• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

پاریس و پرسه‌های دل

برای شهر کافه‌ها و کلیسا شال و کلاه کردم و همه حجم زندگی‌ام را چپاندم در همان کوله سیاه و با لباسی به رنگ شکلات تلخ و شالی سرخ به راه افتادم. دلم اما گوشه‌ای جا مانده بود.به دلم گفتم بمان و جای من بنویس تا برگردم و تکلیفم را با تو یکسره کنم  بمان و بگذار بروم تا این سفر سامان بی‌سامانی‌های این سال‌هایم باشد.

تا خود فرودگاه لوتون نفس‌تنگی گرفته بودم . چیزی میان ذوق سفر و دلتنگی برای دل. می‌دانم تناسبی نیست  در این اصطلاح غریب “دلتنگی برای دل” اما من راستی دلم را کنده بودم و نمی دانستم کجا جا گذاشتم‌اش و همینطور بی‌پروا می‌رفتم به حوالی کلیسای “قلب مقدس” در پاریس تا به پرسه‌هایی شبانه خود را میهمان کنم. من برای این سفر جانم داشت در می‌رفت تا اسکناس از کیسه بیرون بریزم و راهی شوم  اما کارت پرواز را که صادر نکردند، دیگر جانم بالا نیامد . روی زمین فرودگاه نشستم و چون کودکی که مادرش را گم کرده باشد زار زدم.

گفته بودم که دخترک سربه هوای این دیارم اما خودم هم باور نداشتم تا این اندازه که تاریخ ویزایم را به چنین بی‌نظمی در خاطر بسپارم و نیازی به چک کردن دوباره نبینم و بعد دخترک موبلوند پشت پیشخوان بگوید که این ویزا هفته قبل عمرش تمام شده است. در مورد من یکی همه چیز ممکن است حتی میان آن همه هوار و زاری که برای سربه هوایی‌ام راه انداخته‌ام ناگهان یاد دل افتادن نیز ممکن است.

می دانی دل من! چه حال بدی دارد بازگشتن از یک سفر نیمه ؟ اصلا می‌خواهی سربه تن هیچ رهگذری نباشد وقتی هرکه از این ره می‌گذرد به مقصد می‌رسد و تو با چشم‌های خیس و خنگ می‌مانی از کار خودت که چطور تاریخ انقضای ویزا را نگاه نکرده جام سفر را لاجرعه بالا می‌کشی. بالا کشیدم . مسموم شدم. برگشتم  اما نه با سرعت. یک روز کامل را در کوچه پس کوچه‌های لندن بزرگ با سرگردانی کامل پرسه زدم و حسابی که از نفس افتادم برگشتم به دهکده کوچکم در آکسفورد. حتی گاوهای سر گذر هم به ریش این مسافر دست از پا درازتر می خندیدند انگار. محل‌شان نمی گذارم . به دلم فکر می کنم که در اتاقک کوچک انتهای این دشت منتظرم نشسته تا برایش بگویم تو اگر رضا می دادی حتما الان در کافه کوچک “نترودام”، پاتوق همیشگی “ویکتورهوگو” برای خودم لمیده بودم و ….

اتاقم آنقدر کوچک است که گاهی نفس تنگی می‌گیرم از هجوم چهاردیوار و یک سقف روی سرم. با این همه اما مدتی‌است با دلم چنان کنار آمده‌ام که  دیگر تنها نیستم و دل هوای بی قراری‌هایم را دارد. ممنون دلی بودم که آن شب این مسافر مغموم را تا خود صبح پرستاری کرد و نگذاشت دل یک جهان از ریش نداشته‌ام ریسه رود. دلم را بوسیدم و برایش عریان تر از همیشه دلبری کردم و گفتم تا تو نخواهی انگار رفتنی در کار نیست . می مانم گوشه دنج دل و خیال و خاطرم را همینجا می سازم.وقتی دل قرص می‌شود حالا  به صد قرص ماه آسمان پاریس  هم می‌ارزد انگار که بمانی در همین اتاقک کوچک هی ناز کنی برای خودت.  فقط دل است که راضی ات می‌کند : “جهنم، به اسکناس‌های هدر رفته و چمدان بسته و این  تن خسته‌ فکر نکن بیا آرام کنارم بخواب تا خود صبح برایت لالایی می خوانم.” دلم تا خود صبح با من بود ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو رفت و باز خالی شدم انگار. چیزی در من فرو ریخت.

هنوز لاله گوشم داغ لالای دل بود که آفتاب بی تعارف از پنجره به تختم خزید و “روز” که واقعیت‌اش را به رخ کشید من باز تنها شدم.  حالا دوباره مستاصل نشسته‌ام روی تختی که هم زمین من است برای نوشتن هم میز من است برای غذا خوردن و هم بالشت من است برای خوابیدن. نه پاریس و نه پچ‌پچ‌های دل، هیچ کدام به داد ویرانی این روزهایم نرسید. برای آبادی این روح سرگردان تنها نوشتن خوب است . باقی همه حیله ماست و حیله گران همیشه پیامبران آرامش موقت‌اند. لعنت به من و دلم و سفر نیمه‌ام که دوباره جز درد معده هیچ برایم نداشت. بس است دو روز آشفتگی بس است این همه بی‌دلی. پاریس و پرسه های دل، هیچ را نمی‌خواهم . بروم چمدانم را باز کنم و لباس‌های تا شده را برگردانم سرجای اولش ,بعد برگردم به همان دشت کنار خانه‌ام. بی‌شک حالم خوب می‌شود.

۱۳ مرداد ۸۷ | 5 ماه و 6 روز پیش | روزانه

۳۱ نظر برای “پاریس و پرسه‌های دل”

  1. ندا ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۱۷ ب.ظ

    سفر کوتاه بود و جانکاه، اما یگانه بود و هیچ کم نداشت؛ چنین گفت بامداد شاعر…
    برای تو هم با همه ” نیمه گیش ” یگانه بود ، مگر نه تو بودی که با همه مرد های نیمه، برادر های نیمه، پدرهای نیمه، فرزندهای نیمه و عشق های نیمه شاهکاری مثل خودت خلق کردی؟ خودت رو خلق کردی؟
    سفر نیمه ات هم در تکمیل شاهکار بی بدیلت، فقط یه ضرورت بوده، می دونم که اونقدر زیرکی که خودت بهتر از هر کسی می دونی… عزیزی تا همیشه.
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………
    راست می گویی ندا. عجیب به ذوق نازنینم برخورد اما دوباره پا می شم. راه می‌افتم . بی دل و رها.

  2. شانتال ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۲:۵۱ ب.ظ

    همیشه میگفت هوای پاریس را کردن خوش تر از در پاریس بودن است…اصلا شوق هر چیزی از خودش خوش تر است!
    همچنان شوق رفتن را روشن نگه دار که به هرحال کره ماه که نیست!باز وقت رفتن خواهد رسید!
    ……………………………………………………………………………………………………….
    پاریس بهانه بود … دل همراهی می کرد شاید خیالی نبود. همراهی شما هم غنیمتی است ولله.

  3. allooche ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۳۷ ب.ظ

    سلام . من هم سفری ناتمام داشتم. تا نیمه اما رفتم. تا پاریس همانجایی که شما می خواستی بری و از همانجا دوباره مجبور شدم با اشک برگردم. روز تلخی بود.من هم دل به کوه و منظره اینجا خوش کردم. شاد باشید . از خواندن مطلب شما یاد سفر نصفه نیمه ام افتادم و اشک به چشمم آمد .
    …………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    تازه من عمق فاجه این سفر نیمه را نگفتم تا زیادی غریبم بازی نشود………با این همه غمگین نبینمتان دوست نادیده.

  4. پژواک ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۲۴ ب.ظ

    تجربه تلخی بود نازنین اما، امید که هنوز هست روزهای زیبا و زندگی پرشور که جایی نرفته و من می دونم که توی خوب، باتمام نازکی دلت سرشار از امیدی و پر از توانایی. پس همانطور که تا حالا از پس تجربه های تلخ گذشته برآمدی این یکی راهم بگذار پشت سرت بمونه و بپر روی زندگی. میگی نه؟ دستت رایک کمی دراز کن. همه زندگی توی مشتته. دلم باتوست.
    ……………………………………………………………………………………………………………………………………………………..
    دلت اگر با من نبود که می مردم. دو روز از خانه بیرون نزدم . امروز که با تو و ندا از آن بخش آسیب پذیر تر خودم در این سفر نیمه گفتم آرام شدم.

  5. morgh e sahar ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۵۲ ب.ظ

    سلام. پس همین نزدیکیا هستی‌… پاریس شهر من بود تا وقتی‌ که لندن رو تجربه نکرده بودم.
    ………………………………………………………………………………………..
    خواستی تجربه کنی….میزبان می شوم.

  6. allooche ۱۳م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۰:۴۷ ب.ظ

    salam
    manam hamasho nagoftam ,dar kol say mikonam ghavy basham, har chand bazi vaghta az ghavi boodan ham khastam.
    ba ejazeh shoma ro be link-e doostanam ezafe mikonam. movafagh bashid va shad

  7. farideh ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۳:۱۳ ق.ظ

    میدونی چیه؟رویاهایا و فکرهایی زیادی به مغزم خطور میکرد و میکنه.رویای پرواز کردن .رها شدن .ازاد بودن .بخاطر همین سفر هایی نیمه زیاد داشتم و دارم هی برمیگردم به خط اول. از تو چه پنهون عواملهایی زیادی هست که اجازه سفر کامل بهم نمی ده .ولی یه روز میرم به امید اون روز هم هست که میام خونه خونه به دوش تا بهم دلگرمی بده.خوشحالم که دوباره درو به روم باز کردی نازنینم

  8. مصی ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۴۸ ق.ظ

    سفر همیشه حکابت باز امدن تو بود….
    تو بگو دلت بیفته بهتره یا قلبت ؟

  9. مرغ آفتاب ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۵۰ ق.ظ

    سلام
    مشکل از خودمون و حواس پرتیمونه.
    اگر قبلش نگاه کرده بودم.اگر کمی حواسم جمع بود واگر هایی که همیشه همراه و همزاد لحظه های ما هستند.
    امیدوارم این اگر های همیشگی از زندگی ما انسانها پرواز کنه و بره.
    اگر در آینده اگر هام زیاد و بزرگ باشه چه کار کنم.
    اگر دوباره به دنیا می ومدم می دونستم چکار کنم.

  10. آلاله ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱:۵۳ ب.ظ

    همه چی رو شنیدم از ندا ….. دلم کلی گرفت برای اون دل بی تابت !!!!! نمی دونم چه جوری می شه این همه اشتیاق رو تاب آورد وقتی دوباره تبدیل به انتظار می شه …. انتظار رو اما سال هاست که می شناسم……
    آروم باش عزیزکم… آروم باش .
    …………………………………………………………………
    شبیه طنز بود انگار…دوچرخه ام را بگو دو روز پنچر افتاده گوشه شهر.

  11. راحیل ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۸:۴۶ ب.ظ

    عزیز دلم….چی شد اینجوری شد…؟؟؟
    دلم برات کلی گرفته…
    دلم برات کلی تنگه…
    دلم برات کلی نگرانه…
    مواظب دلت باش…
    …………………………….
    فکر کن بعد از قرنی می خواستیم …

  12. محمد ۱۴م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۰۱ ب.ظ

    دماغ سوخته می خریم!
    …………………….
    بدجنس…

  13. مصی ۱۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۲۸ ق.ظ

    میگی من با این بغض مونده در گلوم چی کار کنم؟
    قاضی امروز حکم طلاق رو صادر کرد حالا فقط مونده محضر رفتن و یه عالمه حرف و فریاد و اشک و حسرت….که

  14. گندم ۱۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۸:۳۴ ق.ظ

    بی شک حالت خوب می شود.

  15. رهگذر کوچه بارانى ۱۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۶:۴۴ ب.ظ

    هم به اندازه ى کافى سوژه به پستت مى خوره و هم به اندازه ى کافى ننه من غریبم بازى بلدى.به هرحال اینجا کسانى هستند که ناراحت شوند. Take care

  16. ریحان ۱۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۱۲ ب.ظ

    این روزا دورم ودرگیر عزیز دلم. دلم گرفت از شنیدن این ماجرای شگفت،چرایش بماند برای خدا…

  17. پژواک ۱۵م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۳۸ ب.ظ

    دوچرخه چی شد؟
    …………………………………….
    امروز دوباره همراه شد با من.

  18. گیتی ۱۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۱۷ ق.ظ

    خوب است که تو این دشت را داری…

  19. زینب ۱۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۹:۰۰ ق.ظ

    سلام عزیزم
    جریان سفرتو مفصل از محمد شنیدم… اینم یه موج دیکه ست که میدونم مثل کذشته از یسش بر میای… “فقط کافیست قدری دیکر هم از نفس نیفتیم”
    فدات
    …………………………………………………………
    صدای آشنا می شنوم . بیروتیان به سلامت که به یادم هستند.

  20. ریحان ۱۶م مرداد ۱۳۸۷ ، ۴:۱۹ ب.ظ

    تلاش بسیار نمودم شنیدن صدایت را،مقدور نگشت اما… مراقب خودت باش.

  21. حامد کاظم زاده خوئی ۱۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۳۰ ق.ظ

    جلسه نقد وبلاگ گروه بارانی ها روز یکشنبه ٢٠ مرداد ماه ساعت ۵ الی ٧ بعد از ظهر در فرهنگسرای دانشجو واقع درپارک شفق یوسف آباد برگزار می شود.

    از تمامی دوستان و علاقمندان دعوت می شود در این جلسه حضور بهم رسانند.

  22. لیدا ۱۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۴۹ ق.ظ

    سلام ….خیلی تلخه …من هم تجربه شبیه این رو داشتم ولی اون بهم ریختن ماجرا تقصیر من نبود و بعد از ۵ سال خوب یادمه که عجیب اون شب دلم شکست ازهمه دنیا و حتی سفری که احساس می کردم جدید بودنش شاید می توانست آرامشی برای من بیاورد ولی خوب چه بگویم که لابد حکمتی در آن بوده …و خیلی خیلی خوشحالم که باز می نویسی…شاد باشی

  23. zahir ۱۷م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۳۲ ب.ظ

    کلی نوشتم…
    پاک شد!
    پس میزارم تو ذهنم بمونه…!
    ………………………………..
    از بد اقبالی ماست که ذهن خواندن نمی دانیم.

  24. ندا ۱۸م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱۱:۰۳ ق.ظ

    خوبی؟ با ریحانه خیلی تلاش کردیم ” خفتت ” کنیم، خوش شانس بودی، مجال نداد. با دوچرخه هه چه می کنی؟… عشقمی…
    ………………………………………………………………………………………………………………………..
    با دختری دوازده ساله آشنا شدم که ایرانیه اما فارسی بلد نیست …روز می‌گذرانم با او . نازنین است . وقتی اون روز حرف زدیم پر انرژی زدم بیرون. دلتنگی برای دلف.. های مقیم مرکز را دوست دارم.

  25. tookaa ۱۹م مرداد ۱۳۸۷ ، ۵:۵۰ ب.ظ

    چه آشنایی غریبه …

  26. حسین دیندار ۱۹م مرداد ۱۳۸۷ ، ۸:۰۵ ب.ظ

    تجربه آزار دهنده ای متاسفم

    به روز ام

    شاد باشید

  27. ندا ۲۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۰۳ ب.ظ

    تنبلی کاری زشته… تنبل همیشه خوابه، جاش توی رختخوابه… چی کار می کنی پس تبلک ؟؟!

  28. ندا ۲۱م مرداد ۱۳۸۷ ، ۷:۰۴ ب.ظ

    مقصود بالا، تنبلک بود ایضا :)

  29. کاغذ کاربن ۲۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۳:۴۸ ق.ظ

    الان من چقدر حسادت می کنم به تو!!!

  30. سلام خاتمی ۲۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۱:۰۶ ب.ظ

    با عرض سلام خدمت شما دوست عزیز. بدین وسیله از شما دعوت می شود با عضویت در کمپین سلام خاتمی حمایت خود را از کاندیداتوری سید محمد خاتمی اعلام بفرمایید. بیاید باهم به خاتمی و یارانش سلامی دوباره کنیم. لطفا در صورت تمایل از دوستانتان نیز برای عضویت در این کمپن دعوت کنید. با تشکر

  31. رهگذر کوچه بارانى ۲۲م مرداد ۱۳۸۷ ، ۶:۱۲ ب.ظ

    دلم از حسرت زندان سکندر بگرفت
    اى خوش آن روز که تا ملک سلیمان بروم

نظر بدهید

اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • پاریس و پرسه‌های دل

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

خانه به دوش نیمه خیانت مادر کودک بلژیک همسر بیشه لندن لرزش دل همسایه مادران من سهم وسوسه عشق کالج غمگین آکسفورد تنهایی طلاق رختخواب پاریس گریه لب حجاب پدر گناه فرزند زن دشت مردسالاری عشق دیجیتالی زانو دوچرخه کامل ملافه مادران ایرانی مرد ایتالیا زنانگی دزدی اشک عشق نیمه هوس غم

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License