کدام خلوت؟
اگر چه می خواستم از شبی که با زنی از جنس خود همه شهر را بلعیدیم و برای ماه و ستارهها دلبری کردیم و عاقبت در گوشهای آوار آن همه خستگی راه شدیم بنویسم و دل از همه مردان شهر ببرم که میشود بی پول و پیاله هم میهمان ناب شب بود و با یک درشکه لندن را فتح کرد…..
اگر چه میخواستم برای کودک بینظیری که از من زنی ساخت و بعد رفت تا پستان در دهان آسمان بگذارم و خیالم راحت باشد که هنوز مادرم ، هزار ناگفته بگویم تا بداند که در اوج عشقبازی با زمین و زمان ، یک یاد کوتاه از او گلو می درد …
اگر چه می خواستم از همه مردانی که به من عاشق شدهاند و همه مردانی که من به آنها عاشق شده بودم، عریان و بیعنان بنویسم و بدهیام را باز به زمین و زمانی که در آن زیستهام علیالحساب پرداخت کرده باشم و حسابدار بداند که چه عشقهایی جرات اعتراف نیافتند و کدام شان اما لب از لب گشوده مردند….
اگرچه می خواستم….اما اینجا دیگر راحت و آسوده نیستم . به زنی مانند شدهام که وعده خوابیدن زیر باران و تگرگ داده است اما حریف یک قطره شبنم سرازیر شده از برگ درخت کوچک گوشه حیاط خانه هم نیستم تا چکه کند روی تن و من برقصم برای همه عالم. گوشه دامنم لای لولای دری حجیم گیر کرده و صدای جر رفتن قبای کهنهام دلم را میلرزاند حالا میان این چارچوب ایستادهام و به تقسیم تکههای له شده دل خویش در دو سوی دنیای مدرن و سنتی مشغولم . نمی دانم سهم کدام سو بیشتر است. یک نفس تاختنام را در دشت زنانگی دوست داشتم اما مانده ام میان چشمهایی که در تمام این چند ماه خانه به دوش را یافته و خواندهاند، کدام باشم همچنان با چشمهای هیز و تیز چشم در چشم بایستم و بنویسم یا سرخی گونه و خیسی پیشانی پیشه کنم؟
به خلوتی و خلسهای برای سبک و سنگین کردن حجم خیالم نیازمند شدهام تا ببینم کدام زن در من سنگینی میکند. آنکه پردهها را میکشد و دلش در تاریکی غنج میرود یا آنکه دلش تنگ روشنایی است و دلبری از ماه ؟
میدانم دلم برای خانه روی شانه و این همه همسایه تنگ میشود. شکی نیست. “نرفته دلتنگ شدن” همیشه کار دستم داده است و شده بودم چوپان دروغگوی هر نزاعی که تا دست به نشان قهر و تهدید بالا می بردم و میگفتم ؛ “دیگر بر نمی گردم”، نیش همه تا بناگوش باز بود و میدانستند که این شاخ و شانه کشیدنها و تهدیدهای من برای قهر و سکوت و حاشیه و خلوت، همه ناشی از بی عرضگیام برای رفتن و تنها ماندن است.
میروم به خلوت تا برای چگونگی همه خلوتهای خود تصمیم بگیرم. ساکت میشوم کمی. شاید هم عرضه سکوت نبود و عرض اندامی دوباره رخ داد باید شانهای تکان دهم تا این خانه روی دوشم کمی جابجا شود. خستهام.

خواستن و نرسیدن == خستگی
حس آشنای ما
تو حریف هر آنچه باید هستی…شاید خانه ای بر دوشت باشد که با خود به همه جا می کشی اما…تو حریف این خانه به دوشی هم هستی!
…………………………………………………………………………………………………………………………………..
چه خوب که چنین حریفم می بینی شانتال عزیز …شانه های کوچکم را ندیدی حتما.
به کجا چنین شتابان…
به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا
……………………………………………………………………………………………………………………..
شتاب، شیوه خانه به دوشان است و
سلام ات پیش از رسیدن ما رسیده است به شکوفه ها
کجا می خواهی بروی .
این اولین باری نیست که قصه گوئی کودکان را به گرد خود جمع کرده و گفته است آی قصه ، قصه ، فصه ….
کودکان دست از شیطنت کشیدند و ساکت به گردش حلقه زدند و او از هر دری سخن گفت و وعده داد که امشب قصه ای خواهد گفت که هیچ کودکی تابحال نشنیده است … قصه ای که در آن هم دختر شاه پریان بود و هم اژدهای هفت سر ، قصه ای که در آن هم رستم زال بود هم فرهاد کوهکن … پاسی از شب گدشت و پلکهایمان سنگین گشت . صبح چو بیدار شدیم قصه گو رفته بود و نور وقیح خورشید به ما گوشزد می کرد که شهر قصه خیالی بیش نبوده . یاد میگرفتیم که در خیال زندگی نکنیم و برای بدست آوردن آنچه میخواستیم ،زمین را به زمان بدوزیم . .. اما همیشه در بین ما کودکی بود که نی نی چشمانش به دور دست خیره می ماند و حرفهای قصه گو را جدی میگرفت و شبهای بی فصه گو را تا صبح بیدار می ماند تا در سیر باطل خیال جویبار حقیرش را به اقیانوس بریزد .
……………………………………………………………………………………………………………………………………………….
یکبار دیگر برگرد و به همین ها که برای قصه گو نوشتی خوب نگاه کن ….می بینی خودم حالا حالا ها باید پیش پای راویان ناب این خانه بنشینم و بنوشم از کلمات…می بینی نی نی چشمان آن کودکی که حرفهای قصه گو را جدی گرفت حالا خودش قادر است با همین کلمات هزار قصه گو را تا صبح بیدار نگاه دارد؟
“سفر بورده مره عاشقی چه زاره…” یادته آن پسر کوچک چطور از پس خودش بر آمده بود وتو هم تحسینش کردی؟
…………………………………………………………………………………………………………………..
خوشحالم که حاصل شب گردی آن شب شد خانه نویی برای تو در دنیای مجازی مبارک است وبلاگ ات. مثل من اما جا نزن. بنویس و عکس های نو بکار نازنین.
ان شاءالله که زود و خوب برمی گردی
موفق باشید
………………………………………………………..
ممنونمم عزیز.
وایسا ببینم!کجا؟مدتی ست از نوشیدن تو شاخه های من داره سبز میشن با خودم عهد بستم که حتما یه روز باید بشم مثل اون درختهایی تنومندی که حتی خدا هم قادر به تکون دادنشون نیست البته با هر روز نوشیدن تو و امثال تو.حالا که حس میکنم یه زره شاخه هام جوونه زده میخوای محرومم کنی .نذار جوونه هام قبل از بزرگ شدن خشک بشن
………………………………………………………………………………………………………………………………………..
بنویس و بمان دردمشترک باش همچنان.
چرا کامنتمو ثبت نمی کنه؟ من حرفهای قشنگ مثل خانه بدوش بلد نیستم بزنم.ساده می گم هر جا می خوای بری خانه ات راه م ببر.قول میدیم مزاحم خلوتت نباشیم.زمینمان نگذار
…………………………………………………………………………………………………………………………………
قشنگ تر از این دیگه چی می خواستی بگی. مزاحم تفکرات زائد خود منه شاید.
عزیزم. به خلوت غار تنهاییت میخوای بخزی برای تجدید قوا. امید که خستگی به در کنی از هر چی خسته ت کرده
گرچه با نوشته هات انگار ما با تو پچ پچ میکنیم اما تو الان باید به خودت برسی فکر ما نباش میبوسمت به خاطر همه ی رنجها که میفهمم
نگران می کنی آدم رو… دوباره آزاری بهت رسوندن جان من ؟ باهات تماس می گیرم…
من بودم بالایی…
………………………………………………………………………………………………………….
نه ندای نازنین . با همان صراحت که نوشتم است دلیلش. کسان بیشتری آدرس این خانه را دانستند و من گیجم الان. همین.
کجا؟؟؟
امیدوارم این سفر سوغاتش برات شادی باشه و آرامش عزیز دلم.
لعنت به این دنیا که آدم ها یه حریم خصوصی نمی تونن برای خودشون داشته باشن و نمی شه حتی به صورت مجازی هم بی نام و نشان بود !!!!!!!!
مراقب خودت باش.
……………………………………………………………..
rasti rahil alalaeh va neda man in rooza miram pishe mahtab. negaranam nashin age gomam kardin.
تو بارها از خستگی گفته ای و من بارها خستگی تو را باور نکرده ام.تو از رفتن گفته ای و من در نغمه های رفتند شوق ماندن دیده ام.راستی چرا یادت رفت دوباره پیش من بیایی اگر چه می دانم صلیب خانه بدوشیت سنگین شده است.
…………………………………………………………………………………………………………………………………….
می آیم…….
سر حال تر که شدی، اوقاتت که خوش تر شد، فرصتی که پیدا کردی، از بی خبری درمون بیار… بوس سفت
دوست خوب میتونی این نظر رو در معرض عام هم نذاری
گاهی آدما فکر میکنن ابراز علاقه کنن فرد مقابل خوشحال میشه یا اگه نظر بدن غافل که ممکنه اون اصلا خوششم نیاد . من حس میکنم حضورم اینجا برای تو مزاحمت شد فکر میکنم شاید یکی از اونایی که حس خوبو از تو گرفته من باشم به واسطه ی حضورم در اینجا که اگه اینطور باشه خیلی خیلی متاسفم دوست خوبم من اصلا دلم نمیخواد باعث مزاحمت کسی باشم در ضمن هیچ شناخت ویژه ای هم از شما ندارم جز یه توضیحی که قبلا بهت دادم و اینکه اهل قلمی و من با قلمت تنها اینجا مانوسم و بس در هر صورت اگه تو بخواهی دیگه اینجا هم نمیام اما از ته دل به عنوان یه زن دلم میخواد تو خوشحال باشی
………………………………………………………………………………………………………………………………………….
نه دوست نازنینم . من با خودم در تردیدم . حضور تو دل آزتر نیست تردید خودم که نمی دانم نوشتن خوب است یا بد دل آزار شده.
سلام همسایه …چه فرقی می کند که زن دنیای مدرن باشی و یا سنتی مهم این است که زنی …و خوب هم زنانگی ات را می شناسی …حالا هی بنشین و بگو که سهم کدام بیشتر است ،سهم خودت نازنین خود خودت هر آنچه که هستی و اصلا هم مهم نیست که اسمش را چه بگذارند، بگذار بازهم همانند قبل قضاوت کنند !!! من هر روز منتظر می مانم تا بازهم از نوشته های نابت بخوانم و لذت ببرم …من منتظرم ،خستگی در کن ولی بازهم بنویس که این هم چزیی از زنانگی زیبایت است …
خانه ات آباد
خلوتت آرام
چقد قشنگ و رسا
با اجازه آدرستو توی ۳۶۰ خودم اضافه کردم
…………………………………………………………………………………………..
مهربانی کردی نازنین.