایزه اعطا می شود .
جهت کسب اطلاعات بیشتر به وبلاگ دبیرخانه جشن مراجعه فرمایید
با تشکر
ما که همون جایی هستیم که هستیم!!! پیدا می کنی اگه بخوای؛ ما که پیچیده نیستیم چون شما بانوی زیبایی…
salam. ba’d az 30 ruz ham tabrike tavalod ghabul mikoni? man ye duste jadidam
……………………………………………………………………………………………………………………
ولی به نظر نمی رسه جدید باشی . آخه اینجا که خبری از تولدم نبود …
در لابلای کلمات این نوشتهها خیلی بیشتر خودت هستی…
منم در ایران گاه مسافرکشی میکردم! وقتی که دانشجو بودم. البته فقط وقتایی که خیلی دلم از تنهایی میگرفت. پسرک یکسالهام رو برمیداشتم و مردم، اکثرا زنها و یا زن و مرد با بچه رو سوار میکردم. اگه خودشون پول میدادند هم شده بود که بگیرم! ولی میرسوندمشون دمِ درِ خونهشون.
………………………………………………………………………………………………………………………..
خود بودن دشوار است نازنین. حتما درک می کنی این دشواری را اگر مرادت همان باشد که من از نگاه مقایسه ای تو در سطر نخست گرفته ام.
خیلی زیبا نوشتید ولی با تمام سختیها خوشحال باشید که در ایران نیستید
عزیزِ دل، خود بودن حاصل شناختی عمیق از خود است و آن نیز حاصل کندوکاوی مستمر در گذر زمان و کسب تجربه است. با خود نیز صبور باش! کسی میتواند برای دیگران مفید باشد که بتواند اول از همه خودش را ببخشد و خودش را دوست داشته باشد. اینرا مینویسم برای اینکه علیرغم این که در جایی نوشتهای که نوشتهات ممکن است به خودشیفتگی تعبیر شود، گاه در قهر و غضبی با خود به سر میبری و البته گاه نیز از نظرات تحسین آمیز خوانندگان وبلاگ مسحور میشوی. نه آن تو را به خود نزدیک میکند و نه این دومی. هر دو میتوانند که تو را از راهت منحرف کنند. فقط همینقدر بگویم که در خود بودنی صادقانه با خود آنچنان آرامشی نهفته است که همه پریشانیها را چون حبابی بر آب خواهد برد.
زنده و جاری باشی عزیز….
…………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
عزیز و رها باشی تا همیشه.
از خوندن نوشته ات لذت بردم. چه ذهن خلاقی و چه کار دوست داشتنی و جالبی! موفق باشی.