نامه به کودکی که بازجوها خبر حضورش را دادند
خواندن این نامه از حوصله تان خارج است . مخاطبش بزرگتر که شد می خواند من هم اگر نمی نوشتم آرام نمیشدم، از چمن و گلهای سفید و ریزش هیچ نمی فهمیدم . پس ببخشید و بگذرید.
همه مادرها نه ماه انتظار میکشند تا کودکی از بطنشان بیرون بیاید و متن زندگی شان گرمی نابی بیابد من ولی شش ماه انتظار کشیدم. سه ماه اولش را اصلا خبر نداشتم که دوگانه شدهام و میهمانی ناخوانده در دل دارم.از من بدت نیاید نازنین آخر خودم هم کودک بودم و مست بازی. چه میفهمیدم اگر سرماه خون سرخی کشاله زنی را داغ نمی کند این یعنی داغ شدن درونش از نفسهای حیات موجودی دیگر. ذوق میکردم که از شر این پدیده پیچیده حیات زنانه چند ماهی رهیدهام و میتوانم درختها و دیوارها را بی هیچ دردسری سرتاسر بالابروم. حالا پدرت شوخی یا جدی هم میگفت : «هی! تو باید بروی دکتر آخر به گمانم من زندگی را تثبیت کردهام» می گذاشتم به حساب ادامه همان خاله بازی نازی که شروع کرده بودیم و بالا تا پایین آن زندگی دونفره را معصومانه و شیطنت وار به طعنه و طنز می گرفتیم.
ولی شوخی شوخی همه چیز شمایل جدی گرفت.شوخیهای پدرت را باور نمیکردم لگدهای تو را هم باور نمیکردم اما درب آهنین که با لگد باز شد دانستم بازجو شوخی ندارد. سراغ نداشتم در دنیای کوچکم که زنی خبربارداریاش را زبان یک بازجو باور کند و تا خود صبح زار بزند. آنشب بازجو با لگد آمد اما سبد سیبی هم آورد تا مبادا من و تو از سوء تغذیه تلف شویم و او رسوای جماعت شود.
آخر من برای تو چه باید میگفتم پسرک نازنین؟ خودم هم نمیفهمیدم چرا باید برای چاپ چند شبنامه و نشریه دوصفحهای زیر زمینی توی یک سلول یک نفره با یک دختر موسیاه دیگر اسیر باشم و پدرت نیز چند سلول آنطرفتر مجبور شود ماجرای “تثبیت زندگی” و توقف قاعدگی و احتمال بارداری زن را به بازجو بگوید تا از او کمی مهربانی برای من و تو گدایی کند. حتما گردن از مو باریکترش نای سرسنگیناش را نداشت وآن لحظه کج شد کلهای که میخواست جهانی را کلهپا کند تا به بازجو بگوید که زن و کودکش نیازمند میوه و محبتاند.
میدانم برایت خنده دار است . بخند نازنینم بخند به ما که هنوز قاعده زنانگی را از لای کتاب علوم تجربی و زیست شناسی سالهای دبیرستان بلد نبودیم آنوقت میخواستیم قاعده سیاست برهم ریزیم و زیستی دگرگونه برای بشریت رغم زنیم.
فرمول ساده شکل گیری تو در بطن را جدی نگرفتیم اما فرمول پیچیده سیاست ورزی و ماندگاری جماعتی در متن قدرت را چنان جدی گرفتیم که به جای نوزده سالگی کردن و بیست سالگی کردن، صدساگی مشروطه به رخ مردان سیاست می کشیدیم تا در گوشه شهری دور، احساس بطالت خویش به نسیان بسپاریم.
می دانی پسرکم هر چقدر سر انگشت هم قرض میکردم میرسیدم به اینجا که مهر عاقد بر صفحه شناسنامه خشک نشده تو باید شکل گرفته باشی و مگر میشود شتابی چنین در کتاب قطور ادعای ما معنا داشته باشد؟ اما داشت و من خبر حضور تو در دل و جسم لاغرم را زمانی جدی گرفتم که دیگر سه ماه از جدی گرفتن تو برای نفس کشیدن و لگدزدن و اعلام حضور کردن گذشته بود. خبر که از طریق پدر اما با زبان بازجو رسید به سلول ما همبندم خوب میفهمید معنی نخواستنم را و هرگز سرزنشم نمیکرد که نقشه قطع کردن شریانهایحیات تو از حیات معصومانهام را در گوشه همان سلول حقیر و دور از چشم بازجوهای کبیر بکشم تا تو نیایی و بازیچه این بازیگران نشوی. هم بندم زن بود و کم سن و سال تر از من اما خوب میفهمید دلیل علمی و طبیعی اصرارم برای تکرر ادرار و التماس من به بازجوها و در نهایت خلاصی یافتن در لیوان پلاستیکیچای را.
لیلی زیباترین همراه روزهای نازیبای زندگیام بود آنگاه که پشت به دیوار میکرد و باصدای بلند عربده میکشید و لودگی میکرد تا مبادا پیشانیام خیس شود از عرق شرمی که به گاه پناه آوردن به لیوان پلاستیکی، داغم میکرد. هنوز رویش به دیوار و دهانش تا بناگوش باز بود که من لیوان حاصل خلاص شدنام را سرزیر سطل زباله گوشه اتاق میکردم تا از بوی تند عذاب آورش خلاصی یابیم.
فکر میکنی اینها قصه چندسال پیش است ؟ نه نازنینم من کودک روزهای انقلابم و اینها همش مال دهه هفتاد است و حتی نه دهه شصت. میبینیعزیزکم چه کولاکی کرده بودیم من و لیلی در اتاقکمان با خام خیالی و خوش خیالی خوشایندی که به زعم خویش میخواستیم بشریت را نجات دهیم؟حالا بشریت توی آن سلول پرت در یک سطل زباله فلزی با نایلون پلاستیکی سیاهی که از گوشههای دهان گردش آویزان بود به ما دهن کجی میکرد. بشریت از بوی تند و تهوع آور لیوان پلاستیکی چای گوشه اتاق می خندید.
بشریت به انحنای کمر من که قوز کرده بودم گوشه اتاق و معده زخم شدهام را چارچنگولی چسبیده بودم تا از دهنم بیرون نزند میخندید. به دودل بودنام از بیرون کشیدن بربری اضافهای که حالا با بوی تند چای و ادرار در سطل و نایلون سیاه، سمفونی گند و گرسنگی من بود می خندید تا بلاخره لیلی دست به کار میشد و نانی خشک از آن مجموعه خیس و تهوعآور بیرون میکشید و من سق میزدم و او یک دل سیر میخندید و میخنداند. با صدای بلند.آنقدر بلند که نه لگدهای تو را جدی میگرفتیم و نه لگدهای بازجو به در را.
قانون ساده آنجا بود ؛ بازجو سه لگد که به در زد ما هم باید با سه سوت، اول چشمبند را می بستیم بعد چادر گلگلی را سر میکردیم و دست آخر پشت به در مینشستیم . اما نان با طعم تند ادرار را که بالا بزنی پوستت دیگر کلفت میشود و هیچ یک از این کارها را نمی کنی. درست صورت به صورت بازجو میایستی رو به در بلند بلند میخندی آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندت را پس از آن خنده دراز جدی نمیگیرد به جزمعده خودت که دوباره ویران می کند درونت را. تو هم که مراعات نکن و هی لگد بزن. از وقتی هم که فهمیدی نقشه نیامدنت را با همراهی لیلی کشیدهام، کشدار تر شده بود لگد هایت.
لیلی میگفت حتما با این وزن سنگین من که هی روی شکمت بالا و پایین پریدهام دیگر جانی برایش نمانده طفلی. ولی تو جان داشتی و هی التماس میکردی . من نمیخواستم شکمم بالاتر بیاید از تصور اینکه پستان در دهان کودکی کنم و عین پستانداران شیرده انجام وظیفه کنم چندشم میشد و مدام سر به دیوار میکوفتم تا زودتر خلاصم کنند تا من خودم را از تو خلاص کنم. میدانی چه سخت است اعتراف بر این بیرحمی؟ از من بدت نیاید . خوب گوش کن نازنین ام.
مهر آزادی را که نشاندند کف دستمان، گمان نکنی که یک راست رفتیم خانه. نه، لیلی پا به پای من آمد تا اول یک راست برویم میوه فروشی نزدیک زندان شهربانی. آخر این هوس کوفتیام را نمیدانستم چه کنم . دلم شلیل سرخ میخواست . باور میکنی من و لیلی تا همین چند سال پیش هم نمی دانستیم که قصه آن روز ما و شلیل سرخ همان ماجرای معروف “ویار” زن باردار است؟ میبینی چه ساده بودیم . فکر میکردیم اثر زندان است و لیلی هم با همین اصرار و تکرار من ویارش گرفته بود و دست بردار نبودیم. چادر گل گلی زیر بغل بی هیچ کیف و دفتر و دستک اضافهای، اول تمام میوه فروشیهای شهر را رصد کردیم و بعد مطب تمام پزشکهای زنان را. آن روز نه شلیلی پیدا کردیم و نه دلیلی تا دکترها را متقاد کند که تو نباشی. همه میگفتند؛ «بزرگ است»، «جنین نیست»، «کودک کامل است» و من تمام آن روز و روزهای بعد جواب هر لگد تو را با مشت دادم. از تمام دیوارهای خانه به این امید میپریدم که تکه سرخی از تو از وجودم بیرون بریزد و کشالهام را خونین کند و من و تو با هم تلف شویم. نباشیم. آخر پدرت هنوز پشت توریهای سوراخ ریز زندان بود و من هی زور میزدم انگشتم از این توری به زور بخزد آن طرف توری تا گوشت دستش بخورد به گوشت دستم و یکهو تنم داغ شود و دلم آرام ولی نمیشد. نقطه کوچکی از انگشتم با فشار زیاد باد میکرد به آن سمت توری و همان حجم کوچک با لمس انگشتهای پدرت داغ می شد و دلم تا یک هفته گرم بود. بی پناهی مضحکی بود با آن همه پناهی که فامیل درست میکنند. تا تو بیایی اما پدرت هم از زندان رهید . همه ما را در تعلیق گذاردند تا اگرچه محروم از حقوق اجتماعی اما آزاد در حبسی مدرن پس کوچههای شهر را پرسه زنیم.
پایم به بیمارستان نرسیده پرسههای بی پروایم کار خودش را کرد و تو بیرون جهیدی . سخت جان شده بودم انگار در نبرد لگدهای تو به تن نازنین و لگدهای بازجو به درب آهنین و بازی مضحک این نهماه نخواستن و ماندن. کسی که عهد بسته بود پستان در دهان هیچ کودکی نکند و هنوز تن و زنانگیخویش را غریبه می دید ناگهان شوخی تلخ درد، زهدانش پاره کرد. سنگ اگر به زیر دندانم میشکست آن دم شگفت زده نمیشدم نازنینام! آخر درد دریده بود درون و بیرنم را. نمی فهمیدم چرا این همه اصرار داری که استخوانم بشکنی تا استخوانت سفت کنی و بیایی تا بشوی یکی مثل ما که هیچ خیری از حضور در آشفته بازار بیرون ندیده است. دهان تنگ تو بود و دهان گشاد من که انگار به وسعت تمام درههای عالم هم اگر باز میشد باز کم بود برای جیغ زاری که هنوز ردش ماسیده در گلوی زخمم.
درست آن لحضه اصرار و فشار تو، اگر بازجو بالای سرم بود حتما و حکما حقیرترین متهم عالم میشدم. آخر به گمانم بزرگترین لحظه لابه درعمر زنانه همان دم است که به هرکسی حاضر است رو بزند و عاجزانه التماس کند و آویزان شود تا کسی یک کاری بکند برایش. و التماس کردم کسی کاری بکند. هر کاری که نفسم برگردد. دیگر از دهانی که دردم را داد میزد شرمگین نبودم و از دهان دیگرم که انگار شلیلی سرخ در گلوگاهش مانده بود و با همه ضجه و پنجه کشیدنهایم بیرون نمیجهد نیز خجالت زده نبودم. بیرون جهیدی و من هنوز هم مثل مار به خود میپیچم از تصور آن دم دشوار و دردمندی که تیغ در دست هیبت سفیدپوش مردی رقصید و رندانه فرود آمد و بیرحمانه برید دریچه تنگ عبورت را تا میان آخرین فریادی که سینه و گلویم را خراشید تا تو بیایی و با اولین گریهات ساز همدردی با درد و فریادهای مادر کوک کنی.
هنوز در فکر این بودم که بازجوها بیرحمانه تر زخم میزنند یا پرستارهای کشیک؟ هنوز در سرم سمفونی ناموزون هایو هوارهای خودم و بداخلاقی های پرستاران شب بود و گوش هایم سوت میکشید. هنوز تنم مثل گوشت لخمی افتاده بود بالای همان صندلی سختی که دو پای بیجانم را از دو طرف باز نگاه میداشت. برای آنکه باور کنم این تن رهیده از یک نبرد نفس گیر هنوز جان دارد و جریان، پاهای آویزانم را نرم تکانی میدهم که ناگهان چیزی میسرد کف پایم و نرم کف پایم را قلقلک میدهد. سرم پایین تر از پاهایم است روی این صندلی مضحک جان ندارم که جنب بخورم. هرچه میخواهد باشد. وقتی خوشم میآید دیگر خیالی نیست که چه باشد.اما وسوسه می کشد مرا اگر ندانم چیست که در این سرای پررنج ناگهان چون پر نرمی بر پوستم کشیده میشود و رامم میکند. سر به سختی برمی دارم از سطح سخت صندلی و گردن دراز میکنم: دوپای کوچکی که انگارماهها در آب خیس خورده و حالا چین خورده و سرخ و چلانده شده است، زیر پاهای من می رقصد. تو به پشت خوابیده بودی نازنینم و پاهایت درست زیر پاهایم در هوا معلق بود …خوشم می آمد و می خندیدم. بلند و کشدار. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز جدی نگرفت.
می پرسی پس عهدم چه؟ کدام عهد؟ میخواستم همانند پستانداران شیرده پستان در دهان هیچ کودکی نگذارم؟ هه؟ بعدها شده بودم مصیبت عظمای فامیل که نمیدانستند در محافل و مهمانی رسمی و جدی چگونه راه دهانم را ببندند و بیصدایم کنند آنگاه که تو شیر مینوشیدی و من انگار که “مادر هستی” دارد به کودکاش زندگیمیدهد، مغرور می شدم و جیغ میکشیدم از شعف. هیچ کس باور نمیکرد و هیچ کس هیچ وقت در هیچ یک از کتابهای زیست شناسی و علوم پزشکی هم هیچ فرمول و معادلهای نیافت میان شیرنوشیدن تو و شعف ناتمام من که به جیغی ممتد بدل میشد و آبرو میبرد. ناگزیر این ماموریت دونفره ما میشد ماموریت سه نفره تا هربار پدر حصاری بسازد و پشت این حصار، تو رندانه از من بنوشی و من مستانه جیغ بکشم و پدر نیز گیج و گنگ و مشعوف تر از من و تو، حفظ آبرو کند. مهم نبود دیگران چه میگویند از این دیوانگی بیپایان مادری که به جای دوسال، نیم سالی هم اضافه جیغ کشید.
یادت میآید نازنین آن روز که کمی بزرگتر یافتمت و بعد نشستیم و درست عین دو تا آدم بزرگ با هم حرف زدیم چه با صدای بلند می خندیدم؟ حالا دانستی که چرا از رفتن پدرت خنده ام گرفت؟ آخر او زندگی را «تثبیت» کرده بود چون باور داشت دختردشت را که در و دیوار و کوه بیابان زیر پایش حقیر است، باید زمین گیر کرد تا بماند ورنه مردان زیادی را به خود عاشق میکند و نمیماند اما وقتی زندگی را با حضور تو “تثبیت” کرد عاشق زن دیگری شد و رفت و من با صدای بلند و کشدار خندیدم. آنقدر بلند و آنقدر کشدار که بعد هیچ کس صدای هق هق گریه های کشدار و بلندم را پس از آن خنده دراز جدی نگرفت.
امروز هم با تو حرف زدم هم با لیلی. دوازده سال گذشت، نه لیلی میدانست که معدهام هنوز زخم است و نه تو می دانستی که ….
چه خوب که پدرت اینجا را نمی خواند وگرنه پدرت خوشش نمی آید از این مظلوم نمایی من.
زن برنده میدان هم آغوشی است
صورت مردی لای درز باریک پنجره گیر کرده است. پوستاش پیچ میخورد و پلکش ضرب گرفته. این پنجره زنانگی است که هرگاه محکم تر بستهمیشود پلکها و لبهای مرد شتاب بیشتری میگیرد. قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جریان جاذبه و دافعه یا فلسفه فرار و قرار.
دست هایم را محکم به سمت لبهای جامانده میان دو الوار پنجره میبرم تا هوس نارس بوسه اش را جایی میان انگشتهای تیز و باریکم له کنم و تمنایی را پس بزنم و ببندم آن دهان نیمه باز خواهش را. شاید خونی هم بچکد ، خیالی نیست. لبش از هراس ضرب میگیرد اما نه تندتر از ضربی که سینه من از اشتیاق پنهان همان خواهش ممنوع گرفته و لباس نخی خنک تابستانیام را انگار میرقصاند روی تنم. لبهای او چون دونخ بیرنگ توی آن همه پیچ و تاب یک صورت بی تاب لای پنچره میرقصند. نقشهای رنگین لباس نخی من نیز درست روی سینه چپم ضرب گرفته اند.
یک نگاه به پنجره خانهات کافیست زن! تا ببینی چه رقصها و رندیها که دست او و دل تو به راه انداختهاند و سالهایت را همینطور پرهراس تر از هرسال ورق زدهاند. هربار که پشت این دریچه مردی زنانگی را به رخ ات کشید، یک جنازه پشت پنجره خانهات انداختی و مست و مغرور، فخرش را به عالم فروختی و فریاد زدی «پرتاش کردهام» . خب نگاه کن تا ببینی آنکه پرت شده است چه نسبت نزدیکی با آنکه این سوی پنجره طرد شده است، دارد. آنکه پوستش پیچ خورد لای پنجره و پلکش ضرب گرفت و دهانش لای انگشتانت له شد و بعد تو پز دادی که پوزش را زدی غریبه بود یا غریزه؟ خودت را کشتی و مرگ یکی دیگر را به خیالت جشن گرفتی؟ هه…حالا بر مکاشفه آن روزهای رفته جشن بگیر و بی رودربایستی یک دل سیر بخند.
می خندم و وقتی میخندم می دانی که دیگر نقشهای برای نقش زمین کردن تو و خودم ندارم. پنجره باز است از وقتی که دانستم پاکدامنی یعنی مراقبتی دگرگونه از دامنام تا مبادا خون از لب و صورت مردی که میخواهمش بچکد روی دامن نازک زنانهام. میبینی چه رام شدهام ؟ حالا تو وحشی باش و هیچ از بال بال زدنم نهراس. بگذار رد انگشت هایت بماند روی سینه زنی که رد انگشت هایش بر دهان مردهای زیادی مانده است. خون هم بچکد خیالی نیست آخر همه آن مردهایی که خون توی صورتشان میان آن پنجره بسته جمع شده بود را من میخواستم و اصلا دروغ گفتن ام نمیآید. ادا درآوردن ام نمیآید که باز پز بدهم و فخرش را به عالم بفروشم و بگویم خودشان آمده بودند کنار پنجره خانه ام. نه ممکن نیست تا زنی نخواهد مردی نزدیک بیاید. من حتی قصه تجاوز به زنان را هم به این راحتی ها باور نمیکنم گاهی گیج می شوم که چگونه ممکن است ناگهان زنی از میان شلوغی شهر فرسنگ ها برود تا برسد گوشهای امن در جنگل یا چه میدانم یک خراب شده دیگر و بعد فردا ما زار بزنیم و بگوییم که «ضعیفه» اغفال شده است.
مدت هاست که باور دارم عشق و تجاوز هر دو ( تا حدودی) دست خود زن است از وقتی که دانستم «ضعیفه» این سالها حتی به گاه «نه» گفتن و دهان به چنگ گرفتن نیز دلاش در سینه جا نمیشود از «قدرت» این لذت لعنتیای که به گاه لمس، مست میکند. حالا بر فرض که در آیین و مذهبت گناه نکردی، در آیین زنانگی ات چه؟ آنجا که انگشتهای باریکت روی لبهای مردی به قصد ساکت کردن خواهش نارساش فرود آمد و درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟ بر فرض که هیچ کس هم آن را نفهمید و جمعیتی برای غرور بلندت، بلند هورا کشید خودت چه؟ کماکان بر این باوری که پیروز این میدانی؟
نه حالا دیگر بازنده میدان میشوم، میروم بالای سر جنازهای که پشت پنجره زنانگیام پرت شده بود می ایستم . بی هیچ هراس و حس گناهی دهان به دهان میشوم . قبل از آنکه تمام کند، تمام نفسم را داغ و تازه می دمم در دهانی که حالا جان گرفتناش با ضربآهنگ سینهام سمفونی بی نظیر نیمه فراموش شده زن است. همان نیمه ایکه اگر در برابر تفکر غلط تمام این سالها ببازد تازه می شود برنده میدان هم آغوشی و نه «بستر» آن.
چه نامی آشناتر از زن، پس مچگیری نکنید لطفاً
قرار بود در این خانه نام و نشانی نباشد و خیالم تخت باشد که می توانم یک دل سیر روی چمن دراز بکشم و بعد قضاوت نشوم… اما چند روزی است خانه روی این شانه را هرکه دید بعد پیامی رسید که …
تازه زیر زبانم دریاچهای راه افتاده از مزه شیرین حاشیه نشینی…به صد صدرنشینی نفروشم اش . نام ام مال شما نان این خانه نبرید و گوشه کنار، نشان این خانه به نامی که نمی خواهمش لینک نکنید و به رخ هم نکشید هوش سرشارتان از کشف هویت زنی را که سالهاست خودش هم هویت اش را کشف نکرده است. ممنونم که از این پس ایمیل بارانم نمی کنید و تیربارانم نمی کنید و می گذارید اینجا را دیگر با جایی برای نجات جهان اشتباه نگیریم که من در نجات خودم هم مانده ام هنوز.
کسانی که این ینجا را به همین نام پیوند کرده اند منت گذارده اند بی شک خرسندم به این رسم معمول دنیای دیجیتالی و کسانی که می خواستند نوشته های این وبلاگ را جایی منتشر کنند نیز تاکنون آنقدر بزرگی داشته اند که به زیباترین شیوه ممکن از صاحب بی نشان این خانه ، نامی پرسش کنند و بعد اقدام. پس دیگران بی طرح هیچ پرسشی مرا از الطاف بی دریغ خود محروم کنند و بگذارند اسم و فامیل شناسنامهای ام بماند همانجایی که گاهی برایش هورا می کشند و گاهی هو می کنند.
از روزی که زن شدم…
به من چه که این انگشتهای من هی بدون اجازه قد کشیدند و پاهایم هی روز به روز درازتر شدند و بعد من یکهو دیدم که دیگر کوچک و کودک و نوجوان و حتی جوان هم نیستم. به من چه که آن دهان نجیب و عجیبی که حجم کوچکش سرمایه بزرگ صورت کودکیام بود یکهو گشاد و گشاد تر شد و من یکهو دیدم که به جای «بابا آمد» و «سارا انار دارد» هی دارم زیاده گویی میکنم و از نیامدنهای بابا و نداریهای سارا جیغ جیغ میکشم.
من می خواستم لبهایم مثل یک ماهی قرمزکوچک باشد توی حوض صورتم و همه کیفش را ببرند. آخر خوب می دانستم که هیچ کس با چشم بد به ماهی قرمز نگاه نمیکند الی گربه سیاه خانه همسایه که تازه او هم وقتی می دید این ماهی قرمز دم جنبان خانه ما معصوم است و رقص، ذات بالههای زیبای اوست، گاهی می نشست تنگ حوض و دلش را کامل میداد به دلبریهای پاک صاحب آب و دیگر چنگ و دندان به رخاش نمیکشید و منتظر خلوت هم نمیماند. هرچه بود همان تماشای شفاف کنار حوض روشن بود وبس.
ولی دیدی چه بر سر کودکیهایم آمد؟ یکهو همه چیز خراب شد . دست و پایم روز به روز بزرگ تر می شدند و خانه ما روز به روز کوچک تر. بعد کلنگ به جان خانهها افتاد و نسل حوض برافتاد و جایش تنگ بلور آمد و از همان روز که ماهی قرمزهای بیچاره را توی تنگ بلور انداختند، گربهها حریصتر شدند وهی همه برای دولب قرمز من چنگ و دندان تیز کردند. من دیگر بزرگ شده بودم و موهای از شب سیاهترم را توی یک روسری گل گلی قایم میکردم و بعد گربهها هی حریص تر میشدند و ماهیها هی میترسیدند و هی من بیشتر موهایم را دلتنگ میشدم و دیگر هیچ گربهای به هیچ ماهی قرمزی رحم نکرد و دیگر هیچ کس نفهمید که زیبایی ذات ماهی قرمز است.
از کودکی تا زن شدن راه سختی را آمدم. هزار بار سرکشی کردم و هزار بار دهان باز کردم که آی من می خواهم لبهایم مثل همان ماهی قرمز کوچک باشد توی حوض صورتم ولی حالا از همان روزی که زن شدم تا خود امروز، سالهاست که این دهان جز برای اعتراض باز نمی شود. من حتی نمیخواستم به خاطر شکستن تنگ بلوری که شده است حصاری برای گوهر ناب زیبایی جنس ما، کسی گربه همسایه را از دروازه شهر آویزان کند اما نشد و من هربار از پشت همان شیشه، اول شرم کردم از چشمهای هیز گربه و بعد به همان اندازه از چشمهای ز حدقه در آمدهاش بر حلقه دار. آخر هم نفهمیدم که چرا کلنگها اول افتادهاند به جان حوض و بعد به جان ماهیها و بعد گربهها .
از روزی که زن شدم دیدم که یک صفحه دیجیتالی بزرگ و یک بشقاب بزرگتر گذاشتهاند در بلندای شهر تا این خطوط ماهواری یک کاری کنند که کلی ماهی قرمز دم جنبان ناز توی تلوزیون آپارتمانهایی که جای خانهها را گرفته، برای همه گربه های شهر هنرنمایی کنند به شرط آنکه یک وقت ماهیهای خانگی با دیدن هنرنمایی مجاز ماهیهای خارجی، هوس «چکمه» و چکامه برای زنانگی مرده خویش نکنند.
از روزی که زن شدم تا امروز، این ماهی قرمز توی حوض صورتم، افتاده گوشه تنگ شیشهای و هی نفس تنگی میکند.
از روزی که زن شدم….
زن هرگز تنها گریه نمیکند
می بینی زن چه موجود عجیبی است در قاموس طبیعت؟ به آنی اشک بر دامان میشود و به آنی خرامان. در آنی که اشک بر دامان میشود، نشان شانههای همراه می جوید. حالا هرچقدر هم دامن اندوه وسیعتر باشد دامن او نیز از اشک، تر تر میشود و شانههای بیشتری را به مدد میطلبد. یادم میآید در یک تحقیق قدیمی آمار دختران و زنان آوار شده در کوچه پس کوچههای شهر را که میخواندم، عمده آنان زنان غمگین و تنهایی بودند که برای تقسیم درد به مرد پناه میآوردند و بعد کم کم این شیوهای شد تا مردان بیشتری برای دردهای بیشتر خود بخواهند و عاقبت در فضای مسموم جامعه، همدردیها به همخوابگیها آلوده شد و نام و نشان این «زنان» جز با پسوند «خیابان» در ورقههای آمار و تحقیق دانشجویان و کارشناسان امر تکرار نشد.(همیشه به مزاح تلخی میگفتم مرز بین خوب ماندن و خیابانی شدن برای یک زن خیلی باریک است خاصه اگر دردهایش بیشتر باشد.)
حال تصور کنید اگر زن را در حجم محصور یک چهار دیوار بگذارند و اندوهی را آوار کنند در همان حجم کوچک خانهاش و هیچ شانهای و نشانهای هم برای همراهی کنارش نگذارند چه میکند؟….ساده انگارانهاست اگر فکر کنید، تنها میگرید و اندوهش را با کسیقسمت نمیکند. زن در و دیوار را با خود همراه میکند.زن دل سنگ را هم میلرزاند و این همه از هنر زلال زنانگی اوست. در همان چهار دیوار ، تمام اجزای و اشیاء را با خود همصدا میکند. با آینه میگرید. با پنجره میگرید، با پردهها ، پارچه ها، دیوارها و گاه اشک کلمات را هم در میآورد.
سالهاست که در جامعه مردسالارانه، گریه، ضعف تلقی شد و زن ضعیف نیز کجا تواند دستی به قدرت برای قدرتمداران بالا ببرد؟ برای همین زنانی که ناگزیر در فضای مردسالارانه کار میکنند در پس صورت بزک نکرده و بیرنگ خود، زن زلالی را پنهان با خود یدک میکشند ولی در ظاهر با صدای بلند با مردها میخندند و گاه نیز مردانه تر از آنها صدای نخراشیده خنده را رهای آسمان میکنند. در این میانه دیگر هیچ کس از آنها توقع زاری و زمه های زنانه را ندارد. اینجاست که آن حجم محصور ، زن را در بر میگیرد و به گاه غم، زن ترجیح میدهد در چهاردیوار خانه بماند. با این همه اما زنانگی دیوار بردار نیست و زن درست برعکس مرد هرگز تنها گریه نمیکند.
در خانه تنها بودم. حکم همان زنی که در چهاردیواری مانده بود و اندوهی سقف خانهاش را شکافت و بعد دلاش را. برای منی که به گاه غم یادم ندادهاند که سراغ مرد همسایه یا زن صاحبخانه بروم و زار بزنم، کلمات معشوقههای خوبی شدند و آوار شدم بر سر کلمات و من و کلمات با هم زار زدیم. از برکت دنیای مجازی من هم تنها بر ویرانی یک غم نگریستم. شانههایی به همراهی آمدند و آبادم کردند.
و حالا بعد از آباد شدن کافیست داشتههایت را به صف کنی و بگذاری تمام نداشتههایت از رو بروند. چشم چرانی کن در دشت تنات. خوب که هیزی کردی، تازه دستت میآید که این دل و دست و تن ناب و ناز را همه ندارند و آنانی که نیمه و ناکارش را دارند هم بیش از تو که سالار سلامتی بر آن میبالند آنوقت تو پایی به بلندای تمام گامهای عالم داری و باز کوته قدمی می کنی؟ دستی به درازای چیدن همه گلهای عالم داری و آنگاه هرزه چینی میکنی؟ نگاههایی به پهنای همه پنجرههای جهان داری و کوته نظری میکنی؟
باشد غمگین شو اما وقتی غمگین میشوی، هراس مکن. وقتی دیدی غم چمپاتمه مینشیند کنج خانه و خیال رفتن ندارد، باز هم هراس نکن، شاخ و بالش را هرس کن تا زیاده نپیچید به پروپایت. عین یک باغبان، دلت برای گوشه گوشه هستی کوچکت بسوزد. وقتی پیر این باغ شدی دیگر بهانه نگیر و بگذار ریزترین جوانههایی که رنگ جادوییشان، عین پوست لیز یک داروک سبز میماند، در تن و جانت نفس تازه کند و بعد خیالت راحت که تو بدبخت ترین زن عالم نیستی وقتی هستند زنانی که بر بستر کودکان خود بی دست و پا شدن خود را آرزو میکنند تا در عوض یک دست یا یک چشم یا یک پای کودکشان به آنها برگردد. قصه نمیبافم. پنجره باز میکنم به خانه همسایه به خیابان به کوچه، خوب نگاه میکنم آنگاه که آب دهان کودکی ناگزیر خطی از خجلت و درماندگی برای مادرش در کوچه به راه انداخته و مادر را توان راست نگاه داشتن گردن بینای کودک علیلاش نیست، به گردن صاف خودت و کودکت ببال و بگذار خطوطی از خجالت صورتت را درهم کشد و برای همیشه یادت بماند که به گاه غمگینی «سلامت» را به «مالکیت» ترجیح دهی.
به ضیافتی خودم را مهمان کردهام. همپای اسبها از کنار رودخانه چریدم دشت را با چشمهای زندهام و بعد از میان سبزیهای تازه کرفس خریدم و به خورشت خوشمزهای خودم را میزبان شدم. گلهای وحشی را هم از کنار رودخانه تا میز خانه کشاندم تا ضیافت این روز شیرین را تنها نباشم .من آبادی بعد از این همه ویرانی را مدیون طبیعت زنانه خویشم.


