وقتی یک سقف آهنی دل از زن میبرد
میپرسد جنسیت کسی که میخواهد ماشین را بیمه کند زن است یا مرد؟ بیشک اولین چیزی که به ذهن زنانهام میرسد این است که برای زن در سرزمین مدعی دموکراسی هم زن ناقص العقل تامی است که رانندگی را به زبردستی مردان نمیداند و پس حق بیمهاش برای تصادفهای بیکراناش بیشتر خواهد بود. هنوز چین به پیشانی نیامده پاسخ گرفتم: اینجا حق بیمه برای زن کمتر است. به دلیل اش کاری ندارم لابد یافتهاند که در ظرافت زنانه میزان تصادفات کمتر رخ میدهد و باز هم کاری ندارم که در ایالت و ولایت خودم علاوه بر بیمه بدنه ماشین، زن بدن خودش را هم باید بیمه کند؛ از زخم زبان همه آنان که تا کمر از شیشه بیرون میآیند تا تن ببلعند و طعنه نثار کنند.
به همت همان مردانی که حصار نکشیدند و برابری ژست روشنفکرانه شان برای دلبری نبود و بیشتر و پیشتر از من دانسته بودند که جنس دوم خواندن خنده دار است و عبث، موتورسواری یاد گرفتم و راننده ناب بیابان هم شدم. اعتمادی که پدران ما به آنان کردند و به من نه سبب شد تا آنها به من اعتماد کنند و همه کارهای مردانه را خوب یادم دهند و خوشبختانه چند گام جلوتر از زنان هم کیش مان در عربستان باشیم که هنوز حق رانندگی پیشپا افتاده ترین حقوقی هست که برایش فیلم و گزارش می بینیم و به هیچ می گیریم. یکی موتورسواری در دهکدهای کوچک را یادم داد و دیگری رانندگی در شهر را که از قضا موتورسواری بیمصرف افتاد و ماشین اما در تمام سالهایی که خودم را شناختم رفیق شفیقم شد وسالها به خود بالیدم که ماشین برایم در شهر ناامنی که شب چادر نیانداخته باید بساط جمع کنم و راهی خانه شوم ، همسری و همراهی بیمنت است .
تعارف که نداریم آسمان تاریک که شد، بیسقف این آهنپاره برسر باشی و زن باشی، نمیتوانی خیابان های تهران را گز کنی و دهانت گس نشود. یا باید بوق همه ماشین های زیرپایت را به رویخود نیاوری و کماکان برای خودت شعر و شعار سر دهی که خیالی نیست یا سرآخر از کوره در میروی و تو هم آرامش فدا میکنی و میشوی از جنس خودشان و کلمات آلوده به هم تقدیم میکنید.
حالا در آکسفورد که اگر چه از لندن امنتر است اما باز هم میگویند شبهای امنی ندارد با این همه من که هیچ نیمه شبی به بوق هیچ ماشین و جیغ هیچ مستی میهمان نشدهام تا به امروز ولی هراس را هنوز با خود یدک میکشم و با هر صدای ماشینی در خود جمع میشوم . به دلداری و اطمینان دهی هیچ کس هم دلم آرام و خیالم امن نمیشود و هوا تاریک نشده من و گاو های دشت انگارتنها موجوداتی هستیم که سربه زیر به خانه بر میگریدم .
عاشق شب باشی و شب نشده راهی خانه شوی حرامت میشود این همه ستاره که ” پلک اگر فروبندی جهانی در ظلمات فرو خواهد خفت” . روزهای غمگینی داشتم و در همه این روزها هرچه کردم آرام نشدم در این چهار دیوار کوچکم. ماشین وسوسه بزرگ زندگی پر وسوسهام شد تا دوباره همسری برگزینم در این شهر ناز. نه ماشین میشناسم ، نا رانندگی کردن از سمت راست میدانم و نه اصلا میدانم به کدام دکان و بقال باید رو بزنم تا یک چهارچرخ طلب کنم.
به هر ایرانی که میرسم کلیاتی به نام اطلاعات ناب تقدیم میکند و باز یک جمله ناب تر می چسباند کنارش ” مواظب باش سرت کلاه نگذارند.”
به دوستی آشنا شدم که از قضا به هرکه میگویم ایرانی است و میخواهد کمک کند که ماشینی بخرم همه میگویند به ایرانی جماعت نباید اعتماد کرد. با تمام وجود میآید و ماشین میآورد و ایده میدهد و برای بیمه و هزار و یک درد بی درمان این بی اطلاعیام از قوانین اینجا درمان میشود و باز به هرکه گزارشی از روند کارش میدهم همه میگویند اعتماد نکن . من نمی دانم این ایرانی جماعت از ایرانی جماعت چه دیده که چنین چشم گرد می کنند از دیدن هم و می رهند از هم. غمگنانه نگاه می کنم در معابر و محافل اینجا که تا کلام و کلمهای به فارسی می شنوند راه از هم کج می کنند.
من اما مثل همیشه اعتماد میکنم و نیشم تا بناگوش پهن مِ شود از دیدن هر که مختصری هم فارسی بلد باشد و می گوید که سی سالی دور از ایران بوده با این همه دلنشین فارسی حرف می زند. هم خودش و هم دخترش که تنها به سلامی و بدرودی پرشن می داند . ماشینی به قیمت دوچرخه پسر همسایه برایم میآورد همه پولش میشود سیصد پوند وقتی به ایرانیهای دیگر می گویم دوباره همان هراس و انرژی دهشتناک را سرازیر میکنند : ” بیمهاش بیداد میکند از پساش بر نمیآیی…” وچقدر با همین اطلاعات آنها پا پس کشیدم. ماهی هشتاد پوند برای متروی لندن می دادم اما حالا به یاری یک ایرانی دیگری که میگفتند باید مواظب باشم سرم کلاه نگذارد، بیمه شد این ابوقراضه نازنینم به ماهی چهل پوند.
من هنوز نمیدانم این ایرانی خطرناکی که باید از او مثل باقی هموطنان فرار کرد و هراسید چرا این همه مهر ورزید و وقت گذاشت و رفیقی برایم آورد که خوب میداند با این همراه شاید دیگر نشانی از من نبیند آخر او هم خوب می داند که من با یک سقف چرخ دار دیگر دختر ماندگار این دیار نخواهم ماند و به دهکدههای سبز انگلیس گم خواهم شد.
باز به هر ایرانی میرسم میگویند شش ماهی از پس رانندگی در سمت مخالفی که این سالها راندهام بر نخواهم آمد. شب اول است و با هراس نشستم پشت فرمان ماشین و هی با دست دنبال دنده میگردم. دنده اما در سمت دیگر ماشین است . باید عادت کنم بی سبب در جهتی که دیگر قلبی نیست دست به آسمان خالی بالا نبرم . من تنهاییم را یک بار دیگر با یک قلب آهنی قسمت کردهام .مهربانتر از قلب کسی هست که هزارپاره است و هر پارهاش جایی گم است.
به رنگ سورمهای اش نگاه میکنم و خوب میدانم که هنوز نیامده دلم را بردهاست میبینی چه دلی دارم؟ وقتی یک سقف آهنی دل از من میبرد، حالا تو بگو دل به این نازنینی که با آهن سرد رسم عشقبازی میداند چرا گرم نمیشود به وعدههای سرد؟ حرف اضافه نزن . سوال بیخود هم نپرس. فردا بزن بریم به دهکدهای که چرچیل در آن آرمیده . اینجا پر از درخت سیب وحشی است . سبز و ترش. به هر درخت سیب که رسیدی با صدای بلند بخوان :
“حوا نیز می توانست نبیند، حوا نیز می توانست نچیند ….من دختر خلف اویم…”

مبارک باشه، کاش عکسی ازش می گذاشتی.
…………………………………………..
راس می گی؟ یعنی عکس بگیرم ازش نمی خندین بهش؟
[بوسه]من که دارم از انگلیس می رم. نسل ما که همه خانه به دوشن! می دونم دلم برای این غربت تنگ می شود. موفق باشی هموطن.
راستی ماشین نو هم مبارک. انشالله صفر کیلومترشو بخری
…………………………………………………………………………………………………………………………….
سفر به سلامت دوست نادیده ام.
قدم نو رسیده مبارک .
من آدمی را خوب نشناختم حتی در “در گردش شبانی سنگین ” .
فایده ای هم ندارد هیچوقت هم نمیشود شناخت .
همه اشان صندوق های آهنی شان را بیشتر دوست دارند . هر کدام به بهانه ای . آنها در واقع فردیت خودشان را دوست دارند و برایش حصار آهنی می خرند بعدش آنقدر به آن حصار نگاه میکنند که عاشقش می شوتد . انوقت هم که چیزهایشان را پاره پاره میکنند و هر تیکه اش را به جایی پرت میکنند . کمی میگذرد خودشان به شاهکارشان نگاه میکنند و به خاطر پارگی اش رویش عیب میگذارند .
اما باید گوش کنم دوباره ” ری را ” چون دارد “صدا می آید امشب “.
…………………………………………………………………………………………………………………………………….
ولی من به خاطر پارگی شان خودم را هم بی عیب نمی دانم برای همین است که وقتی کمی می گذرد هم خودم را سرزنش میکنم هم تکه پاره های این حصارهای آهنی را با این که می دانم پاره پاره های دل من و این آهن پاره ها آخر یک روزی در هم می تنند و جدایی ناپذیر باقی میمانند با این همه این روزها فصل عیب جویی من است. طاقت باید آورد……..
نازنین، مبارکت باشه و جاهای خوب باهم برید. ای کاش می شد بپری توش و بیای طرف ما.
………………………………………………………………………………………….
شاید آمدیم ….تا بلژیک که سهله امید بستم تا مریخ هم ببرد مرا.
salam
delam vase ye safar-e tolani ba mashin tang shode, az on safaraey ke hamash jade bashe o jade.
omidvaram ke ba in mashin=e jadid be jahay=e khob khob beri va lezat bebari.
…………………………………………………………………………………………………
امیدوارم توی جاده های طولانی منو جا نزاره.
خدا را شکر که هنوز میشود امیدوار بود به عشق آهن پاره ای حالا سرد باشد یا نه چه فرقی میکند خدا را شکر که هنوز میشود شاد شد از حضور سردی که خیال میکنی حضورت را میفهمد و شاید هم میفهمد کسی چه میداند پس مبارکه شادیت و همدم همراهت
……………………………………………………………………………
مبارکه حتما…
سلام
خانه بدوش عزیز وبلاگت رو گم کرده بودم و خیلی خوشحالم که امروز دوباره پیدات کردم.
ماشینت هم مبارک باشه.
پس بلاخره یه اسب راهواره دیگه!!!!!!۱ هورا!!!! جای ما خالی و رد شدن از خیابونایی که طرح زوج و فرد داره!!!!و… خوش باشی آبجی ….حسابی بیبین….اون گوسفندی ها رو وصل کن آیینه جلو که حالشو ببرن! یادت نره ها!!!!
………………………………………………………………………………………………………………………………….
آلاله جان اینجا با هیچ مدل سلام و صلواتی نمی شه از طرح و قانون گذشت . سربه زیری بیش از اندازه گاهی ادم رو دلتنگ بوی گازوئیل و هرج مرج شهر می کنه …من آنجا به شدت سربه زیرم.
سلام
بالاخره خانه ات را از دوشت برداشتی و مثل من شدی .
دوستانم میگویند تو همه چیزت توی صندوق عقب لگنته ( ماشینمو میگن ).
از این به بعد کوله پشتی ت صندوق عقب ماشینته .
من که شب های زیادی رو تو دل جاده ها باهاش سر کردم و راستی راستی هم مونس خوبی بوده برام .فقط شجریان را فراموش نکن که توی نیمه های شب جاده بیداد میکنه مخصوصا بیدادش و همینطور شب سکوت کویرش و فریادش اونوقتی که میگه : خانه ام آتش گرفته است …آتشی جانسوز ….
بگذریم . راستش مدتی است که میخواهم در مورد آکسفورد و زندگی تو اون شهر از شما سوال کنم ولی هر بار گفتم شاید بگی هر ننه قمری هم میخواهد راه بیافته بیاد اینجا ولی من نمیدونم چرا عاشق اکسفورد انگلیس و سوربن فرانسه ام . اگه حالشو داشتی راهنماییم کن چه جوری میتونم اونجا ارشد بخونم .
شبهای خوبی را برایت آرزو میکنم با اون اسب زین شده سیصد پوندی ات. من که دیگه از این اتوبان کویری تهران اصفهان خسته شدم . هرچند که شبهای زیبایی رو توش گذروندم .و این رو هم میدونم که همه جا تقریبا مثل هم اند برای دلهای بی بند و بار ما ها .دو هفته اول متفاوت است ولی هفته سوم که شد دوباره رژه شروع میشه و اکسفورد و پاریس دوباره میشوند عین اصفهان و تهران و کاشان و….ولی چیکار کنم این دل بی صاحاب رو که داره بد جوری بهونه میگیره …..وای چقد حرف زدم ..ببخشید .
…………………………………………………………………………………………………………………………………………..
http://www.ox.ac.uk/admissions/postgraduate_courses/index.html
به این آدرس نگاه کن و با توجه رشته ات باید اطلاعات مربوط را بررسی کنی . من برای تحصیل در دانشگاه نیامدم و قطعا کمکی بیش از این نمی توتنم بکنم. اما اگر بتونی بیای قطعا روزهای خوبی خواهی داشت.
بی شجریان نگذرد اینجا ….یا بد می گذرد…خصوصا شب سکوت کویر…
بچه کجاست؟! خوشحالم ارامشی…….
مبارک باشه… هرچند که اون نقره ای رهواری که من و ریحانه و … سوارش می شدیم و قیقاج رفتن تو رو سیهحت می کردیم و دل و روده به گرو میگذاشتیم و … یه چیز دیگه بود.
دختر جووون، اون موقع که دنده ات همون طرفی بود که بود، از جان گذشتگی می خواست کنارت نشستن و هی خندیدن و خندیدن و قاه قاه خندیدن!!!! حالا که جای “قلب ” ماشینت…
بوووووس.
………………………………………………………………………………………………………………………………
ندا جان ته دل باقی کسانی که می خوان از این به بعد کنارم بشینن رو خالی کردی …..دلم براب مسافرت دستجمعی رفته….
شما خانمها لابد یک کارهائی می کنید که اینهمه پشت سر رانندگیتان حرف هست!یعنی یک جای کارتان حسابی می لنگد مثل خانمی که دیروز از فرعی می امد زد به گل گیر عقب ماشین من!
انگار بشکه را داشت از سربالائی قل می داد، شاید هم بنده خدا جای ترمز و کلاژ رادر ان لحظه قاطی کرده بود!
راستی خانه بدوش عزیزم؛ تو که می دونی جاشون کجاست و ایضآ دنده و غیره؟قاطی که نمی کنی،ها؟اخه می خواهیم باز هم نوشته هاتو بخونیم، خانم!
……………………………………………………………………………………………………………
خانم ها ی اینجا را بر نیاشوب مرد….من رانندگی ام را مدیون مردهای فامیلم اما کسی به گردم نرسید تو این سالها….
چه خوب که خوب هستید …
………………………………………….
ممنونم. اینجا هم بهانه است برای دیدن دوستان .
مبارک باشه.
از نثر ادیبانه و ثقیلتان که امروزه کمتر در دنیای مجازی یافت میشود،بینهایت فیض بردیم.علیرغم طویل بودن مطلب نثر قاجاریش جذبه ای افزون بر ان داده بود.
چند کلوم ختم کلومکلوففا کمی ساده تر وکوتاهتر بنویسین خب،عرق جبینمون دراومد تا اخرش خوندیم.
سلام نازنین ماشین نو مبارک …به قول معروف امیدوارم چرخاش حسابی برات بچرخه …”باید عادت کنم بی سبب در جهتی که دیگر قلبی نیست دست به آسمان خالی بالا نبرم . من تنهاییم را یک بار دیگر با یک قلب آهنی قسمت کردهام .مهربانتر از قلب کسی هست که هزارپاره است و هر پارهاش جایی گم است. ” توصیف قسمت اول زیباست و شدیدا با قسمت دوم موافقم که این آهن پاره همدم تنهایی و یار وفادار من هم هست و ترجیحش می دهم به نامردمی نامردمان!
باشد! حسادت نمی کنم دوست من!
ماشین نو مبارک! روز نو مبارک!
عدالت مبارک! انصاف مبارک!
عزیزدلم با خوندن نوشته ت روزهای خوش گذشته به خاطرم آمد . مممنون . هرجا که هستی خوش باشی .
اولش که عکس این ماشین را با کولهپشتی کنارش دیدم چیزی دستگیرم نشد جز پیرامون آرام و زیبایش که بسیار آشنا و دلتنگکننده آمد. پیش خودم گفتم شاید مهمانی عزیز داری. بعد که متن را خوندم نمیدونم چرا نتونستم جلوی خندهام را بگیرم.
تصور تو که داری تو اون خیابانهای برعکس رانندگی میکنی و مدام با کنار دستی احتمالیات حرف میزنی و تصور اینکه تو این حرفا گم میشی و یهو میبینی «همه دارن برعکس رانندگی میکنن و این تویی که فقط داری درست میری!!» باعث خندهام شد.
حالا دیگه میتونی به سرعت خودت رو به روستای چرچیل برسونی … حالا دیگه لازم نیست از شب بترسی و هرم داغ نفسهای گاوهای رمیده و ترسیده را بر صورتت حس کنی … حالا دیگه میتونی هر وقت دلت گرفت بزنی به کوه و دشتهای دور و ناشناخته … حالا دیگه لازم نیست به دنبال زنگ و چراغ و قفل دوچرخه باشی … حالا دیگه میتونی تمام Headriver کافههای انگلیس را پیدا کنی و لیمونادی در آنها مزه مزه کنی …
ولی مواظب باش این چهارچرخه، دشت و رودخانه کنار دستت و دوچرخهسواری در آن و «گشتن باد بر روی تنت» را از تو نگیرد.
مبارکه … دفعه بعد میای فرودگاه دنبالم؟!
…………………………………………………………………………………………………………………
این چهار چرخ رو گرفتم باقی رودخونه های اینجا رو از دست ندم
….علی تو که معل.مه الان اگه احمدی نژاد هم بیاد می رم دنبالش تا فرودگاه ….باور می کنی از ترس داشتم می مردم اینجا …آسوده خاطرم اینک…
به قول سهراب
شاید که حیات لحظه ای غفلت حوا باشد!
مباااااارکه،خریدیش بالاخره….
وای فقط دیدنی می شه رانندگی قانون مدارت…
دلم ضعف رفت واسه تهران گردیهای شبانمون با اشک و شادی…خوش باشی عزیزترینم…کلی ذوق کردم واست.
…………………………………………………………………………
دلم صداتو خواست….
به جاى من کمى هواى آنجا را تنفس کن و نم بارانى که مى زند از پرایدت پیاده شو و کمى به جاى من قدم بزن…
……………………………..
از باران می نوشم جای همه .
سلام
مبارکه….
امیدوارم چرخش همیشه برات بچرخه….سالم و تندرست باشید.
……………………………………………….
ممنونم از مهرت.
خیلی قشنگ بود .
سلام.
معبودم مرا آموخت عشقورزیدن
عشق مرا آموخت ایثار شدن
چون به ورطه ایثار رسیدم
ندیدم جز شعشعه فنا دمیدن
…………………………
قلبم را به روی تمامیت مهر و عاطفه گشودهام
……………………………
حرف دلت لطیف و قلمت زیباست
آنچه بیافریدی دلنشین و دلآراست
……………………….
دختر آبادی سلام فراوان برای شما داره عزیزم.
و یه خبری از خودت به سودی بده لطفا،باشه؟؟؟
………………………………………………………………..
باشه کبوتر نامه بر . به دختر آبادی بگو بنویسه .
salam bache jon
baade inhame rooz to in ghorbat, delam emrooz havaie tu ro karde bod, omadam didam baale, baz gol kashti!
koli hal kardam az shenidane khabare kharide mashin va delam ta khode shomal, ta kenare darya raft. in bar nobate tue ke mashin biari ta harvaght tond rafti va badjori sebghat gerefti, delet nalarze va iavashaki az to aiine be man negah nakoni va nagi be khoda havasam hast!!!
baz ham ba ham mirim shoomal, be hamin zoodiha, mage na?
………………………………………………………………………………………….
من دلم هوای شمال می خواد احتمالا تا دو ماه دیگه اونجام تو چی نازنین؟
دل!!!؟باید می بریدم سرش را
همانجا
کنار جوی آب
بی هیچ قطره آبی
یک تکه اهن دلبری کند چه حرفها!!
۱- دختر آبادی ایمیل نداره که من کبوتر نامه بر شدم.
۲- دلم اینقدر برات تنگ شده دیوانه، که دیوانتم اساسی D:
3-ما با جای خالی شما چه کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
……………………………..
دلمو انداختم صندوق عقب ماشین و بی قراری هام رو قسمت می کنم با همه درخت های شهر.
وقتی ساده و خودمانی حرف می زنیم به دل می نشیند .تازه خودمان هم راحت تر می شویم از این که نثر بی تکلف و ساده ای را نوشته ایم . این مساله باعث شد که من تمام مطلبت را بخوانم و به تو حق بدهم که در جهانی مردانه که نیمی از ساکنان آن زن هستند دچار عسرت و دل زدگی بشوی . چرایی ا ش شاید سنی به اندازه ی سن بشر داشته باشد . گاهی خیلی از حرفهایی که از بزرگان دین نقل می شود برایم باور ناپذیر می شوند مثلا همین که خودت هم نوشته ای عقل نصفه ، یا در جایی با بیان مبتذل تر نقل از یکی از امامان که دیه زن به اندازه ی نصف بیضه ی مرد است .من از این کلام جز تحقیر، استنباطی ندارم و امیدوارم که همچون بسیاری از احادیث دیگر مجعول باشد. و نمی دانم چه آرزویی باید کنم : احقاق حقوق زنان ، یا محترم دانستن حقوق آنان البته منظورم همین حقوق اندکی است که حالا هست و انگار که نیست.
………………………………………………..
به خانه بی رمقم خوش آمدی.
اگر خوشبختی را دیدم که دارد سوار ماشین از کنارم رد می شود یاد شما می افتم و خوشبختی های مدرن ِ عمیق ِ قشنگ ِ آهنی ِ روستاییتان …
………………………………………………………
من با این شیوه وصف تو هم دلم رفت برادر….
سلام…
میخواستم بگویم که…
هیچ…
بگذریم…………
……………………………………….
حوصله کن و بگو.
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید
دل من گرفته ز اینجا، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم، به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم
سفرت به خیر اما، تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را
عزیزترینم،
دلم برات شده اندازه یه ارزن.کاش اینجا بودی و من با وحشت کنار دستت می نشستم و با همان وحشت مست می شدم از شوق و یکرنگی.
هی دختر ایران! حتی دیوار های خانه کوچکم که برای تو به وسعت دریا آغوش گشوده اند، دلتنگتند.فرزندانم همیشه تو را یاد می کنند خاصه وقتی شادند یا سوری در خانه برپاست و چقدر همه چیز حتی غم و غصه با تو دلنشین است. شادم چون تو شادی و خوب می دانی که طنین خنده ات چگونه دلم را می لرزاند. پس شاد باش و کشف کن همه کشف شدنی ها را و بنوش شهد زندگی را با همه وجود.از نو رسیده ات خوب مراقبت کن تا من بیایم و کنار دست تو وحشت و لذت را در آن تجربه کنم……………………………
…………………………………………………………………………………………….
بی صبرانه ترین انتظار را برای دیدار تجربه می کنم این روزها نازنینم و تو جنسش را خوب می شناسی.
سلام عزیزکم
مدتی برات مطلب نگذاشتم اما تمام مطالبتو خوندم
ماشین نو مبارک
من عاشق سرعتم پس تا می تونی سریع و تند اما مراقب باش
سلام عزیز دل .. خیلی وقت بود نیامده بودم و کلی حرف های خوب تو را از دست دادم .
مبارک باشه این یار آهنی وفادار ..
من هروقت به ماشینم با عشق نگاه میکنم ، به تعجب دوستان میگم : آخه این مرد خونه ی منه .. وقتی تو حیاط پارکه با خیال راحت میخوابم
….ترین کجایی؟؟؟؟دلم واست یه ذرست…
پس کوشی؟ دلمون برات تنگ شده!!!
…جونم خیلی وقت بود، سمت این دنیا نیومده بودم، پس با تاخیر مبارکه!!! همش یاد اون شبم توی پونک که روغن ماشینتو عوض کرده بودی و همه با هم باهاش وداع کردیم.