زنی که از رودخانه مینوشد
زن دلش که بگیرد، پایش که سست شود، هزار مرداب در دو سویش دست دراز میکنند. یا باید هنر کند و رودخانهای بیابد یا رودخانهای که از کنار خانهاش می گذرد را نادیده نگیرد. پس خوب که چشم بدواند و خوب که راه برود ، به جای بدمستی کردن و بدخلقی کردن آرام میگیرد کنار رودخانهای که پر از کلمه است و زنی که از رودخانه مینوشد محال است تن به مرداب دهد.
علفها تا بالای کمرم قد کشیدهاند و قسم خوردهاند انگار که زیر باران هر روزه این شهر هم کمر خم نکنند. "از شب هنوز مانده دو دانگی"، با این همه اما چشم و تاریکی، طوری با هم کنار آمدهاند تا به مدد قانون طبیعت، مرا از تیرگی مطلق راه برهانند . چادر خنک شب است و من که میان هراس و هیجان به قد وبالای علفها و بوی تند مستکننده شان غبطه میخوردم. ناگهان نفس داغی از لای علفها بیرون میجهد و میپیچد توی صورتم . تا به خودم بیایم، هیبت سیاه سنگینی درست روبروی سینهام سینه سپر میکند و هنوز هم هرم و هن و هن نفسهای آن هیبت سیاه مو بر تنم راست می کند و تمام تنم مور مور میشود از یادش. گاو سیاه کله کشید از میان علفهای بلند و بیچاره خودش هم ترسید از هراس و هولی که در دامن من انداخت. هر دو رمیدیم . من به یک سو و گاو به سوی دیگر. من از صدای همان نفسهای گرم و تندی که پیچید توی صورتم و او از صدای هوار من که آوار شد روی سرش. حقمان بود. آخر پیش از غروب خورشید، باید هردوی ما راه به خانه کج میکردیم اما مزه شیرین علف برای او و بوی ناب آن برای من، قصه همان هوس سیری ناپذیر میان حیوان و انسان است که گاه در یک تصادف و تلاقی به طنزی ابتدا رعب انگیز و سپس دلانگیز تبدیل میشود که اول هر دو از هم می هراسیم و سپس او که هیکل حجیماش را به تیر چراغ برق میرساند، زل میزند به یک هیبت ریز زنانه که حالا از خنده روده برشده است. به طنز می مانست انگار؛ میان این همه نفسهای داغ، نفس گاو پیچید در تمام جانم و از ته دل میخندم می خندم به خودم و خنگی دوست داشتنی چشمهای درشت گاو.
من هوس بوسیدن برکه ناب کنار خانه داشتم و گاو هوس چریدن علف. من صورت برای ماهی و جلبکهای سبز ته آب پیش کشیدم و بعد مست از این همآغوشی ناز، نای برخاستن نداشتم و به قیلولهای میهمان علفهای کنار رودخانه شدم و دیر به خانه رسیدم.اصلا امشب به گمانم همه دیر به خانه رسیدند ، اسبها، مرغابیها و قوهای شگفتانگیز کنار رودخانه هم مست بودند و هوس نوشیدن و بلعیدن هوای شرجی اینجا زمین گیرشان کرد.
دیر به خانه رسیدم . این دشت شگفت ، آخر کار خودش را کرد، گفته بودم که اگر دلم بگیرد، باید حواسم به علف های دشت باشد تا بیچارهام نکنند. از علفهای هیز و هرز دشت رهیدم اما رودخانه زمینگیرم کرد. مگر نای برداشتن لب از لب ناب آب زلالش را داشتم؟ رودخانه حرف زد و من میبلعیدمش. رودخانه مدام و مکرر مرورم می کرد و من می بوئیدمش. کاری نداشتم به حجم این آب و حجم اندوهام اما میدانم سهم من از این رودخانه بیش از اینهاست تا غم و دردم بشوید و رهایم کند از این بغض لعنتی.
چون گاو حیا به خرج داد و مثل رودخانه مرورت نکرد، چشمهای درشتش را نشان خنگیش دانستی؟
خانه بدوش:
در عشقبازی با طبیعت این من و تو هستیم که برای ری اکشن های اجزا و عناصر دیگر نام می گذاریم…”مرور کردن من از جانب رودخانه تصویری است که من به تو دادم ….آنچنان که خنگی کردن گاو نیز نگاه و واژه من است….و در همین تصویر هردو دوست داشتنی اند. نه یکی بی حیایی و دیگری حیا. هر کسی از نگاه خویش می خوابد با طبیعت .
سلام
خوبی ؟وبلاگت رو هنوز نخوندم .به خاطر اسمش اومدم اخه منم دارم قصه ی زندگیم و می نویسم خوشحال میشم بهم سر بزنی
منتظرتم
خانه بدوش:
آغاز کن نوشتن و زیستن را باهم …یکجا و پا به پای هم…
کمی… فقط کمی خودخواه باش!
خیلی روان و خوب بود همراهشم شدم
تویى که من مى شناسم همیشه بى باده مست بوده اى …
چون مى خورى شراب فشان قطره اى به خاک
خانه بدوش:
بعد از هر اندوه سنگینی من یک بار می زنم به دشت تا خود صبح همانم . مست بی باده … این بار نهراسیدم.
سلام موضوع مطالب را عوض کن راستی خوب بود ها ولی عوض کنی بهتر می شه
خانه بدوش:
مطالب دیگر مال فضاهای دیگر و جای دیگر است این خانه فقط برای مطالبی از همین جنس است…شاید حق داری و مخاطب دلگیر می شود…فکری به حالش باید…
سلام.
خیلی خوب می نویسید.بهتون تبریک می گم.
به همه ی نوشته هاتون ناخونکی زدم.زبان نوشتاری خوبی دارید.
خانه بدوش:
موفق باشید.
یاعلی.خوش اومدی…
مرسی که امدی ولی نارحت نشو منظوری نداشتمیاد آوری ات به جا بود و من نمی دانم این لحن مضحک من چرا کمی لطافت نمی داند در پاسخگویی که همه فکر می کنن ناراحت شده ام…
این یک جور عشق بازی با طبیعته.
چه لذتی.
منم لذت بردم.
“این بار نهراسیدم” …
به یاد تمام هراس های بی ریایت در پایان آن شب به یادمانی، باید اعتراف کنم که از نهراسیدنت بغضی گلویم را فشرد.
توئی و هراس ها و غم ها و شادی های بی پایان و کودکانه ات …
توئی که صادقانه اشک میریزی و بی ریا می خندی و شادی می بخشی
تو واقعا “بغرنجی” خانه به دوش غریب!
خانه بدوش:
مهمان عزیزی بودی و ببخش که برای هراس های بی سببم دردسر ساز شدم آن شب. اینجا زهرا و دیگران هم اگر شب دیر بمانم بیرون از خانه مرا می رسانند تا ته دشت و تو هم آن شب برادری کردی نازنین. اما راس راسی دیشب نترسیدم …رودخانه از جنس دیگری بود . سراپا گوش . دیر رسیدم اما تا خود صبح بیدار ماندم ….
سلام دلتنگی هام مانند توست اما قلمم قاصر بنویس تا با خواندنش ارام بگیرم دوستت دارم
خانه بدوش:
بنویس . ساده. پی قافیه نگرد. خودت باش…قلم به داد قلبت می رسد و کم کم آن کلمه “زیادی” کنار نامت را هم زیرکانه تغییر می دهد و میشوی ” دختر آبادی” …
انوقتها که کوچکتر ومعصوم تر بودم نمی دانستم چگونه اسیر خواهم شد رام وارام در سیاه چالی که نامش خانه است مردی که اگر هرشب هم راضی اش کنی باز ناراضی است وقتی تمام سنگینی اش را روی تنت می اندازد وبا صورت سمباده ای اش می خواهد ببوسدت و تو ارام ورام فقط ارزو می کنی تا زودتر صبح شود
خانه بدوش:
نشانی از تو ندارم پس همینجا برایت می نویسم.
اگر راستی و بی اغراق دلت به بوسیدن و هم آغوشی رضا نمی دهد به گمانم حتما راههای دیگری برای زودتر رسیدن به صبح هست…مشاوره …مطالعه …پذیرفتن اینکه تو نیز سهم برابر برای این لذت داری و چه و چه …و اگر همه اینها جواب نداد نمی دانم …من هم اگر جای تو بودم منتظر صبح می ماندم یا نه خود صبحی خلق می کردم؟…قلمت راوی نازنینی است …خوب توصیفت کرد . در آبادی ما تو تنها دختری هستی که زیادی بودنت را جار زدی پس وقتش رسیده که بشوی “دختر آبادی” و کاری بکنی ..می دانم عین مادر بزرگ ها نصیحت کردنم آمد … شاید اول باید از آب و باد و باران شروع کنی…بگذار بی دریغ بپیچید در هم ..به خودت، به تنت ، به زیبایی هایت خوب نگاه کن …و اگر نه که….
کاش رودخانه جان داشت و می بلعید کودک را. اگر چه اینجا انگار همه جان دارند.
با درود.
۱۵ مرداد ماه روز همبستگی با کمپین یک میلیون امضا
http://15mordad.blogfa.com/
منتظرتون هستیم.
زن دریایی! این عکس های خوشگل و بی نظیر رو چه جوری می گیری؟ نکنه کم کم قصد کردی تو حرفه عکاسی هم اول باشی؟؟!
خانه بدوش:
ندا دلم دریا می خواد با تو و ریحانه ندا و آلاله و پسرک…یه شب مهتاب خوندیم براتون…
باز هم سلام بر تو همکلام شاید باور نکن در مطالعه وتحقیق در کار وحرفه ام معمو لا جز نفرات برتر در استان تهرانم اگر جرات داشتم وخودم را معرفی می کردم می دیدی در پس این چهره چه غمی نهفته باز هم از خودم برایت خواهم نوشت .
خانه بدوش:
منتظرم نقاب بردار بی نام شو که هر چه می کشیم از این ما و منی هست و شاید…خانه به دوش شو…
آدمها همین که میفهمند چیزی برای مخفی کردن نداری از تو دور میشوند.
در عجبم…که چرا وقتی چیزی برای از دست دادن ندارم…هنوز به نوشته هایت نزدیکم.
گاهی اوقات…
ولش کن!
گاهی اوقات حالم اینطوری میشود که حرفهایم عقیم میشوند و گنگ!
نامفهوم…
خانه بدوش:
مفهوم وروشن بنویس تا گم و گنگ نشوم رفیق…
دلتنگتم … دارم از بغض نبودنت میترکم … دارم از دوریت توی این لحظه های بد دق میکنم … کاش بودی با هم وحشی گریه میکردیم تمام امروز تا یکشنبه که می سپرندش به دست خاک …. کجایی؟ دلم داره میترکه از نبودنت
خانه بدوش:
دلتنگم برات مریم…دارم از بغض مرگ می میرم…زود برگرد. من اینجا بی کس مانده ام بی تو. وقتی بیای می گذارم تا همیشه سرم داد بزنی و نصیحتم کنی . نبودنت را تاب ندارم به همین راحتی کم آوردم.
مدتی است دلم می لرزد وقتی می بینمش ارزو میکنم صدایم کند کاری داشته باشد برایش انجام دهم وقتی چشمانم را می بندم با او همسفر می شوم دیوانه کننده است ….همکلام او محجوب تر از ان است که بخواهد حتی با کلا مش ارامم کند ومن دیوانه ….فقط به یاد مهربانی هایش چشمانم را می بندم تا زندگی کنم ……..
نابود باد هر آنچه رودخانه (رودخانه ها )را آلوده می سازد خشک باد رودخانه ای که از تشنگی،تشنه لبی سواستفاده کند
در شبی بی نام و نشان
با تو بودم و غم نان
با تو می شد خوش بود
با غم نان اما نه
پ ن
قلم روان و گیرایی دارید مجبور می کند تمام متن را بخوانی و گاهی چند بار
خانه بدوش:
ممنونم
سلام عزیزکم
اینجا هنوز برای دخترکان قانون سکوت پابرجاست
و اشک در تبلور نگاهش
کاش رودخانه مرا می بلعید
و اینقدر
گاوهای دشت سیاه مستی نمی کردند
من شاید نرگسم
که چون عکسش در آب افتاد مفتون خود شد
اما کی باید سر بالا بگیرم
تا در اسمان خود را بگیرم
انقدر دلتنگم
که بی خودانه اشک را باور می کنم
مرا خنکای رودخانه باور نیست
که سخت می سوزم
خانه بدوش:
قاصدک از سوختن هم هراس نکن….گاهی می سازدت…
من خود در کنار رودخانه ای که خالی از کلمه است سالها سپری کرده ام.و در حسرت نوشیدن ……….
خیلیها را میبینم که از رودخانه مینوشند و تن به مرداب نمی دهند .ولی من این نوشیدنیها را نمی پذیرم.و از تو چه پنهون حالم به هم میخورد از این نوشیدنیها
قصه تلخ من ،قصه زندگی آنانی است که در مورد ارزش انسانی خود فکر کرده و زندگی را آنگونه که تعریف شده و مورد قبول همگان است نپذیرفته ونمی پذیرند بلکه خود با عقل و درایت و دانش روز تعریفی نو از منیت و هویت خود دارند تعریفی که به مذاق آنان که زن را با واژه های بیعقلی ، سربزیری ،عفت و پاکدامنی میشناسند ،خوش نمی آید.
سلام
جوری وصف کردین که انگار ما هم کنار رودخانه بودیم ..تمام حس ترس و مستی را ما نیز حس کردیم…شب و سکوت و صدای آب و مستی چمنزار
رودخانه حرف زد…این جمله تون نا خودآگاه من رو برد به دکلمه صدای پای آب سهراب با صدای به یاد ماندنی خسرو شکیبایی که دیروز چه ناباورانه رفت…..
خانه بدوش:
من هم چند بار مردم از ناباوری مرگ خسرو…
بر خلاف نظر پوریا اینجا خیلی هم دوست داشتنی است. اصلا به خاطر تلخی کلامش و نزدیکی اش با زندگی خیلی کشنده است.(کشنده با کسره ک)
خانه بدوش:
تو کدام ماهی هستی ؟
سلام تندی از محل کارم امدم خانه اما پاسخی ندیدم با من قهری……..
خانه بدوش:
من و قهر؟
یاد خسرو شکیبایی افتادم . می گفت:
با من قهری؟ ولی حرف که می زنی؟
نه نازنین با تو ام و اینکه مهربانی را خوب می فهمی .
روحش شاد با ان صدای جذا بش خدا بیا مرزدش مطالب زیبایت را هر روز چند بار میخوانم در هر تکرار حس تازه ای می یابم ممنون از پاسخت زیبای پنهان
خانه بدوش:
عزیزی تا همیشه دختر آبادی.
وب بساز و بنویس تا خودت را هم لابلای کلماتت پیدا کنی. ایمیلی از خود بده تا برای ساختن وبلاگت کاری بکنم.
چه حس خوب و دوست داشتنی ای را تجربه کرده ای.یاد روزی افتادم که با دوستم برای نگه داشتم صورت هایمان زیر آب مسابقه گذاشتیم.آرامش تجربه ی تو را نداشت اما شوریدگی خاصی داشت.
خانه بدوش:
باشد صورت به زیر آب نیزخواهم کشید تا شوریدگی آش را مز مزه کنم.
شاید خنده ات بگیرد من تازه با این دنیای مجازی اشنا شدم فقط بلدم بخوانم وبنویسم چند روزی است دو تا کتاب خریدم تا کمکم کند برای وارد شدن اما انگار هنگ کردم چیزی از ان نمی فهمم شاید هیچگاه هم نفهمم مانند نفهمیدن چرایی زندگیم ساختن وب با همین نام زیبایی که مرا با ان خطاب کردی برایم زیباست ممنون می شوم اما اگر نشدایا در کافی نت می توان در خواست کرد برایم بسازند………
خانه بدوش:
در بلاگفا برایت وبلاگ ساختم برو روی این آدرس:
http://dokhtareabadi.blogfa.com/
ولی تو باید یک ایمیل آدرس به من بدهی تا نحوه ورودت به این وبلاگ و نوشتن مطلب را آنجا برات بگویم. یعنی از یک طریق غیر علنی باید پسورد ورود به این وبلاگ رو بهت بدم . نگران نباش من از تو زغالی تر هستم…
اگر روزی تو را می یافتم در نا کجا هایت سرم را با دو دست خویش می نهادم پیش پاهیت پر از تقویم های کهنه میکردم دل خودرا ….به امیدی که اینک نا امیدم از تماشایت………..
حیرت انگیز بود نگارش متن و تحسین برانگیز. آفرین.
باز این چه شورش است که به خلق عالم افکنده ای با این چشمه ناارام و نفس گیر کلامت . اینطور اگر ادامه بدهی که از حسادت دق میکنیم ما قلم بدستان فطیر .
حالا گیرم هم که به قول ساکسون ها ” یو- آر- گیفتد ” ، در دیزی باز است حیای شانه به سر کجا رفته .
فکر نمی کردم به این زودی دوباره بنویسی . دیر رسیدم … حیف شد.
خانه بدوش:
دیر شدنی در کار نیست ماهی سیاه ….حیف شدنی نیز. تازه شوریدگی آغاز شد اینجا…
براى تو وآن دختر آبادى که غم و غصه هاى ترا از یادت برده:
ساقى بده آن آب روان پرور ما
آن آب روان پرور چون آذر ما
ما از سر این آب نخواهیم گذشت
هر چند اگر بگذرد آب از سر ما
خانه بدوش:
تازه دنبال کسی می گردم که از ایران کمکش کنه چون من وبلاگ رو ساختم اما یکی باید تلفنی بهش بگه که چکار کنه
من هم از نه می تونم تلفنم رو اینجا بگذارم که ایشون زنگ بزنه چون ایمیل نداره و نه می تونم زنگ بزنم به تلفنی که خصوصی برام گذاشته . گیج شدم …
ساعت پنج صبح شما من سه ساعت و نیم عقب ترم وقطعا خواب ….تازه با تلفن من نمی شه باید بروی در آدرس
http://www.blogfa.com
صفحه فارسی سایت بلاگفا میآید بالا که
در دوقسمت از تو اطلاعات می خواد
نوشته کلمه کار بری :
که تو باید این را وارد کنی: dokhtareabadi
و در مستطیل بعدی نوشته کلمه عبور .
به دوستی در ایران گفتم کلمه عبور را برای تو به شماره موبایلی که دادی اس ام اس کند.
کلمه عبور را که وارد کنی همه چیز این بلاگفا فارسی است و راهنمایی ات می کند که برای نوشتن مطلب جدید چه باید بکنی …
ساعت پنج صبح شما من سه ساعت و نیم عقب ترم وقطعا خواب ….تازه با تلفن من نمی شه باید بروی در آدرس
http://www.blogfa.com
صفحه فارسی سایت بلاگفا میآید بالا که
در دوقسمت از تو اطلاعات می خواد
نوشته کلمه کار بری :
که تو باید این را وارد کنی: dokhtareabadi
و در مستطیل بعدی نوشته کلمه عبور .
به دوستی در ایران گفتم کلمه عبور را برای تو به شماره موبایلی که دادی اس ام اس کند.
کلمه عبور را که وارد کنی همه چیز این بلاگفا فارسی است و راهنمایی ات می کند که برا نوشتن مطلب جدید چه باید بکنی …
برای رهگذر کوچه بارانی ممنونم از شعر زیبایی که نوشتی غم من نیز در غمهای خانه به دوش نهفته او با یاد وگفتن از من نه تنها غمش را از یاد نبرده بلکه به داد یک همدرد هم رسیده وبرای شما. خا نه به دوش عزیزم……..بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم ان عاشق دیوانه که بودم………………………
سلام به همکلام غریبه اما اشنا چون نفس عزیزم به زحمت افتادی و این از مرام تو نازنین به دور نیست تو فرسنگ ها هم اگر از من دور باشی باز هم دلنشینی مانند صدای طپش قلب وقتی از شدت هیجان تند میتپد…ممنونم از تو شب وروزت به شادی سپری شود
شعرى که دختر آبادی برایت نوشت را خواندى؟
خانه بدوش:
پس کمک کن بیش از این ها بنویسد این شعر آشنا یعنی ما همه به هم آشناییم….می بینی چه دنیای کوچکی داریم؟
اینجا وبلاگ دختر آبادی است. خوب است دعوتش کنیم به نوشتن.
http://dokhtareabadi.blogfa.com/
واما تو دختر آبادی! اگر در راه انداختن وبلاگ باز مشکلی داشتی در همین خانه هستند کسانی که کمک کنند به من بگو تا تلفن ات را به معتمد ترین دوستانی که می شناسم بدهم تا راهنمای ات کنند.
الان پسرت پیشته؟ اونها هم تو همون کشوری زندگی میکنن که خودت هستی؟
خانه بدوش:
ایرانه …پدرش می ره یه کشور دیگه این روزها. وقتی بره پسرک می آد پیشم.
…زنی که از رودخانه مینوشد محال است تن به مرداب دهد.
چرا فهمیدن این خیلی سخته برای بعضی ها؟؟؟
رودخونه من داره خشک می شه. و من دارم می شم مرداب کم کم
هدایت را رها کن و همان شاملو باش.
سهم تو از ان اب همین یک جرعه است . بیشتر نه …
جمله اخری ات ترس را به دلم انداخته است …..میترسم …اندوهی برسد از پس کوه
نازنین !
استوار باش و محکم !!!
قول میدهم از شب فقط !! مانده دو دانگی…..
خانه بدوش:
از شب هنوز مانده دو دانگی ور تائبید و پاک و مسلمان، نماز را ازچاوشان نیامده بانگی! هر گاوگند چاله دهانی، آتشفشان روشن خشمی شد …
ممنونم رفیق.
خنگی دوست داشتنی چشمهای درشت گاو……………
خیلی توصیف زیبایی داشتی!
دوستت میدارم
خانه بدوش:
می شناسمت؟
از حالا به بعد به عنوان کسی که دوستت میدارد مرا بشناس
خانه بدوش:
جز این نخواهد بود…
الهی من قربونت برم که اینقدر خوشگل شدی جیگر.با اون موهای جینگولی تابلوت ت ت ت ت ت ت ت .خوشگل! دخمل!
خانه بدوش:
سحر ….پرونده سازی نکن.
من هوس بوسیدن برکه ناب کنار خانه داشتم و گاو هوس چریدن علف.
خیلی با احساس می نویسی
بهت سر می زنم
ازت خوشم اومده
خانه بدوش:
توضیح کنار وبلاگت را که خواندم خیالم راحت شد به نامی که بر گزیدی برای خانه ات.
به روز شدم
دوست داشتی سر بزن
سه شنبه ۱ مرداد۱۳۸۷ ساعت: ۱۱:۱۰
خیلی باید خوش شانس باشی که رودخانه نصبیت شود میان این همه مرداب …
من خود زنی درد کشیده هستم .زنی که سالهاست از حق و حقوق خود اگاه شده است .زنی که نفس کشیدن و زندگی کردن در بین ماهیانی که هنوز فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است برایش بسی سخت و دشوار است زنی که حنجره اش در این راه مدتی یست اسیب دیده است .زنی که فریاد میزد و اعتراض میکرد و مدتهاست که به ظاهر سکوت کرده است .البته خود بهتر میدانی که این سکوتها نشان از رضایت نیست عزیز!
زنی که نمی تواند در برابر مسائل پیرامونش بی تفاوت باشد .زنی که زندگی کردن در میان احمقانی که فکر میکنند اصل قضیه همین است برایش بسی دشوار شده است .زنی که بعد از ۲۵سال زندگی کردن در زیر یک سقف خانه نه سقف فکری حال که به خود و گذشته خود مینگرد وقتی به گوشه گوشه زندگی خود و هم جنسانش مینگرد و میبیند که هیچ کاری نمی تواند بکند وقتی که مجبوری زیر یه سقف خانه با طرف مقابلت که اون توی یک فاز دیگه و تو تویی یک مسیر دیگه صرفا بخاطر فرهنگ ها و سنتهای کثیف و قانون هایی من دراوردی شب را به روز و روز را به شب بگذارنی
مدتهاست تصمیم گرفته ام که بجای حرف زدن بنویسم فقط بنویسم نوشتن هایی که هر روز مرا بیدار و بیدارتر میکند
ولی حیف الان که به حقوق و حق خود اگاه شده ام چند تا بیماری فیزیکی مانع از حضور اجتماعی و حقوق اجتماعی من شده است .ولی با این حال در بدر دنبال کار هستم .خیلی غم انگیز است که بعد از ۲۵ سال زندگی میبینی که در شرایطی هستی که هیچ متعلق به تو نیست و دیگری مالک تو است که به راحتی میگوید :مگه چکار کردی تو خونه من برای خودت راحت خوابیدی خوردی تو بگو چکار کردی و من به نظر تو باید چه بگویم.ادمهایی که امروزه به این نتیجه رسیده ام که باید بدید یک بیمار بهشون نگاه کرد ولی عزیز تو خود بهتر میدانی که پرستاری کردن چه سخت است و دیگر چه بگویم از بدو تولد به من دروغ گفتند .بر صفحه ذهنم هر انچه را خواستند بیشرمانه نوشتند و کشیدند .بعد برای هر حرکتم قانون تراشیدند برای هر نگاهم محدودیت اوردند .برای هر حرفم تبصره صادر کردند .خودم را در خانه و دخترم را در چادر حبس ابد دادند
و اینجا اکنون منم و همه انچه برما گذشت و میگذرد
خانه بدوش:
ساده بود و بی ریا به دلم نیامد نخوانده رها شود در گوشه ای و کسی نبیند….محدودیتی در کار نیست خود اگر نخواهیم .سختی هست اما حبس ابد نیست و همین خوب است دوست نازنین.
یه وبلاگ “بغرنج” برای من راه میندازی؟ D:
چقدر دلم تنگ شده برات لعنتی
خانه بدوش:
طعنه می زنی؟
سلام . وبلاگتون رو دیدم و بی درنگ لینکتون کردم . نظر باشه برای وقتی که مطالبتون رو کاملتر خوندم . در همین حد که این پست رو سر سری خوندم محشر بود
خانه بدوش:
ممنونم ..
موتوشکرم! (;
خانوم خانوما ، ماموریت انجام شد .
password & usernameرا تحویل صاحبش دادم.امری نیست؟؟؟
در خدمتم عزیزترینم.
خانه بدوش:
عزیزی….
پس چرا نمی نویسه؟
اون لب دریای به یاد ماندنی من نیز شنونده گرمای صدایتان بودم و لذت بردم.
دخترک سرزمین سبز……… :X
خانه بدوش:
راحیل….همین الان می خوام برگردم دریا…
من یه ماهی ای هستم که وبلاگ ندارم بدون هیچ نام و نشونی میام و میخونم اما خیلی بهتون سر میزنم و هر روز منتظر یه مطلب جدیدم (توقعی نیست از این انتظار خوشم میاد!)
.
.
.
خوب مینویسید..اونجایی از دلم و که خیلیها اثری روش ندارند، می لرزونی..
خانه بدوش:
چقدر ماهی این خونه زیاد شده….آخه به جز این ماهیف یک ماهی سیاه دیگه هم هست که گاهی خشم می کنه و گاهی غضب …ممنونم که می آیی . می نویسم.
اینجا رو دوست دارم.با بعضی نوشته هایت زندگی کردم و بعضی از نوشته هایت را بارها خوانده ام عزیز.
خانه بدوش:
ممنونم لولیتای نازنین.
تو قطعا یک خانه به دوشی … در عالم واقعی و مجازی.
نکته زیبا اینکه اسباب خود را از خانه های قدیمی به سادگی به دوش کشیده و به خانه های نو قدم می گذاری.
در این خانه به دوشی های مکرر، غم و رنج های بی پایانی را در خرابه های پیشین بر جای گذاشته و بر دیوار خانه های جدید نقشی نو می زنی
این خانه مجازی مانند خانه واقعی و کوچکت سرشار از صفاست.
مبارک وجود زیبا و نازنینت ای “همیشه خانه به دوش تنها”
چهارشنبه ۲ مرداد۱۳۸۷ ساعت: ۲۱:۲۲
سلام ببخشید مدتی کوتا هی، کردم البته گفتم ادم پر مشغله ای هستم زندگی من برای منفعت دیکران طراحی شده باز خودم را با یک کار نفس گیر دیگر در گیر کرده ام دو سه شب است حتی فرصت نفس کشیدن برای دل خودم را هم ندارم دیشب ساعت ۴ صبح خوابیدم کتابچه ام را برای چاپ اماده میکردم خانه به دوش عزیزم دلم برای نوشته های زیبایت تنگ شده بود وحالا باز دارم لحظاتی کوتاه برای خودم وبه یاد دوستان تازه ام نفس می کشم در مورد راهنمایی دوستان اگر صلاح می دانید مشکلی نیست من یک خط ایرانسل موقت بدهم دوستت دارم
خانه بدوش:
دوستم راحیل برای شما کلمه عبور را اس ام اس کرد. به همان شماره زنگ بزن و بقیه اش سخت نیست . گفته بودم که بروی در بلگفا دات کام و کلمه عبور را وارد کنی بقیه فارسی هست و سر در می اوری که چه کنی.
چهارشنبه ۲ مرداد۱۳۸۷ ساعت: ۲۲:۲۷
سلام ، ممنونم که سر زدید. من همشه به خانه ات سر می زنم و کلماتت را می بلعم.
چهارشنبه ۲ مرداد۱۳۸۷ ساعت: ۲۳:۲۹
باشه گلم حتما پی گیری میکنم تا حصول نتیجه ……………….راستی من شعر هم میگم البته بیشتر حرف دلمه غمم بی انتها بود ورخم زرد دلم پر بود از افسوس و هم درد نمیدانم کجا رفته بهارم نگو شاید شده از زندگی طرد برای این دل غمگین بخوانم ز ان جور وجفا ها که فلک کرد همه هستی من بر باد رفته نمانده جز خودم در این شب سرد چه دوری از من ای بخت بلندم که هر چه کرد با من کرد ان فرد……………
پنجشنبه ۳ مرداد۱۳۸۷ ساعت: ۱۱:۳
سلام
تقریبا تمامی پستهاتون را خوندم.
می خواستم تو قسمت نظرات جدید بنویسم که پیام داد نمی توانم و باید پنجره را ببندم.
نمی دونم این پنجره هم مانند همون پنجره ایه که در پستهای قبلی گفته بودید یا نه!
به هر حال زیبا می نویسید و به دل میشینه. بی تردید از دلتونه.
موفق و شاد باشی.
خانه بدوش:
خوش آمدی پوزش که پنجره خانه بسته بود نه مثل پنجره ای که خواندی. اما آدرس خانه جدیدم این است :
http://www.khanebedoosh.com
جهان کره ای است که مرکزش همه جا ومحیطش هیچ کجا نیست.
لذت والمی که از تاثیر اشیا درک میکنیم در حقیقت از انها نیست از خود ماست.
خوشی یا ناخوشی بسته به این است که شخص به چه چیز دل ببندد.
اگر خوشی او در بدست اوردن چیزهای ناپایدار است.پس مدام ناخوش است
اما انکه مهرش بر چیزهای پایدار است .شادی وخوشی او همیشگی است.