• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

زنی که از رودخانه می‌نوشد

moz-screenshot-1

زن دلش که بگیرد، پایش که سست شود، هزار مرداب در دو سویش دست دراز می‌کنند. یا باید هنر کند و رودخانه‌ای بیابد یا رودخانه‌ای که  از کنار خانه‌اش می گذرد را نادیده نگیرد. پس خوب که چشم بدواند و خوب که راه برود ، به جای بدمستی کردن و بدخلقی کردن آرام می‌گیرد کنار رودخانه‌ای که پر از کلمه است و زنی که از رودخانه می‌نوشد محال است تن به مرداب دهد.

علف‌ها تا بالای کمرم قد کشیده‌اند و قسم خورده‌اند انگار که زیر باران هر روزه این شهر هم کمر خم نکنند. "از شب هنوز مانده دو دانگی"، با این همه اما  چشم و تاریکی، طوری با هم کنار آمده‌اند تا به مدد قانون طبیعت، مرا از تیرگی مطلق راه برهانند .  چادر خنک شب است و من که  میان هراس و هیجان به قد وبالای علف‌ها و بوی تند مست‌کننده شان غبطه می‌خوردم. ناگهان  نفس داغی از لای علف‌ها بیرون می‌جهد و می‌پیچد توی صورتم .  تا به خودم بیایم، هیبت سیاه سنگینی درست روبروی سینه‌ام سینه سپر می‌کند و  هنوز هم هرم و هن و هن  نفس‌های آن هیبت سیاه مو بر تنم راست می کند و تمام تنم مور مور  می‌شود از یادش. گاو سیاه کله کشید از میان علف‌های بلند و بیچاره خودش هم ‌ترسید از هراس و هولی که در دامن من انداخت. هر دو رمیدیم . من به یک سو و گاو به سوی  دیگر. من از صدای همان نفس‌های گرم و تندی که پیچید توی صورتم و او از صدای هوار من که آوار شد روی سرش. حق‌مان بود. آخر پیش از غروب خورشید، باید هردوی ما  راه به خانه کج می‌کردیم اما مزه شیرین علف برای او و  بوی ناب آن برای من، قصه همان هوس سیری ناپذیر میان حیوان و انسان است که گاه  در یک تصادف و تلاقی به طنزی ابتدا رعب انگیز و سپس دل‌انگیز تبدیل می‌شود که اول هر دو از هم می هراسیم و سپس او که هیکل حجیم‌اش را به تیر چراغ برق می‌رساند، زل می‌زند به یک هیبت ریز زنانه که حالا از خنده روده برشده است. به طنز می مانست انگار؛ میان این همه نفس‌های داغ، نفس گاو پیچید در تمام جانم و از ته دل  می‌خندم  می خندم به خودم و خنگی دوست داشتنی چشم‌های درشت گاو.

من هوس بوسیدن برکه ناب کنار خانه داشتم و گاو هوس چریدن علف. من صورت برای ماهی و جلبک‌های سبز ته آب پیش کشیدم و بعد مست از این هم‌آغوشی ناز، نای برخاستن نداشتم و به قیلوله‌ای میهمان علف‌های کنار رودخانه شدم و دیر به خانه رسیدم.اصلا  امشب به گمانم همه دیر به خانه رسیدند ، اسب‌ها، مرغابی‌ها و قو‌های شگفت‌انگیز کنار رودخانه هم مست بودند و هوس نوشیدن و بلعیدن هوای شرجی اینجا زمین گیرشان کرد.

دیر به خانه رسیدم . این  دشت شگفت ، آخر کار خودش را کرد، گفته بودم که اگر دلم بگیرد، باید حواسم به علف های دشت باشد تا بیچاره‌ام نکنند. از علف‌های هیز و هرز دشت رهیدم اما رودخانه زمین‌گیرم کرد. مگر نای برداشتن لب از لب ناب آب زلالش را داشتم؟ رودخانه حرف زد و من می‌بلعیدمش. رودخانه مدام و مکرر مرورم می کرد و من می بوئیدمش. کاری نداشتم به حجم این آب و حجم اندوه‌ام  اما می‌دانم سهم من از این رودخانه بیش از اینهاست تا غم و دردم بشوید و رهایم کند از این بغض لعنتی.

۲۸ تیر ۸۷ | 5 ماه و 22 روز پیش | روزانه | ۶۱ نظر

من بازی را با خوی زنانه می بازم

به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قواره‌اش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظه‌اش. دیدی آدم هایی را که تاریخ می خوانند و ستون‌های خانه فلان هنری چندم و چاک قبای” قوام” و ناز و ادای “مادام” تمام ایام شوم ” شام” را سرتا سر از بر‌‌می‌شوند، من تمام پچ پچ‌های شبانه و پیچ‌های آن خانه اولی‌مان را روزی هزار بار در این مغز لعنتی‌ام مرور می کنم و حتی بوی عرق تند زیر بغل و خس خس نفس‌های بیمارت را که با آن ماسماسک لعنتی اکسیژن هم از آسم نمی‌رهیدی و می مردی و می مردم تا نفست بالا بیاید از یاد نمی‌برم.

من حتی کپک های به جا مانده  روی لباسها در تشت خانه زیر شیروانی مان را  یاد دارم و خوب می‌دانم بهانه‌ات برای در رفتن از زیر بار تقسیم کار چه بود؟ تو تاریخ را از بر بودی و به زعم خویش سنت را بیزار  و خواستی تاریخی نو بنویسی تا اینبار مرد،  بازوی زن باشی نه برومند خیالی خانه. گذاشتی من نان‌آوری کنم و تو مهربانی. یادت هست ما حتی کهنه‌ها را هم قسمت می‌کردیم تا زن و مرد تاریخ ما در لمس و لولیدن میان بوی تند اسهال و یبوست کودک خانه نیز برابر باشند. اما بازی از همان روزی عوض شد که من هر روز یک وعده اضافه تر کهنه شستم.

من و تو خشتک و تشتک یک حکومت برهم می زدیم اگر می گفتند که عاطفه و احساس زن، قدرت تصمیم و قضاوت منطق‌مند را از او باز می‌ستاند و با این استدلال، صندلی قضات و باقی صندلی‌ها را از او دریغ می‌کردند برای همین در تاریخ خویش نوشته‌مان نوشتیم که عاطفه و مهربانی جای خود، اقتدار و منطق استوار جای خود و برای همین قرار شد که همه خصلت و خصایص خوب و بد  روزگار درهم  و با هم قسمت کنیم و بیخود بهانه به ریش هم نبندیم و بار و بنه با هم به مقصد برسانیم. ولی نشد. آن قوزک سیاهی که درست وسط استخوان بلند دست تو بود کار را خراب کرد. یک روز همینطوری از این دهان بی عنان‌ام در رفت و گفتم دست لاغرت دلم را خون می‌کند خاصه آن قسمتی که دست خم و راست می شود. درست همان قسمتی از دست  که تو به زمین یا میز تکیه می دهی تا کف دستت را به چانه بگیری بعد از مدت‌ها پوستش خشک می‌شود و رنگش تیره. گفتم  ظاهرش ملال انگیز می‌شود و تا راه می روی من از پشت آن قسمت چروکیده دستت را می بینم دلم  ریش می‌شود برایت.

از فردای همان روز هرجا که جر زدن سخت می‌شد تند بر می گشتی و همن دایره سیاه و چروکیده حک شده روی استخوان دستت را نشانم می دادی  و با چنان شیطنتی کودکی می‌کردی که ” ببین من که دستم ، دلت را می برد” به همین راحتی دلم می رفت و نازت را می خریدم و خودم تا خود صبح کهنه‌ها را می‌شستم و خیالم هم تخت بود که برای دلم هست و لازم نیست حالا برای تاریخ غصه بخورم اما تاریخ از همان جا عوض شد که من زنانگی‌ام را دوست داشتم و هرچه هم که زور می زدم نمی توانستم برای برابری در حریم کوچک خانه سینه بدرم و بیهوده مزه شیرین یک زندگی ناب را تلخ کنم.

یادت هست همین خوی زنانه که تومی گفتی دارد حق ات را پایمال می کند چه بلایی سرمان آورد توی آن انباری نه متری اجاره‌ای؟  همه دیوارش سیمان سیاه بود. ته آن، یک سوراخی برای تهیه غذا بود وآن طرف‌تر سوراخ دیگری برای تخلیه غذا و این مجموعه را با تمام آن هیبت زار‌اش “اتاق” نام نهادند و من و تو هم از اجاره‌مناسب‌اش دو شب متوالی جشن سه‌نفره برپا کردیم تا آنکه شبی شهر برهم زدیم از شب نشینی میهمانان ناخوانده‌ای که جا خوش کردند و من دلم رضا به بیرون کردن‌شان نمی‌داد و خانه هم آنقدر بزرگ نبود که برای همیشه هم ما بمانیم و هم آنها. من بازی را دوباره به همان خوی زنانه باختم فردا خانه را برای‌مهمان های بی پناه خالی کردیم وشاید هم به همخانگی با آن ها دلمان رضا نمی‌داد.به هر تقدیر دوباره خانه ‌به دوش شدیم. هیچ عقل سلیمی این کار را نمی کرد اما تو خودت هم آن شب درست عین یک “زن” گریه کردی. شب‌های قبل من با پسرک خواب آلودی که نفسش سینه‌ام را داغ می کرد می نشستم گوشه‌حیاط و تو یکی یکی اسباب و اثاث را بیرون می آوردی تا خوب به خدمت مهمان ناخوانده با آن  جاروی دسته بلند خانه برسی. شب سوم من خشکم زد گوشه حیاط و تو از انبار یا همان اتاق ما بیرون نیامدی . من میان دوتا بالشت ترکمنی و یک بقچه لباس و یک پنکه چهارپر سبز رنگ و چندتا جعبه کتاب نشسته بودم تا مثل شب‌های قبل بیایی یکی یکی بسته‌ها را برگردانی و بگویی ” لعنتی ! سوراخ دیگری ساخت و باز هم در رفت.” اما نیامدی و وقتی من آمدم بالای سرت ، چشمت درست عین من که همیشه اشکم دم مشکم است خیس بود. آن شب اگر چه چندش سختی بر پوست تن هردوی ما نشست اما نه تو دلت آمد. آخر نمی‌شد موش فارغ‌شده و نوزاد‌های ریز صورتی‌اش را از زیر تخت یک نفره‌مان بیرون کنیم.

از آن شب تا امشب به اندازه تمام تاریخ آدم بارید بر من اما هنوز در پیچ و خم همان خانه‌ای مانده‌ام که دیدم تنها با ده هزار تومن در ماه  “موش‌ها و آدم‌ها ” چه برابر بود حق‌شان و من و تو چه ‌خوب خرده گرفتیم بر آنهایی که تنها به خاطر اینکه زن عاطفی‌تر است و ممکن است در میدان استدلال ببازد ، هزار صندلی مردانه در بالای شهر می چینند اما در عوض یک غرش کوچک در آسمان همین شهر کافیست تا صندلی برابر برای زنان در زندان چیده شود.

امشب باز با کودکم حرف زدم همان کودکی که آن شب با من و موش‌ها و تو زیر یک سقف خوابید. گفت پدر عازم سفر است. می رود با همسرش در بلادی دور زندگی کنند.

امشب با تو هم حرف زدم گفتی از گذشته حرف نزن . گفتی “تمام این سالها برای داشتن کودکت نق زدی . خب الان من همه زورم را زدم که با خودم ببرمش اما نتوانستم. بیا و ببرش.” به من نگو از گذشته حرف نزن، گذشته گذاشت آویزان قواره‌اش شوم و قلب بدرم برای لحظه لحظه‌اش. تمام آن روزها که التماس کردم برای دیدن و داشتن کودکم گفتی برای دیدن‌اش باید از همسرت اجازه بگیرم و نشد و آنقدر مجال مادری کردن اندک بود که همان ماهی یک بار را هم کودک می رمید و می ترسید از تنهایی خانه‌ام و بهانه تو را می‌گرفت.

هشت سال گذشت و اینجا من باز یک خانه نه متری دارم که دیوار‌هایش اینبار از سیمان سفید است. به پسرک می گویم نمی‌ترسی بیایی اینجا و باز تنهایی مرا ببینی؟  می گوید ” نه مادر من از اینکه پدر برود و اینجا تنها بمانم می‌ترسم.” آتش گرفتم از هراس دل کوچکش.از بی‌قراری‌اش. از هراس تنها ماندن‌اش. نمی دانم اصلا به او گفتم یا با خودم نق زدم: ” نترس پسرکم، من هم آن روز که پدر گفت عاشق دوست زیبای من شد  و با او می رود ترسیدم. نترس نازنین،  من  هنوز زن‌ام و از تصور قوزک دست‌های استخوانی پدرت که حتما نتوانسته و نه آنکه نخواسته  تو را هم با خود ببرد دلم  ریش می‌‌شود. دلم برای موش‌هایی که من خانه‌را برای آنها خالی کردم هم می گیرد . بگذار تاریخ در زندگی حقیر ما نیز دوبار تکرار شود . یک بار من تنها می شوم بار دیگر تو . شاید این تنهایی ناگزیر تو را به من نزدیک تر کند و دیگر تو از تنهایی خانه کوچک من فرار نکنی . می دانم به پدرت خوب خو کردی . می دانم سخت است برایت.اما قول بده با نداری ها و تنهایی ها و سختی‌هایم بسازی و بیایی.  قرار ما فردای همان روزی که پدرت پرواز کرد. یا تو بیا. یا من می‌آیم و اصلا هم دلم نمی گیرد اگر باز بگویی ” مادر! من نمی دانم چرا پدر را بیشتر از تو دوست دارم”. آخر من هم او را بیشتر از تو دوست داشتم و هنوز مانده‌ام این چه عشقی بود که دوبار پدرت را ناگزیر به ترک دو دیوانه‌ای کرد که نمی‌دانند چرا او را بیشتر دوست داشتند.

پی نوشت

معلوم است که من خدای خوبی ها نیستم و حتما یک جای این دوست داشتن من می لنگید که عشق دیگری پیروز شد . پس لطفا اگر خواستید نظر دهید یک طرفه به محکمه رفتن را نمی پسندم و اینها که گفتم هم نقش مسیحایی و صورت دیگر برای سیلی جلو آورد یا احساس گناه نیست.  واقعیت است که ممکن است همین فردا برای همه پیش آید.

۲۵ تیر ۸۷ | 5 ماه و 25 روز پیش | روزانه | ۲۸ نظر

زنی عریان در برابر قاضی

قاضی محکمه اول را آنقدر جوان بودم که نه آن زمان می‌ شناختم‌اش و نه این روزها اسمی از او در ذهنم مانده است با این همه اما  به دستورش پنج سالی تعلیق و معلق ماندم تا بزرگتر شدم و شوری دیگر و  قاضی دیگر از راه رسیداما اینبار قاضی آنقدر جوان بود که باور نمی کردم همه چنین بشناسند او را و تا این اندازه شهره شهر و چهره عالم باشد.

قاضی قلم بود و از قضا قله اوجش نیز قطعه قطعه کردن قلم‌های سرزمین من شد. هربار در خانه‌ای را می‌بست و صاحب خانه‌ای را به چوب چرای خویش چنان می‌زد که نای برخاستن نمی‌ماند و این روزها هر آنکه برپای مانده و خانه ای هنوز دارد تا در آن قلم بزند ردی از تازیانه قاضی مانده هنوز روی شانه اش.

ما لاغر تر می‌شویم و قاضی پروارتر. ما سربه زیر تر می‌شویم و قاضی گردن اش فرازتر. ما کابوس و هراس  داریم در مسیر زندگی ،قاضی ناقوس و جرس دارد برای توقیف زندگی . ما قلم و قلب داریم قاضی تا دلت بخواهد اختیار قلع و قمع.

شده‌است عین “ملا آق سعید” ، اذان گوی محله که صبح ها اذان می‌گوید و چون اذان می‌گوید معتبر محله است و آبرویش با آبروی دین گره خورده است و کسی نمی تواند آنگاه که او بدخلقی می کند و رو ترش می کند بگوید:  ” هوی حاجی آرام”.  هیچ کس جرات اشاره به ابروی بالای چشم حاجی را ندارد و او با یک اذان صبحگاهی، مجوز چند وعده نماز ریا را دارد و شهر را به زعم خویش  پارو می کند از اراذل و اوباش و قماشی که نمی‌پسند‌شان. آخر برای او” قمه” و “قلم” هیچ فرقی نمی کند و سالهاست که صاحبان این هردو را با استناد به قانون اقدامات تامینی  قلع و قمع می کند.

زن که باشی  باز ماجرا فرق می‌کند و باز قصه دیگری غصه ات می‌شود . به آنی خود را عریان در برابر مردی خیره می بینی و خیس خیس می شود پیشانی بلندت از شرم این عریانی ناگزیر.

چه شد؟ خدایا؟ من که دکمه و یقه و گره روسری نگشوده بودم ، پس چرا لـخـت و عور و بی لباس و وقیح نشسته‌ام مقابل مردی که نمی شناسمش؟ حتما یک لحظه روح شیطان در من دمیده شد و من بی اختیار لباس از تن در آورده ام و این جنس و جسم لعنتی و هورمون های کذایی را من که نمی شناسم لابد نفهمیدم یا نتوانستم  و از پس شان بر نیامده‌ام و  به حیوانی مانند شده‌ام که به میل درون بیش از عرف بیرون نیل می‌کند.

اما من محکمتر از این حرف ها بودم.  حالا چه شد که بی هیچ  تن‌پوشی  نشسته ام رو به روی قاضی ؟ سرم داغ می شود و تنم سوراخ سوراخ نگاه‌های مردی است که چشم‌هایش را کنده است و گذارده این دو چشم هیز و تیز روی تمام تنم  راه برود و زخم کند پوستم را.

ناگهان به خودم می‌آیم و آسمان محکمه رها می‌کنم و می دوم سمت لباس‌هایم. آخر من نمی‌خواهم چشم‌های این مرد دو دو بزند روی تنی که دوستش دارم. با سرعتی عجیب  که برای همه همجنسان زنم آشناست،  خودم را جمع و مچاله می‌کنم و دو دست دور تنم حلقه ‌می کنم تا بیش از این نچرد چشمی چنین بر چرم تنم .  تا دستم می رسد به لمس تن و کشیدن حصار، تازه می‌فهمم که  من عریان نیستم بلکه عریان دیده‌می ‌شوم. زیر رگبار نگاه مرگبار مردی که از آدم  فقط عورت‌اش را می‌شناسد و از زن فقط جنسیت‌اش را. قصه نیست اینها و غلو غصه هم نیست. باید زن باشی تا بفهمی وقتی در امتداد نگاه چندش آور چشم‌های هیزی ، لرزش ناگهانی بر تن ات می افتد یعنی چه؟  و چرا با آن همه یال و کوپال و تن‌پوش ضخیم، ناگهان خودت را لخت و عور احساس می کنی و  وسط محکمه سرت میخ زمین می شود و نگا‌ه‌های قاضی نیز درست عین چکش‌قضات بر آن کوبیده می‌شود.

من برای هر آنچه که احضار شده بودم پرسش نشدم، اما برای تمام آنچه که احضار نشده بودم چرا؟  او باید جثه ریز از پشت میز بالا می کشید تا حالی‌ام کند که:

“می ‌دانی گزارشی داریم از همین قلم به دستان زن که در هفته با سه مرد زنا می کنند؟”

نه نمی‌خواهم بدانم اما او رضایت نمی‌دهد و مو به مو می‌شکافد قصه بافته شده در قسم‌نامه خیالی‌اش را تا کم نیاورد از وقاحتی که یک مرد می‌تواند در برابر یک زن داشته باشد. دلم برایش می‌سوزد چون در عین حال که چشم از چشم بر نمی دارد تا قدرتمند و بی شرم تشریح کند که جنس ما کثیف است مدام و مکرر دو کتف‌اش را تکان تندی می دهد چنان که گویی این تیک عصبی را با تیک تیک ساعت هماهنگ کرده باشد. هیکل کوچک اما گوشت آلودش ترحم برانگیز می‌شود آن سوی صندلی بزرگ قضاوت.

جلسه اول و دوم و سوم را با وکیل وچند همراه بودم و  حالا خنده ام می‌گیرد از اینکه برای من شنیدن کلمه  “زنا”  دریک  جمع مردانه چقدر دشوار بود برای او اما تکرار چندین باره‌اش چه آسان. بغرنج تر از آن بودم که با جنسیتم کنار آمده باشم تا چه رسد به آنکه در مقابل چند مرد به جای پرسشگری از آنچه که مرا به آنجا فرا خوانده بود مدام از رندی زنان و زنباره گی مردان بگوید و در عین حال از وظیفه دشوار خود برای ایجاد تامین امنیت اجتماعی و هنوز نفهمیدم اینها چه ارتباطی به من و قلم و قاضی و قضاوت داشت . آنچنان که هنوز هم درنیافته ام که چرا آبروی او با دین گره خورد و چرا هیچ کس جرات توقیف بلندگوی اذان گوی محله را ندارد وقتی خود او بعد از هر اذان صبح به جای حرف از نماز حرف از زنا می‌زند.

من کاری به این ندارم که آیا آنچه در مغز می گذرد ناشی از عمل پنهان به آن است یا نه و هرگز مثل خود این جماعت بی گدار و بی معیار انگ و ننگ نمی‌چسبانم به پیشانی این جمع اما  خوب می دانم که او با هر زنی تنها در اتاق بنشیند ایمان هم اگر داشته باشد عنان زبان ندارد. برای همین است که ناگهان وهم برت میدارد که لباس بر تن نداری و آن لحظه آرزوی مرگ می کنی. حالا یا خودت داری را در زندان برای خودت برپا می کنی و می‌میری یا آنقدر یاغی می‌شوی  و می غری که ناگهان سرت به جسم سختی اصابت می کند و جان می دهی و بعد قاضی می‌ماند و یک بلندگوی کذایی و کهنه که هنوز از درخت پیر شهر آویزان است و  گوش مجلس در راس هم اگر از صدای دلخراش اش آزرده شود باز هیچ کس جرات حتی “توقیف موقت” این بلندگو و آن بلبشو را ندارد.

۱۴ تیر ۸۷ | 6 ماه و 6 روز پیش | روزانه | نظرات

ما جماعت بغرنج

دختر‌هایی که پشت لب‌شان سبز است و ابروهای نامنظم‌شان سمفونی بلوغ و باکرگی و بی‌هراسی است ،  یکی یکی گرد هم  جمع می‌شوند. آرام آرام به هم می رسیم چنان که گویی قرار است انقلابی بزرگ گوشه همین حیاط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نیمه تمام دبیرستان رقم بخورد .حواسم را خوب جمع می کنم که مبادا کسی گوش غریبه‌اش را جایی گوشه میدان مبهم گردهم‌آیی کوچک ما انداخته باشد. چانه‌بند مقنعه های سیاه و بلند را تا روی لب بالا کشیده‌ایم تا در عوض گلوله‌ای از جعد موهای پریشان بپاشد روی پیشانی مان و به زعم خویش ویران گری کرده‌باشیم در نظم و نظامی که ناظم چید و ما فرمانبردارش نبودیم.

دبیرستان دخترانه‌ “آزرم” بود و آز ما برای سرکشی‌های همواره. شاید اگر مقنعه و قبای بلندمان نمی‌دادند ما سرکشی می‌کردیم برای داشتن همان حجاب خاکستری که این قانون طبیعت و جامعه است برای سرک کشیدن به آن سوی حصار و دست یازیدن به هر آنچه که دست‌ از آن کوتاه است. خاکستری روپوش‌های گشادمان را ابایی از خاک خرابه حیاط پشت مدرسه نبود و چمپاتمه نشستیم روی زمین سرد و گرم صحبت شدیم:

شرط اول این شد: هر آنکه “دوست پسر” دارد، حق ورود به گروه ما را ندارد. اسم گروه را هم گذاشته بودیم ” مرگ سیاه” و بعد که سالی بزرگتر شدیم و کتاب و اندیشه هم دخلی در سرکشی‌های‌مان یافت به ” خرمگس” تغییر نام یافت شناسنامه گروهی که همه دخترانش خواسته یا ناخواسته شرط همصدایی را حذف رابطه عاشقانه پنداشتند.

بنای اول را کج گذاشتیم و تا آخر همه به هم دروغ گفتیم و دلمان اگر می تپید برای حسی مبهم هیچ به روی خودمان نمی‌آوریدیم تا مبادا از غلظت غرور کذایی مان کاسته شود. قلدری می کردیم به اقتضای سن و صحنه حضورمان در جامعه و به خیال خویش پسرها را غریبه می پنداشتیم و لرزیدن دست و دل در برابر جنس مخالف را مخالف اقتدار دخترانه. هرکه قطر کتانی سفید و یغور‌اش بلند تر، اقتدارش بیشتر و هر که یک تیغ موکت بری یا چاقوی خوش دست ضامن دار هم در ته کوله پشتی‌اش داشت،  بی‌شک شهره تر. کم کم سهراب و شاملو و لورکا و شریعتی و مارکز باقی صاحبان و خالقان کلام آمدند و آرام آرام دفترچه‌های عقاید جایش را با پاکت سیگار و چاقوی ضامن دار و باقی ابزار و آلات بدلی انکار جنس دخترانه عوض کرد و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد که حتی از همان دفتر‌های عقاید هم خجالت کشیدیم.

باری این یک تصویر کمرنگ از فراز و فرود پررنگ دختران همکلاس من است در سالهای نخست دهه هفتاد که نمی‌خواستند  دخترانگی‌شان در ماتیک و آینه و رژهای دلفریب گونه و لب خلاصه شود. کاره‌ای نبودیم در کج گذاشتن بنای اعتراض‌مان و از همان روز تا به امروز مدام در بزم و عزم زنانه مان، بازهم همان بنای کج است که بالا می‌رود و هی زنانه مردانه می کنیم و گاهی برای نمایش اقتدار به مردان نداشته خویش می بالیم و اینکه استقلالی بی نظیر را خود سبب ساز شده ایم و بی مهریه و حقوق ماهانه و پول توی جیبی و و چه و چه اینک سرپا ایستاده‌ایم غافل از آنکه این سرپا ایستادن جز سستی استخوان و شکستن ایمان و دشواری راه هیچ نداشت.

اینجا و این خانه که روی شانه‌های من است بیش و پیش از آنکه برای تغییر و نجات جهان باشد شاید خلوتی شد برای تغییر و نجات خودم تا شاید به این باور از پیش گفته جامه عملی بپوشانم و تخت شود خیالم که راه تغییر و نجات جهان از راه تغییر و نجات خودمان می گذرد ورنه ما را چه توان برای نجات جهانی که خود از اساس کج و معوج چیده‌ایم بنایش را. آن روزها گوشه دفتر عقاید را با خط کش و خودنویس‌های خوش‌رنگ، خط‌های صاف و مورب می کشیدیم و دلربایش می‌کردیم برای نوشتن و چپاندن هر آنچه در چنته داشتیم و امروز خانه‌های دیجیتالی را رنگ و لعاب می کنیم برای همان کار. از بخت یاری ماست شاید که همان بنای کج را هم انگار بالاتر و بالاتر می‌بریم. قبول دارم که به خطا به خلوت آمدم و زنانه نویسی می کنم و گاهی نیز مظلومیتم را بر فرق سر مردان ‌می‌کوبم  اما این همه من نیست و من به این نیمه گمشده ام نیازمندم. تو به خلوتم ‌می‌آیی و به ساختن دعوت می‌کنی و بی مصرف نیافتادن را انذار می دهی . باز من بی‌تابی می‌کنم و ساختن را کار  خانه بدوش یک لاقبای دور افتاده از خانه نمی‌دانم و باران هم به پاس گفته بجای تو می بارد اما بی تاب تر از من او حتی حوصله نوازش هم ندارد و کلمه را چون بر زبان مردانه جاری شده  تفسیری تلخ می کند و پس می زند و من می روم درست سر جای اولم در گوشه حیاط دبیرستان …. آرام آرام به هم می رسیم چنان که گویی قرار است انقلابی بزرگ گوشه همین حیاط پر از سنگ و آجر و مصالح ساختمان نیمه تمام رقم بخورد ….با این تفاوت که اینجا از ناظم و نظام و التزامش خبری نیست اما تا دلت بخواهد ما خودمان پیچ و تاب خورده‌ایم میان  داشته ها و  نداشته‌های همه این سالهای خویش و معلوم نیست چندسال دیگر به دفترهای عقاید این سالهایمان با پیشانی خیس نگاه می‌کنیم.

می بینی چه جماعت پیچیده و بغرنجی هستیم؟ ما  در همین چهار دیواری که هنوز برج و باروی قدرتمان هم نیست و جملگی رانده شدگانیم تاب بی‌قراری‌های هم را نداریم و جای نقد و نیش را هم  هنوز خوب بلد نیستیم و با پشتک و وارو هم نمی شود اسم این سم مسموم عدم تحمل  و “بی تابی “را عوض کنیم و پز بدهیم که ما داریم در همین نقدها ساخته می شویم . نه  ما انگار داریم آوار می شویم. هرچه فکر کردم بعد از باران و یاران دیگری که آمدند و نقد و نقبی نوشتند و رفتند و هنوز نمی دانم که باز می‌آیند یا نه، می بینم کار ما نیست ساختن و آباد کردن این جهان ویران مگرآنکه اول آبادی خویش را از این ویرانی بغرنج دریابیم و به گمانم ما به دوره کردن خویش نیازمندتریم تا بیش از این دور نیافتیم از جهان درون مان.

۱۲ تیر ۸۷ | 6 ماه و 8 روز پیش | روزانه | نظرات

اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

بی‌شک در قاموس زن و مردی که پدر و مادر شدن نسل من گناه بزرگ شان است، هذیانی بیش نیست «زیر باران با زن خوابیدن». حتما پرده‌ها حسابی از خجالت پنجره‌ها درآمده‌اند و نگذاشته‌اند احیانا آفتاب و آمیزش، در سوز و سوزش شکل گیری نطفه ناخواسته «نسل من» با هم شریک باشند . آفتاب که خوب است مهتاب هم که بخواهی نخواهی بیدار ناگزیر میدان هم‌آغوشی‌های شبانه پدران و مادران نسل من بود هم آخر نتوانست راز این پنجره‌های «بسته» به روی «بستر» را بفهمد.

حاضرم شرط ببندم که رقص و رایحه باد هیچ نقشی در نقشه آن شب پدر و مادر نداشت و قطعا هیچ برگ و گلی گذرش به پوست تن مادر نخورد و به طنز می‌مانست اگر احیانا کسی آن وسط میان وظیفه دشوار همخوابگی، هوس یاس و نرگس به سرش می‌زد و دلش خنکای چمن می‌خواست و بعد داغی تن. اصلا «تکلیف” بود انگار و خدای شان نیز آن بالا، درست عین معلم، منتظر نه‌ماه بعد ماند تا خط بزند این مشق پرغلط را.

خط خوردم مادر! خط خوردم پدر! دسته گل آنشب‌تان حجمش چند گرمی کمتر از حجم دلخواه جامعه مردسالارانه شد و از قضا همین جنس نابرابر نیز برشانه شهنه‌های شهر سنگینی کرد. با این همه اما گمان نکنید به نوشته شدن‌ام بر این صفحه ناصاف سرزمینم پشیمان‌ام. نه! نگرانم مبادا ندانید که اصلا مشق آن شب شما برای همین خط خوردن نوشته شد و تا ابدغصه خط های نشسته روی صورتم را بخورید. خب شما چه می دانستید بازی بیزاری جامعه از جنس دوم را ؟ ژن‌هایتان که به آژان‌های ژنده‌پوش این عصر آشنا نبودند تا یک طوری در هم آمیزند که من پسر زاده شوم و نه دختری که گردن فرازی‌اش، گردن تان را کج کند میان در و همسایه. پس گردن بالا بگیرید که من تنها زن خط خورده و عصیانگر تاریخ نیستم. یک دشت پر از اسب رمیده پیش روست.

به ارغوانی مانندم که اگرچه نفس‌ام پس پسک می‌رود از بس که گردن دراز کرده‌ام تا یال و بالم بیرون کشم از سکون و ماندن اما خسته راه نیستم. میان همجنسان دیگرم که در هر دم نداشته‌هایمان را فرو می بلعیم و در هر بازدم ، دست‌آورده‌های خویش را به دشت می‌بخشیم. حالا هزار شکارچی و دام هم بیاید پی مان، اصلا همه مان در قفس، فردا قفس اگر خود نفس جامعه شد چه؟

درست است که خط خورده‌ایم ما اما دیگر تمام شد آن روزها که تب می کردیم و داغ می‌شد تنمان وانگار گرده و گردنمان به گل می نشست از حجم سنگین دو گلوله گناه‌واره‌ای که با خود بر سینه یدک می‌کشیدیم. دیگربرای پنهان کردن این دو عقاب روی سینه، دختران دشت شرم نمی‌کنند و دوکتف استخوانی را به دوسو خم نمی کنند و قوز نمی کنند و انحنائی عبث را بر قامت خویش صلیب نمی‌کشند. عقاب‌ها می‌رقصند و یال بلند “اسب تمنا” نیز موج می گیرد بر پیکره ناب زنانه، آنگاه همه روزها روز زن می‌شود و شرم نیز تنها به گاه لمس و نیاز پاک و ناب، گونه سرخ و داغ می‌کند ورنه شرم واقعی برای آنانی است که اگرچه در سالنامه، روزی را به نام زن سند زده‌اند اما یک نیمروزهم زن را برابر با نیمه مردانه‌اش تاب نمی‌آورند و مدام خط می‌زنند.

اگر من زن ام، همه روزهایی که به نام من است تقدیم به همه مردانی که فکر می‌کنند برای داشتن و دیدن کودکم باید منتظر لطف و منت بیکران مرد باشم اگر من زنم همه روزهایی که به نام من سند خورده تقدیم به آنانی که من باید برای چادر و چکمه‌ام به چه کنم چه کنم افتم تا مبادا دین نداشته مردان شهرم با نیش باز و پای نازی برباد رود، اگر من زنم روزم تقدیم به آنانی که چون نامم به خاطر عشق در شناسنامه شان رفت تا ابد باید اجازه خروج و ورود و اشتغال و تحصیل و هزار و یک کار و بار دیگر نیز با امضا و الطاف مردانه برایم مقدور شود، اگر من زنم ، روزم تقدیم به آنانی که خون بهای شان برتر است و خون بهای من برابر دیه ناکارآمد شدن و زار شدن ابزار مردانگی شان است، در عوض بگذارند ما و باقی مردانی که فکر نمی کنند چند گرم اضافه وزن می توانست حقوقمان را برابر کند، عین آدم کنار هم زندگی کنیم و آنگاه همه روزها به نام مان باشد؛ روز آدم.

۰۴ تیر ۸۷ | 6 ماه و 16 روز پیش | روزانه | نظرات
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

عشق پدر دزدی هوس کودک غمگین ایرانی آکسفورد مرد بلژیک حجاب طلاق مردسالاری دوچرخه کامل لرزش دل پاریس کالج تنهایی لندن دشت عشق دیجیتالی سهم غم گریه بیشه مادران من گناه لب همسر نیمه اشک عشق نیمه مادر خانه به دوش ایتالیا مادران زنانگی وسوسه فرزند زانو همسایه رختخواب ملافه زن خیانت

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License