زنی عریان در برابر قاضی
قاضی محکمه اول را آنقدر جوان بودم که نه آن زمان می شناختماش و نه این روزها اسمی از او در ذهنم مانده است با این همه اما به دستورش پنج سالی تعلیق و معلق ماندم تا بزرگتر شدم و شوری دیگر و قاضی دیگر از راه رسیداما اینبار قاضی آنقدر جوان بود که باور نمی کردم همه چنین بشناسند او را و تا این اندازه شهره شهر و چهره عالم باشد.
قاضی قلم بود و از قضا قله اوجش نیز قطعه قطعه کردن قلمهای سرزمین من شد. هربار در خانهای را میبست و صاحب خانهای را به چوب چرای خویش چنان میزد که نای برخاستن نمیماند و این روزها هر آنکه برپای مانده و خانه ای هنوز دارد تا در آن قلم بزند ردی از تازیانه قاضی مانده هنوز روی شانه اش.
ما لاغر تر میشویم و قاضی پروارتر. ما سربه زیر تر میشویم و قاضی گردن اش فرازتر. ما کابوس و هراس داریم در مسیر زندگی ،قاضی ناقوس و جرس دارد برای توقیف زندگی . ما قلم و قلب داریم قاضی تا دلت بخواهد اختیار قلع و قمع.
شدهاست عین “ملا آق سعید” ، اذان گوی محله که صبح ها اذان میگوید و چون اذان میگوید معتبر محله است و آبرویش با آبروی دین گره خورده است و کسی نمی تواند آنگاه که او بدخلقی می کند و رو ترش می کند بگوید: ” هوی حاجی آرام”. هیچ کس جرات اشاره به ابروی بالای چشم حاجی را ندارد و او با یک اذان صبحگاهی، مجوز چند وعده نماز ریا را دارد و شهر را به زعم خویش پارو می کند از اراذل و اوباش و قماشی که نمیپسندشان. آخر برای او” قمه” و “قلم” هیچ فرقی نمی کند و سالهاست که صاحبان این هردو را با استناد به قانون اقدامات تامینی قلع و قمع می کند.
زن که باشی باز ماجرا فرق میکند و باز قصه دیگری غصه ات میشود . به آنی خود را عریان در برابر مردی خیره می بینی و خیس خیس می شود پیشانی بلندت از شرم این عریانی ناگزیر.
چه شد؟ خدایا؟ من که دکمه و یقه و گره روسری نگشوده بودم ، پس چرا لـخـت و عور و بی لباس و وقیح نشستهام مقابل مردی که نمی شناسمش؟ حتما یک لحظه روح شیطان در من دمیده شد و من بی اختیار لباس از تن در آورده ام و این جنس و جسم لعنتی و هورمون های کذایی را من که نمی شناسم لابد نفهمیدم یا نتوانستم و از پس شان بر نیامدهام و به حیوانی مانند شدهام که به میل درون بیش از عرف بیرون نیل میکند.
اما من محکمتر از این حرف ها بودم. حالا چه شد که بی هیچ تنپوشی نشسته ام رو به روی قاضی ؟ سرم داغ می شود و تنم سوراخ سوراخ نگاههای مردی است که چشمهایش را کنده است و گذارده این دو چشم هیز و تیز روی تمام تنم راه برود و زخم کند پوستم را.
ناگهان به خودم میآیم و آسمان محکمه رها میکنم و می دوم سمت لباسهایم. آخر من نمیخواهم چشمهای این مرد دو دو بزند روی تنی که دوستش دارم. با سرعتی عجیب که برای همه همجنسان زنم آشناست، خودم را جمع و مچاله میکنم و دو دست دور تنم حلقه می کنم تا بیش از این نچرد چشمی چنین بر چرم تنم . تا دستم می رسد به لمس تن و کشیدن حصار، تازه میفهمم که من عریان نیستم بلکه عریان دیدهمی شوم. زیر رگبار نگاه مرگبار مردی که از آدم فقط عورتاش را میشناسد و از زن فقط جنسیتاش را. قصه نیست اینها و غلو غصه هم نیست. باید زن باشی تا بفهمی وقتی در امتداد نگاه چندش آور چشمهای هیزی ، لرزش ناگهانی بر تن ات می افتد یعنی چه؟ و چرا با آن همه یال و کوپال و تنپوش ضخیم، ناگهان خودت را لخت و عور احساس می کنی و وسط محکمه سرت میخ زمین می شود و نگاههای قاضی نیز درست عین چکشقضات بر آن کوبیده میشود.
من برای هر آنچه که احضار شده بودم پرسش نشدم، اما برای تمام آنچه که احضار نشده بودم چرا؟ او باید جثه ریز از پشت میز بالا می کشید تا حالیام کند که:
“می دانی گزارشی داریم از همین قلم به دستان زن که در هفته با سه مرد زنا می کنند؟”
نه نمیخواهم بدانم اما او رضایت نمیدهد و مو به مو میشکافد قصه بافته شده در قسمنامه خیالیاش را تا کم نیاورد از وقاحتی که یک مرد میتواند در برابر یک زن داشته باشد. دلم برایش میسوزد چون در عین حال که چشم از چشم بر نمی دارد تا قدرتمند و بی شرم تشریح کند که جنس ما کثیف است مدام و مکرر دو کتفاش را تکان تندی می دهد چنان که گویی این تیک عصبی را با تیک تیک ساعت هماهنگ کرده باشد. هیکل کوچک اما گوشت آلودش ترحم برانگیز میشود آن سوی صندلی بزرگ قضاوت.
جلسه اول و دوم و سوم را با وکیل وچند همراه بودم و حالا خنده ام میگیرد از اینکه برای من شنیدن کلمه “زنا” دریک جمع مردانه چقدر دشوار بود برای او اما تکرار چندین بارهاش چه آسان. بغرنج تر از آن بودم که با جنسیتم کنار آمده باشم تا چه رسد به آنکه در مقابل چند مرد به جای پرسشگری از آنچه که مرا به آنجا فرا خوانده بود مدام از رندی زنان و زنباره گی مردان بگوید و در عین حال از وظیفه دشوار خود برای ایجاد تامین امنیت اجتماعی و هنوز نفهمیدم اینها چه ارتباطی به من و قلم و قاضی و قضاوت داشت . آنچنان که هنوز هم درنیافته ام که چرا آبروی او با دین گره خورد و چرا هیچ کس جرات توقیف بلندگوی اذان گوی محله را ندارد وقتی خود او بعد از هر اذان صبح به جای حرف از نماز حرف از زنا میزند.
من کاری به این ندارم که آیا آنچه در مغز می گذرد ناشی از عمل پنهان به آن است یا نه و هرگز مثل خود این جماعت بی گدار و بی معیار انگ و ننگ نمیچسبانم به پیشانی این جمع اما خوب می دانم که او با هر زنی تنها در اتاق بنشیند ایمان هم اگر داشته باشد عنان زبان ندارد. برای همین است که ناگهان وهم برت میدارد که لباس بر تن نداری و آن لحظه آرزوی مرگ می کنی. حالا یا خودت داری را در زندان برای خودت برپا می کنی و میمیری یا آنقدر یاغی میشوی و می غری که ناگهان سرت به جسم سختی اصابت می کند و جان می دهی و بعد قاضی میماند و یک بلندگوی کذایی و کهنه که هنوز از درخت پیر شهر آویزان است و گوش مجلس در راس هم اگر از صدای دلخراش اش آزرده شود باز هیچ کس جرات حتی “توقیف موقت” این بلندگو و آن بلبشو را ندارد.