• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد

می‌پرسد جنسیت کسی که می‌خواهد ماشین را بیمه کند زن است یا مرد؟ بی‌شک اولین چیزی که به ذهن زنانه‌ام می‌رسد این‌ است که برای زن در سرزمین مدعی دموکراسی هم زن ناقص العقل تامی است که رانندگی را به زبردستی مردان نمی‌داند و پس حق بیمه‌اش برای تصادف‌های بیکران‌اش بیشتر خواهد بود. هنوز چین به پیشانی نیامده پاسخ گرفتم: اینجا حق بیمه برای زن کمتر است. به دلیل اش کاری ندارم لابد یافته‌اند که در ظرافت زنانه میزان تصادفات کمتر رخ می‌دهد و باز هم کاری ندارم که در ایالت و ولایت خودم علاوه بر بیمه بدنه ماشین، زن بدن خودش را هم باید بیمه کند؛ از زخم زبان همه آنان که تا کمر از شیشه بیرون می‌آیند تا تن ببلعند و طعنه نثار کنند.

به همت همان مردانی که حصار نکشیدند و برابری ژست روشنفکرانه شان برای دلبری نبود و بیشتر و پیشتر از من دانسته بودند که جنس دوم خواندن خنده دار است و عبث، موتورسواری یاد گرفتم و راننده ناب بیابان هم شدم. اعتمادی که پدران ما به آنان کردند و به من نه سبب شد تا آنها به من اعتماد کنند و همه کارهای مردانه را خوب یادم دهند و خوشبختانه چند گام جلوتر از زنان هم کیش مان در عربستان باشیم که هنوز حق رانندگی پیش‌پا افتاده ترین حقوقی  هست که برایش فیلم و گزارش می بینیم و به هیچ می گیریم. یکی موتورسواری در دهکده‌ای کوچک را یادم داد و دیگری رانندگی در شهر را که از قضا موتورسواری بی‌مصرف افتاد و ماشین اما در تمام سال‌هایی که خودم را شناختم رفیق شفیقم شد وسالها به خود بالیدم که ماشین برایم در شهر نا‌امنی که شب چادر نیانداخته باید بساط جمع کنم و راهی خانه شوم ، همسری و همراهی بی‌منت است .

تعارف که نداریم آسمان تاریک که شد، بی‌سقف این آهن‌پاره برسر باشی و زن باشی، نمی‌توانی خیابان های تهران را گز کنی و دهانت گس نشود. یا باید بوق همه ماشین های زیرپایت را به روی‌خود نیاوری و کماکان برای خودت شعر و شعار سر دهی که خیالی نیست یا سرآخر از کوره در می‌روی و تو هم آرامش فدا می‌کنی و می‌شوی از جنس خودشان و کلمات آلوده به هم تقدیم ‌می‌کنید.

حالا در آکسفورد که اگر چه از لندن‌ امن‌تر است اما باز هم می‌گویند شب‌های امنی ندارد با این همه من که هیچ نیمه شبی به بوق هیچ ماشین و جیغ هیچ مستی میهمان نشده‌ام تا به ‌امروز ولی هراس را هنوز با خود یدک می‌کشم و با هر صدای ماشینی در خود جمع می‌شوم . به دلداری و اطمینان دهی هیچ کس هم دلم آرام  و خیالم امن نمی‌شود و هوا تاریک نشده من و گاو های دشت انگارتنها موجوداتی هستیم که سربه زیر به خانه بر می‌گریدم .

عاشق شب باشی و شب نشده راهی خانه شوی حرامت می‌شود این همه ستاره که ” پلک اگر فروبندی جهانی در ظلمات فرو خواهد خفت” . روزهای غمگینی داشتم و در همه این روزها هرچه کردم آرام نشدم در این چهار دیوار کوچکم. ماشین وسوسه بزرگ زندگی پر وسوسه‌ام شد تا دوباره همسری برگزینم در این شهر ناز. نه ماشین می‌شناسم ، نا رانندگی کردن از سمت راست می‌دانم و نه اصلا می‌دانم به کدام دکان و بقال باید رو بزنم تا یک چهارچرخ طلب کنم.

به هر ایرانی که می‌رسم کلیاتی به نام اطلاعات ناب تقدیم می‌کند و باز یک جمله ناب تر می چسباند کنارش ” مواظب باش سرت کلاه نگذارند.”

به دوستی آشنا شدم که از قضا به هرکه می‌گویم ایرانی است و می‌خواهد کمک کند که ماشینی بخرم همه می‌گویند به ایرانی جماعت نباید اعتماد کرد. با تمام وجود می‌آید و ماشین می‌آورد و ایده می‌دهد و برای بیمه و هزار و یک درد بی درمان این بی اطلاعی‌ام از قوانین اینجا درمان می‌شود و باز به هرکه گزارشی از روند کارش می‌دهم همه می‌گویند اعتماد نکن . من نمی دانم این ایرانی جماعت از ایرانی‌ جماعت چه دیده که چنین چشم گرد می کنند از دیدن هم و می رهند از هم. غمگنانه نگاه می کنم در معابر و محافل اینجا که تا کلام و کلمه‌ای به فارسی می شنوند راه از هم کج می کنند.

من اما مثل همیشه اعتماد می‌کنم و نیشم تا بناگوش پهن مِ شود از دیدن هر که مختصری هم فارسی بلد باشد و می گوید که سی سالی دور از ایران بوده با این همه دلنشین فارسی حرف می زند. هم خودش و هم دخترش که تنها به سلامی و بدرودی پرشن می داند . ماشینی به قیمت دوچرخه پسر همسایه برایم می‌آورد همه پولش می‌شود سیصد پوند وقتی به ایرانی‌های دیگر می گویم دوباره همان هراس و انرژی دهشتناک را سرازیر می‌کنند : ” بیمه‌اش بیداد می‌کند از پس‌اش بر نمی‌آیی…” وچقدر با همین اطلاعات آنها پا پس کشیدم. ماهی هشتاد پوند برای متروی لندن می ‌دادم اما حالا به یاری یک ایرانی دیگری که می‌گفتند باید مواظب باشم سرم کلاه نگذارد، بیمه شد این ابوقراضه نازنینم به ماهی چهل پوند.

من هنوز نمی‌دانم این ایرانی خطرناکی که باید از او مثل باقی هموطنان فرار کرد و هراسید چرا این همه مهر ورزید و وقت گذاشت و رفیقی برایم آورد که خوب می‌داند با این همراه شاید دیگر نشانی از من نبیند آخر او هم خوب می داند که من با یک سقف چرخ دار دیگر دختر ماندگار این دیار نخواهم ماند و به دهکده‌های سبز انگلیس گم خواهم شد.

باز به هر ایرانی می‌رسم می‌گویند شش ماهی از پس رانندگی در سمت مخالفی که این سالها رانده‌ام بر نخواهم آمد. شب اول است و با هراس نشستم پشت فرمان ماشین و هی با دست دنبال دنده می‌گردم. دنده‌ اما در سمت دیگر ماشین است . باید عادت کنم بی سبب در جهتی که دیگر قلبی نیست دست به آسمان خالی بالا نبرم . من تنهاییم را یک بار دیگر با یک قلب آهنی قسمت کرده‌ام .مهربان‌تر از قلب کسی هست که هزارپاره است و هر پاره‌اش جایی گم است.

به رنگ سورمه‌ای اش نگاه می‌کنم و خوب می‌دانم که هنوز نیامده دلم را برده‌است می‌بینی چه دلی دارم؟ وقتی یک سقف آهنی دل از من می‌برد، حالا تو بگو دل به این نازنینی که با آهن سرد رسم عشقبازی می‌داند چرا گرم نمی‌شود به وعده‌های سرد؟ حرف اضافه نزن . سوال بیخود هم نپرس. فردا  بزن بریم به دهکده‌ای که چرچیل در آن آرمیده . اینجا پر از درخت سیب وحشی است . سبز و ترش.  به هر درخت سیب که رسیدی با صدای بلند بخوان :

“حوا نیز می توانست نبیند، حوا نیز می توانست نچیند ….من دختر خلف اویم…”

 

۲۵ مرداد ۸۷ | 4 ماه و 24 روز پیش | روزانه | ۳۹ نظر

پاریس و پرسه‌های دل

برای شهر کافه‌ها و کلیسا شال و کلاه کردم و همه حجم زندگی‌ام را چپاندم در همان کوله سیاه و با لباسی به رنگ شکلات تلخ و شالی سرخ به راه افتادم. دلم اما گوشه‌ای جا مانده بود.به دلم گفتم بمان و جای من بنویس تا برگردم و تکلیفم را با تو یکسره کنم  بمان و بگذار بروم تا این سفر سامان بی‌سامانی‌های این سال‌هایم باشد.

تا خود فرودگاه لوتون نفس‌تنگی گرفته بودم . چیزی میان ذوق سفر و دلتنگی برای دل. می‌دانم تناسبی نیست  در این اصطلاح غریب “دلتنگی برای دل” اما من راستی دلم را کنده بودم و نمی دانستم کجا جا گذاشتم‌اش و همینطور بی‌پروا می‌رفتم به حوالی کلیسای “قلب مقدس” در پاریس تا به پرسه‌هایی شبانه خود را میهمان کنم. من برای این سفر جانم داشت در می‌رفت تا اسکناس از کیسه بیرون بریزم و راهی شوم  اما کارت پرواز را که صادر نکردند، دیگر جانم بالا نیامد . روی زمین فرودگاه نشستم و چون کودکی که مادرش را گم کرده باشد زار زدم.

گفته بودم که دخترک سربه هوای این دیارم اما خودم هم باور نداشتم تا این اندازه که تاریخ ویزایم را به چنین بی‌نظمی در خاطر بسپارم و نیازی به چک کردن دوباره نبینم و بعد دخترک موبلوند پشت پیشخوان بگوید که این ویزا هفته قبل عمرش تمام شده است. در مورد من یکی همه چیز ممکن است حتی میان آن همه هوار و زاری که برای سربه هوایی‌ام راه انداخته‌ام ناگهان یاد دل افتادن نیز ممکن است.

می دانی دل من! چه حال بدی دارد بازگشتن از یک سفر نیمه ؟ اصلا می‌خواهی سربه تن هیچ رهگذری نباشد وقتی هرکه از این ره می‌گذرد به مقصد می‌رسد و تو با چشم‌های خیس و خنگ می‌مانی از کار خودت که چطور تاریخ انقضای ویزا را نگاه نکرده جام سفر را لاجرعه بالا می‌کشی. بالا کشیدم . مسموم شدم. برگشتم  اما نه با سرعت. یک روز کامل را در کوچه پس کوچه‌های لندن بزرگ با سرگردانی کامل پرسه زدم و حسابی که از نفس افتادم برگشتم به دهکده کوچکم در آکسفورد. حتی گاوهای سر گذر هم به ریش این مسافر دست از پا درازتر می خندیدند انگار. محل‌شان نمی گذارم . به دلم فکر می کنم که در اتاقک کوچک انتهای این دشت منتظرم نشسته تا برایش بگویم تو اگر رضا می دادی حتما الان در کافه کوچک “نترودام”، پاتوق همیشگی “ویکتورهوگو” برای خودم لمیده بودم و ….

اتاقم آنقدر کوچک است که گاهی نفس تنگی می‌گیرم از هجوم چهاردیوار و یک سقف روی سرم. با این همه اما مدتی‌است با دلم چنان کنار آمده‌ام که  دیگر تنها نیستم و دل هوای بی قراری‌هایم را دارد. ممنون دلی بودم که آن شب این مسافر مغموم را تا خود صبح پرستاری کرد و نگذاشت دل یک جهان از ریش نداشته‌ام ریسه رود. دلم را بوسیدم و برایش عریان تر از همیشه دلبری کردم و گفتم تا تو نخواهی انگار رفتنی در کار نیست . می مانم گوشه دنج دل و خیال و خاطرم را همینجا می سازم.وقتی دل قرص می‌شود حالا  به صد قرص ماه آسمان پاریس  هم می‌ارزد انگار که بمانی در همین اتاقک کوچک هی ناز کنی برای خودت.  فقط دل است که راضی ات می‌کند : “جهنم، به اسکناس‌های هدر رفته و چمدان بسته و این  تن خسته‌ فکر نکن بیا آرام کنارم بخواب تا خود صبح برایت لالایی می خوانم.” دلم تا خود صبح با من بود ولی نمی‌دانم چه شد که یکهو رفت و باز خالی شدم انگار. چیزی در من فرو ریخت.

هنوز لاله گوشم داغ لالای دل بود که آفتاب بی تعارف از پنجره به تختم خزید و “روز” که واقعیت‌اش را به رخ کشید من باز تنها شدم.  حالا دوباره مستاصل نشسته‌ام روی تختی که هم زمین من است برای نوشتن هم میز من است برای غذا خوردن و هم بالشت من است برای خوابیدن. نه پاریس و نه پچ‌پچ‌های دل، هیچ کدام به داد ویرانی این روزهایم نرسید. برای آبادی این روح سرگردان تنها نوشتن خوب است . باقی همه حیله ماست و حیله گران همیشه پیامبران آرامش موقت‌اند. لعنت به من و دلم و سفر نیمه‌ام که دوباره جز درد معده هیچ برایم نداشت. بس است دو روز آشفتگی بس است این همه بی‌دلی. پاریس و پرسه های دل، هیچ را نمی‌خواهم . بروم چمدانم را باز کنم و لباس‌های تا شده را برگردانم سرجای اولش ,بعد برگردم به همان دشت کنار خانه‌ام. بی‌شک حالم خوب می‌شود.

۱۳ مرداد ۸۷ | 5 ماه و 6 روز پیش | روزانه | ۳۱ نظر

کدام خلوت؟

اگر چه می خواستم از شبی که با زنی از جنس خود همه شهر را بلعیدیم و برای ماه و ستاره‌ها دلبری کردیم و عاقبت در گوشه‌ای آوار آن همه خستگی راه شدیم بنویسم و دل از همه مردان شهر ببرم که می‌شود بی پول و پیاله هم میهمان ناب شب بود و با یک درشکه لندن را فتح کرد…..

 اگر چه می‌خواستم برای کودک بی‌نظیری که از من زنی ساخت و بعد رفت تا پستان در دهان آسمان بگذارم و خیالم راحت باشد که هنوز مادرم ، هزار ناگفته بگویم تا بداند که در اوج عشقبازی با زمین و زمان ، یک یاد کوتاه از او گلو می درد …

اگر چه می خواستم از همه مردانی که به من عاشق شده‌اند و همه مردانی که من به آنها عاشق شده‌ بودم، عریان و بی‌عنان  بنویسم و بدهی‌ام را باز به زمین و زمانی که در آن زیسته‌ام علی‌الحساب پرداخت کرده باشم و حسابدار بداند که چه عشق‌هایی جرات اعتراف نیافتند و کدام شان اما  لب از لب گشوده مردند….

اگرچه می خواستم….اما اینجا دیگر راحت و آسوده نیستم . به زنی مانند شده‌ام که وعده خوابیدن زیر باران و تگرگ داده است اما حریف یک قطره شبنم سرازیر شده از برگ درخت کوچک گوشه حیاط خانه هم نیستم تا چکه کند روی تن و من برقصم برای همه عالم. گوشه دامنم لای لولای دری حجیم گیر کرده و صدای جر رفتن قبای کهنه‌ام دلم را می‌لرزاند حالا میان این چارچوب ایستاده‌ام و به تقسیم تکه‌های له شده دل خویش در دو سوی دنیای مدرن و سنتی مشغولم . نمی دانم سهم کدام سو بیشتر است. یک نفس تاختن‌ام را در دشت زنانگی دوست داشتم اما مانده ام میان چشم‌هایی که در تمام این چند ماه خانه به دوش را یافته و خوانده‌اند، کدام باشم همچنان با چشم‌های هیز و تیز چشم در چشم بایستم و بنویسم یا سرخی گونه و خیسی پیشانی پیشه کنم؟ 

به خلوتی و خلسه‌ای برای سبک و سنگین کردن حجم خیالم نیازمند شده‌ام تا ببینم کدام زن در من سنگینی  می‌کند.  آنکه پرده‌‌ها را می‌کشد و دلش در تاریکی غنج می‌رود یا آنکه دلش تنگ روشنایی است و دلبری از ماه ؟

می‌دانم  دلم برای خانه روی شانه و این همه همسایه تنگ می‌شود. شکی نیست. “نرفته دلتنگ شدن” همیشه کار دستم داده است و شده بودم چوپان دروغگوی هر نزاعی که تا دست به نشان قهر و تهدید بالا می بردم و می‌گفتم ؛ “دیگر بر نمی گردم”،  نیش همه تا بناگوش باز بود و می‌دانستند که این شاخ و شانه کشیدن‌ها و تهدید‌های من برای قهر و سکوت و حاشیه و خلوت، همه ناشی از بی عرضگی‌ام برای رفتن و تنها ماندن  است.

می‌روم به خلوت تا برای چگونگی  همه خلوت‌های خود تصمیم بگیرم. ساکت می‌شوم کمی. شاید هم عرضه سکوت نبود و عرض اندامی دوباره رخ داد  باید شانه‌ای تکان دهم تا این خانه روی دوشم کمی جابجا شود. خسته‌ام.

۰۸ مرداد ۸۷ | 5 ماه و 11 روز پیش | روزانه | ۱۹ نظر

خانه به دوشی

خانه به دوش اینجا می شوم و از این پس اینجا می نویسم .

دلگرمم به همراهی همسایگان مجازی ام.

۰۳ مرداد ۸۷ | 5 ماه و 16 روز پیش | روزانه | ۱۳ نظر
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

عشق نیمه مادران من حجاب بیشه سهم لندن هوس فرزند همسر خانه به دوش غم عشق دوچرخه کامل مادر مادران ملافه لرزش دل ایتالیا گریه غمگین تنهایی گناه کودک پاریس وسوسه بلژیک عشق دیجیتالی پدر نیمه ایرانی زنانگی مردسالاری طلاق کالج رختخواب خیانت لب اشک زن همسایه دزدی زانو دشت آکسفورد مرد

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License