• خانه به دوش
  • درباره
  • تماس

همه ما خسته‌ایم گلنساء

پیش از این که خانه را ترک کنیم برای چندمین بار نامه خداحافظی گلنسای گل‌آقا را برای خودم و سحر خواندم.  با سحر دختر ایرانی نازنینی  که ظاهرا با انرژی مضاعف به دختران و پسران هرگوشه دنیا در دانشگاه درس اقتصاد می‌دهد  اما از آن انرژی مضاعف در این روزها خبری نیست رفتیم یک گوشه آرامی از رودخانه نشستیم و ساعت‌ها حرف نزدیم . راه میرویم و راه می رویم و هیچ نمی‌گوییم. او ساعت‌ها عکس‌ می‌گرفت و من ساعت‌ها نگاه می‌کردم او ساعت‌ها پلک می‌زد و من ساعت ها لب نمی‌زدم. آنقدر آرام و بی‌‌صدا به آبی رودخانه و سپیدی بال پرنده تنها نزدیک شدیم تا مبادا از صداهای ناسازگار دوربین و کفش‌های ما بیزار باشند اما هم رودخانه و هم پرنده  عجیب با ما راه آمدند. نه پرنده بالی به اعتراض جنباند و نه رودخانه موجی زد. صدای طبیعت درست عین موسیقی حال  ما بود . سمفونی سکوت و سرما. خستگی و خمودگی.

خانه همه ما روی هوا است این روزها . درست عین خانه گل‌آقا. درست عین خانه گلنساء که یک‌دفعه رفت. هی:

گلنسای روزهای کودکی‌ام! خسته شدی و بساط گل‌آقا را جمع کردی؟ دیدی حتی غضنفر‌های واقعی هم تاب غضنفر خیالی گل‌آقایت را نداشتند؟ دارم بیراه می‌گویم؟ نه گلنسا جان بیراه کسی می‌گوید که خستگی‌ات را به حساب هرچه می‌گذارد الی غضنفرهای غضب‌ناک شهر. همین چند وقت پیش‌ها که حبیبی معاون اول آن سالها و باز نشسته این سا‌لها٫ مریضی سختی گرفت و بستری شد یاد گل‌آقا و آن آقای گلی که پدر نازنین تو بود افتادم. آخر من٫ حبیبی و باقی سیاستمدارها را از گل‌آقا شناختم. همان موقع ها که غضنفر هی سربه سرشان می‌گذاشت و آنها به سرشان نمی‌زد که غضنفربازی دربیاورند و بگویند اولین‌ها و صبورترین‌ها در تاریخ مملکت ما هستند که رخصت می‌دهند قلمی به طنز٫ دماغ و چال و چانه شان را آنقدر به این ور و آن ور بکشد که ” قشر مستضعف” این همه زجر و ضجه را جدی نگیرد و گاهی بخندد.

هی گلنساء همین چند وقت پیش ها بود که مچ این خانه به دوش خسته را گرفتی و از بالا تا پایین ‌اش را شستی و گذاشتی حسابی چلانده و مانده بیفتد گوشه خانه تا فکر نکند خیلی زرنگ است و می تواند یک گوشه  فقط برای دل خودش بنویسد و زیرچشمی به دیگران نگاه کند. اولین کسی نبودی که مچ ام را گرفتی اما اولین کسی بودی که به من و اسمم کاری نداشتی. با کلماتم طرف شدی: “مگر فکر کردی این کلمات مال تو است که برای خودت دور برداشتی و می روی یک گوشه می‌نشینی و برای خودت می‌نویسی. بیا بیرون از این پوستین تک‌بعدی نویسی و غلت نزن در یک حریم محصور و بگذار همه آن کلماتی که مال دیگران است و تنها مسولیت چینش رندانه و هنرمندانه‌اش افتاده در دست و دهان تو٫ آزاد و رها فریاد بزنند برای خودشان .آی به دلم چسبید گلنساء.

گفته بودم : خسته‌ام ٫ می‌خواهم یک گوشه فقط برای خودم بنویسم٫ خستگی‌ام را چنان بر فرق سر این دل بی‌سودا و رسوا کوبیدی که به جای آخ و ناله به وجد آمدم. چند تایی از نوشته‌ها و کلماتی که فکر می‌کردم در این سال‌ها فراموش شده را  لابد به زور  از حافظه بیرون کشیدی و گذاشتی کف دستم و حالی دادی تا نفسی تازه کنم برای نوشتن دوباره. رفتی و دیگر از تو خبری نشد تا اینکه نوشتی : خسته‌ای و روزنامه‌ها هم نوشتند که گلنساء خسته است. به همین راحتی..

حالا  من به تو چه بگویم گلنسای نازنین ؟ بلدتری و بهتر می‌دانی که نه گلنسا مال تو است ٫ نه گل‌آقا و نه حتی پری صابری. همه اینها را ما و یک ملت خسته سالهاست که صاحب شده‌ایم و تو فقط رندانه با خودت می‌کشانی‌شان این ور و آن ور. اصلا خستگی روی شانه‌های تو هم مال تو نیست. آن هم مال ماست. دیدی که صدای ما در نمی‌آید٫ گفتی صدای تو بلند‌تر است و این خستگی را داد بزنی. همین. اما رفتن‌ات دیگر دست خودت نیست که آخر.  ما خیلی وقت است که دیگر برای خندیدن هم این چین‌های لاکردار صورت‌مان همراهی‌ نمی‌کند. ننه من غریبم  که در نمی‌آورم. خودت بهتر می‌دانی والا.  هزار یک بار هم بگو دماغ کدخدا را دراز بکشند و کک و مک‌های صورت فلان مشتی را درشت‌تر کنند و دهان‌اش را در فلان‌سخنرانی معروف گشادتر بکشند٫ اگر خودت خنده‌ات گرفت از صورتک‌هایی که این روزها دیگر نمی‌خندانند خب ما هم می‌خندیم اگر نه هم که این بی‌انصافیست ما را با یک عالم خنده ماسیده و خشکیده بر صورت بگذاری و بروی رد کارت؟ کجا؟  باید می‌ماندی و با هم نمی‌خندیدم ..

با خودم فکر می‌کنم وقتی یکی  خسته می‌شود لابد بقیه برای خسته نباشید به سراغش می‌روند و متقاعد‌اش می‌کنند که برگردد ولی انگار ماجرا عوض شد.مثل ماجرای ما و پرنده. رفتیم کنار رودخانه که به وجد بیاییم خستگی یک پرنده تنها و بی‌تحرکی رودخانه ما را با خود برد . همه خمار و خموده و خسته نشستیم کنار هم و ساعت‌ها نوشیدیم از غمی‌که هیچ از آن به هم نگقتیم. فقط همه سنگین کز کردیم یک گوشه. احساسم از جامعه امروز ایران این است. اگرچه می‌دانم تمام می‌شود این خمودگی اما گس و ملس می‌گذرد این روزها.

۰۴ دی ۸۷ | 13 روز پیش | روزانه | ۲۰ نظر

بغض مضحک زنانه

به آنی رنگ عوض می کنند آدم ها. در پس صورت معصوم و سفید “امی” هرگز چنین صورت  برافروخته ای را تصور نمی کردم. دختر جوانی بود که  به همصحبتی با او می بالیدم.  آنقدر جوان است که صاحبخانه بودن به اونمی آمد و همیشه او را هم مثل خودم مستاجر این خانه تصور می کردم اما امروز خانه و دلم را چنان خالی کرد که دیگر جرات نگاه کردن به صورت هیچ کس را ندارم. از نگاه کردن به صورت آدم ها خجالت می کشم. همیشه وقتی کسی زیاد به من بدی می کند آنقدر دلم می لرزد که نه جرائت دفاع از خود را دارم و نه اصلا توان نگاه کردن در چشم هایش را دارم. او سرخ می شود ومدام خودش را عصبانی و برافروخته تر می سازد من مدام خجالت می کشم و سرم را پائین می اندازم.

وقتی روز اول که به خانه اش آمدم برای گرفتن چهارصد پوند پول پیش باز هم صورتش سرخ شده بود، مهربان و خجالتی بود و حتی بلد نبود پول پیش را حساب کند و ده بار با ماشین حساب ور رفت تا سر آخر بگوید چقدر باید ودیعه بگذارم.

این روزها اتاقک کوچک دیگری پیدا کردم که نیاز به پول پیش نداشت خوشحال و خرسند  برای چهارصد پوند چهارصد جور نقشه کشیدم و برای “امی”  نوشتم که زودتر می خواهم از خانه اش بلند شوم.  در قرار داد ما هم همین را نوشتند که یک ماه زودتر باید خبر بدهم. یک ماه شد و خانه خالی شد و امروز اسباب آخر را که جابجا کردم  با کلید برگشتم تا چهارصد پوند را پس بگیرم. ” امی” عوض شده بود. گفت در تمام این یک ماه که به او خبر داده بودم ، نتوانست جایگزینی برایم پیدا کند پس پول را پس نمی دهد….به همین راحتی.

 تنها نبودم  ” نوحا”  با من بود دوست نازنینی که همین روزها به کشورش بر می گردد . همه بحث های معمول را آرام انجام دادم ولی هم من و هم نوحا و هم باقی هم اتاقی هایم می دیدند که امی سرخ تر سرخ تر می شود و برای پس ندادن پول آنقدر به بهانه های ساده و سطحی چنگ می زند که من سرم را بیشتر و بیشتر پایین می انداختم.  هیچ قدرتی نداشتم. امی دوست من بود نه صاحبخانه. درست عین همه دوستان دیگری که ناگهان رنگ عوض می کنند و من تا خود صبح خوابم نمی برد…ساعت از سه صبح گذشته و من فقط بغض می کنم از یاد آوری آخرین لحظه ای که به امی گفتم: “امشب را بخواب اگر توانستی بی دغدغه بخوابی فردا زنگ بزن و به من بگو تا کلید را به تو برگردانم.”

” نوحا” هوار می زد  که این مظلوم نمایی را دوست ندارد و من باید حقم را بگیرم.من هم تمام راه برگشت به خوابگاه را بغض کردم. برای گرفتن حق های اینچنینی من همیشه بازنده ام. درست عین غضنفر معرکه خجالت می کشم در چشم کسی که با او صمیمانه ترین روزها را ورق زدم نگاه کنم. من حتی  در چشمهای  مردی که به من پشت می کند و با رفیقم هم خواب می شود نمی توانم نگاه کنم و آنقدر سرم را از شرم پائین می اندازم که عاقبت متهم می شوم به مظلوم نمایی و جلب ترحم .

پس اینجا هیچ کاسه ای برای ترحم بر سفره نیست, به جای سکه دلداری کاش کسی بگوید چرا من همیشه احساس گناه می کنم؟  چرا وقتی بدی کردن از حد می گذرد من  خجالت می کشم و کم می آورم و تا خود صبح بغض، دل و روده ام را بالا می آورد. فقط در حریم دوستانه چنین ام و در میدان کار و مبارزه من زمین تا اسمان بیگانه ام با عقب نشینی و احساس گناه و میدان را به رقیب وا گذاردن . خود از این همه دوگانگی مانده ام که چطور در کار و شغل و حرفه ام تا انتهای کار می روم و جای دیگر و در فضای دوستانه و عاشقانه و زنانه  از همان ابتدا شک و شرم می کنم . شک به اینکه مبادا من هم گناهی کرده باشم ، شرم از اینکه ظلم به غایت می رسد و رفیق قباحت این وقاحت را به انتها می رساند و بعد که تو ساکت می شوی دلش نمی خواهد کسی بر مظلومیت تو اشکی بریزد و پرخاشگرتر به میدان های بعدی می آید. یادم باشد قصه دیگری از همین نوع بگویم که دامنه اش هنوز دامنم را می سوزاند.

 “نوحا” خواب است و می دانم که  هنوز هم دارد  فحش می دهد  چنانکه  من هنوز هم  بغض دارم و البته اطمینان نیز که  اگر “امی” زنگ بزند و فقط کلید خانه را بخواهد، از خجالت می میرم و حاضرم  برای چهارصد پوند، چهارصد مسافر را جابجا کنم اما یکبار دیگر در چشم های او که از قضا برای داد زدن خیلی معصوم ترند،  نگاه نکنم.

 

 

 

۱۴ آذر ۸۷ | 1 ماه و 3 روز پیش | روزانه | ۲۸ نظر

پریشان خاطری

کتاب “موش ها و آدم ها ” را که می خواندم  نوجوان بودم، پسرک همه چیزهای نرم را دوست داشت و موقع نوازش موش ها همیشه آنها را می کشت از بس که آنها را با شعف فشار می داد  و بعد بالای سرشان می ایستاد و بغض می کرد.  موهای دخترک نرم بود، صورت اش،  دستهایش و تن اش هم . چشم خیس پسرک پسرک بعدها بالای سر دخترک هیچ  دردی را دوا نمی کرد. دخترک مرده بود . تمام کرده بود.

بالای سر جنازه ها ایستاده ام این روزها. موش ها را نمی دانم اما همه آدم هایم رفته اند. نکند همه را زیادی فشار داده ام و همه مرده اند. این همه آدم با من است این روزها اما تنهایی ام حجم چشمگیر تری دارد. دلم می خواهد برگردم به یک دهکده و با همین تنهایی نرم یک جوری کنار بیایم . آخر این تنهایی بد مذهب را هرچقدر هم فشارش بدهی نمی میرد. نمی رود، تمام نمی شود. آدم ها یکی یکی می میرند، می روند، تمام می شوند .تنهایی ولی بزرگتر و بزرگتر می شود . 

این روزها باورم شده مرز بین جنون و سلامت چنان باریک است که من می توانم یک روانی بالقوه و خطرناک باشم درست عین همان شخصیت اول داستان موش ها و آدم ها که برای محبت و مهربانی کردن آنقدر موش ها و آدم ها را در بغلش فشار می داد که طفلکی ها می مردند. من از تصور چهره روانی پسرکی که عشقی در بغلش جان داده بود می ترسم حالا تصور کنید کسی روبروی تو بایستد و تو ببینی که به جای مهربانی و عذر و ناز و نیاز ، ناگهان فریاد بزند؛  نرو ، بمان، اگر بروی تیکه تیکه ات می کنم، یا اینکه، برو،  حالا که می خواهی بروی گورت را گم کن و بعد تیکه های له شده موش ها و آدم ها.

از خانه بیرون نرفته ام مگر برای دیدن مرغابی و قوهای کنار رودخانه. نه درس می خوانم ، نه می نویسم و نه غذا می خورم. به خرافات عادت ندارم که در ماه یک بار خوی زنانه ام باید که بی نظم شود و صورت سرخ شود از سرخی بطن. نه خرافات است . سالهاست که مبارزه کرده ام وقتی تب دارم به ماه هذیان نگویم اما نشد گفتم و ماه گذاشت رفت و تنها ردی از او بر آسمان کوچک خیال مانده.  تنبیه هم کنم خودم را ماه بر نمی گردد. در تاریکی می نشینم و به جای دل دادن به موجودات نرم برای دلبستن به جسم و اشیایی نقشه می کشم  که هرچه فشارشان دهی و هرچه هوار بکشی و هرچه هذیان بگویی نمی روند و نمی میرند،  تمام نمی شوند تا تو بعدش از غصه بمیری. درست مثل همین لپ تاپ که هر چه بیشتر مشت بکوبی بیشتر برایت می ماند و واگویه هایت را می نویسد درست مثل این ماشین قراضه که هرچه نفرینش کنی باز شب که شد ته دلت را ته یک  باریک راه تاریک  در نزدیکی ایستگاه راه آهن خالی نمی کند. گاهی فکر می کنم من  فقط به درد همین آهن قراضه ها و همین لپ تاب شکسته می خورم حتی موش ها هم نه.

پی نوشت:

پریشانم. هیچ نپرسید.

۱۹ مهر ۸۷ | 2 ماه و 28 روز پیش | روزانه | ۴۲ نظر

مسافرکشی زنانه

با “ربکا” و” لیزا” قرار می گذارم اما پیش شرط تعیین می‌کنم: اگر قرار باشد پسرهای کلاس بد مستی کنند، من حوصله قواره شل و ول و آویزان‌شان را ندارم. مرد را ایستاده می‌خواهم  حتی اگر مست می‌کند باید روی دوپایش بایستد و اگر قرار باشد در انتهای مهمانی جنازه‌شان را تحویل جمع  دهند من نیستم. نمی‌آیم. سن من از همه این جمع سه یا چهارسالی بیشتر است به جز “النا” معلمم و” سیلویا” که از من دو سه سالی بزرگتر هستند. ربکا دختر برزیلی تیز و فرزی هست که حاضر جوابی اش را دوست دارم:

-”خوب تو هر وقت دیدی اوضاع آزارت می دهد با دوست پسرت برگرد.

یادم می‌افتد به مردی که دارم  و راه می افتم به سمت مهمانی به امید اینکه اگر هذیان گفتند و بدمستی کردند من دلم را بسپارم به شب و جاده و با تکیه گاه و پناهم راونه خانه شوم. اینجا همه می‌دانند این ماشین نقش یک مرد نازنین را برایم بازی می‌کند. هم خرجم را می دهد ، هم از هراس و ترس شبانه نجاتم می دهد. هیچ گاه از نظر اقتصادی و تکیه گاه داشتن چنان زار نبوده‌ام که بی مرد لنگی کند احوالم اما  سالها در فضایی سنتی بزرگ شده ام و کماکان شوخی‌هایم مبنای جدی دارد.  و اینجا  همه شوخی‌هایم را بخش مهمی از شخصیتم می‌دانند و موقع پیاده شدن از ماشین دسته جمعی لذت می بریم از ناز و نوازش هیبت نازنین ماشینی که مردانه پایم ایستاده تا اینجا.

در ایران اسکلت فلزی ماشین را درست عین استخوان بندی یک مرد می‌دیدم  و یله و رها  خودم را پرت می‌کردم روی هیبت محکم‌اش  و مدام قربان صدقه‌اش می‌رفتم  خاصه اگر به یک سواری جانانه در دل شب میهمانم می‌کرد دیگر تا خود صبح  با حال و هوای پناه و تکه گاهی که بود ، به نازترین خواب عالم می‌رفتم.

آکسفورد بی‌ماشین هم امن است اما ذهن نا امن من هنوز مرد می‌خواهد. هنوز شب نیامده دلم هیبتی محکم و مردانه می‌خواهد. برای سپردن دل نازک و پرهراسم به خلوتش، می‌خزم در ماشین و شب را می نوشم تا خود خانه. بی هیچ هراسی با مردم همراه می‌شوم..

 

اینجا  دوستانم  همزمان که درس می‌خوانند  یا در رستوران کار می‌کنند و یا در یک هتل . بعضی‌ها هم در لباس فروشی‌.  من ولی فرهنگم را با خود یدک کشیده ام و هرچه هم تلاش کنم بی‌حاصل است . در سرزمینی بزرگ شده‌ایم که شغل به آدم ها هویت می‌دهد و ما همدیگر را با شغل‌هایمان قضاوت می‌کنیم. دوستان ایرانی‌ام اینجا محال است کار کردن در  رستوران را همانند دوستان دیگرم نگاه کنند. دوستان ایرانی‌ام ترجیح می‌دهند با  پدر یا شوهرشان  به توافق برسند که خرج‌شان را بدهد اما هرگز حاضر به کار کردن در رستوران و هتل و لباس‌فروشی‌‌های اینجا نیستند اما “ربکا” که  از یک خانواده متوسط برزیلی به  انگلیس آمده و “سیلویا” که همسرش یا همان “پارتنر” او  برای “وودافون ” کار می‌کند و خانه شیکی در مرکز شهر آکسفورد هم دارند، به آسانی پیشبند می‌بندد و در رستوران کار می‌کند. من اگر چه به دیگران خرده می‌گیرم  وادعایم گوش فلک را کر کرده اما خودم هم برای پیشبند بستن هنوز دغدغه ذهنی دارم. خجالت می‌کشم.  به همین راحتی.

برای همین شغل جدید اختراع کرده‌ام .شهرهای  زیبا و مکان‌های تاریخی اینجا را  در همین چند ماهی که اینجا بوده‌ام یاد گرفته‌ام و در همین تابستانی که آکسفورد پر بود از دانشجویانی که از سراسر اروپا و آسیا برای آموزش زبان انگلیسی می‌آمدند وسوسه خرید ماشینم را با همین انگیزه تکمیل کردم. ماشین سیصد پوندی را خریدم و  اطلاعیه کوچکی به دیوار کالج خودمان زدم و اعلام کردم که ” اینجانب یک دختر دوست داشتنی و مهربان هستم که از همصحبتی با آدم‌ها لذت می‌برم یک ماشین دوست داشتنی هم  دارم که حاضرم تعطیلات آخر هفته شما را به جاهای دیدنی آکسفورد و دهکده‌ها و شهرهای کوچک اطراف ببرم .” (اینجا رسم است که آدم خصوصیت‌های خوب خودش را بی‌تعارف می‌نویسد.)

 قیمت را هم روی کاغذ ننوشتم تا تلفن بزنند و بعد من مراحل متقاعد کردن‌شان را حضورا اجرا می‌کنم. شوخی شوخی کارم گرفت و حالا تلفنم دست به دست بین بچه‌ها می‌گردد و هرکس طالب رفتن به شهرهای “برفورد” ویتنی”، برایتون، لندن، ” تیم” ، وود استوک” و باقی دهکده‌های نزدیک هست مرا خبر می‌کند . ارزان حساب می‌کنم تا مشتری شوند و آخر هفته‌هایشان را صاحب شوم. شب‌ها هم اگر گوشه شهر مانده باشند دیگر پول تاکسی نمی‌دهند. می‌دانند که من هستم. تازه یک مسافر پولدار هم دارم که دوبار برای مهمانش به فرودگاه هیتروی لندن رفتم. یعنی من با همه ادعاهایم پیشه‌ای را پیش رفتم تا همان ذهنیت ایرانی‌ا م در آرامش روانی بیشتری باشد اما همین کار هم ظاهرا از دیدگاه باقی دوستان ایرانی “بی‌کلاس” تلقی می‌شود و گاهی آگهی کار ما بر تابلوی سبز مدرسه  به خنده‌ای لبشان را میهمان می‌کند .

اینجا پرفسور دانشگاه، دانشجو،  گارسون رستوران، فروشنده، آرایشگر و باقی آدم ها با شغل‌هایشان تعریف نمی‌شوند. حداقل تا آنجا که من دیده ام.

برای شرکت در یک سمینار به اسپانیا رفته بودم که یک همکار کهنه‌کار ایرانی هم با من بود و پیشاپیش سفارش می‌کرد که اگر اعضای شرکت کننده در سمینار ما را به یک نوشیدنی دعوت کردند من “بی‌کلاس” بازی در نیاورم و بپذیرم .

تصورش هم در در ذهنم غریبه بود که نخست وزیر  سابق نروژ به ما پیشنهاد کند همراه او خیابان درازی در بارسلونا را به مقصد یک بار دنج گز کنیم. مدام در ذهنم تصویر رئیس‌جمهور سابق کشور خودمان می‌آمد و  از تصور اینکه خاتمی با چند آدم معمولی در مثلا همین خیابان دراز دنبال یک رستوران دنج بگردد خنده‌ام می‌گرفت.

 مشاغل چقدر مشغله مضاعف در ذهن می‌سازند و چقدر آدم‌ها را از جایگاه طبیعی انسانی شان دور می‌کنند در ایران. با این همه اما من در اجرای بی‌کلاس بازی مورد اشاره دوستم سنگ تمام گذاشتم و در یک بار بزرگی  که رنگ گیلاس‌های مشروبش‌  به تنهایی مست کننده بود و اغواگر، سفارش آب پرتغال دادم. تا دوستم لب و لوچه اش را گاز بگیرد، آقای” بوندویک” به تمام پهنای صورت‌اش مهربانی کرد و گفت :

-من هم برای اینکه تنها نباشید با شما آب پرتغال می‌نوشم.  

و مهمتر از همه آنکه در پایان این بزم صمیمی ، آقای نخست وزیر همانند باقی جمع، دست در جیب می‌کند و  سکه هایش را می‌شمارد تا دانگ یا همان سهم خودش را متقبل شود.  دهانم بیشتر از چشمهایم باز مانده بود و  احمدی‌نژاد که اصلا به ذهنم نمی‌آمد اما باز همان خاتمی را تصور می‌کردم که مثلا به چند فعال ساده  اجتماعی و سیاسی پیشنهاد یک نوشیدنی می‌دهد بعد ته ماجرا دست به جیب می کند که پول خورد در بیاورد و حساب خودش را صاف کند. ممکن نمی‌آمد و باز خنده‌ام می گرفت.

به هرتقدیر هر کسی سهم خودش را آن روز پرداخت الا من که آخر نفهمیدم با این همه بی کلاس بازی یادشده، چرا “باندویک” مشتاق شد اجازه بگیرد که سهم مرا نیز پرداخت کند. همسفرم بعد‌ها می‌گفت به نظرم خیلی تو را با آن آب پرتغال مضحکی که سفارش دادی تحویل گرفت و این یعنی خیلی هم برایش مهم نبود که حتما متناسب با فرهنگ خودشان نوشیدنی سفارش دهیم.

ما سرشار از پیش‌داوری و قضاوت‌ایم و ذهن آزادی نداریم برای همین است که من  به سبک خودم خجالت می‌کشم پیشبند ببندم و به جایش ماشین می‌خرم و حالا باید روزها منتظر بنشینم تا مسافری به تورم بخورد و نانم برسد و دیگری به سبک خودش  از اینکه آب پرتغال سفارش دهد خجالت می‌کشد.

دلم ذهن زیبا می‌خواهد. رها . تا وقتی دختر و پسر جوان ایرانی در اینجا با شوخی و خنده صدایم می‌کنند ؛”شوفر خوشکله” من هم با آنها بخندم و  نگویم:

-بابا تفریحی کار می‌کنم …شوفر کجا بود… 

گر چه هنوز نمی‌دانم طنز ماجرا مسافرکشی زنانه است یا ما با اصل مسافرکشی در همان دغدغه‌های ذهنی همیشگی مان مشکل داریم اما خوب می دانم که ذهن نازیبا داریم و سخت خود را می‌آزاریم.

 

 دهکده‌های اصیل انگلیس را فقط با ماشین می‌شود رفت  

 

 

۰۸ مهر ۸۷ | 3 ماه و 9 روز پیش | روزانه | ۳۷ نظر

زن و زیبایی

 

از دامن بلند یا کوتاه در تمام بساط زنانه‌ام خبری نبود، چنان که هیچ گل و گیره‌ای برای بستن‌ این موهای وحشی به بساط نداشتم و اصلا از آن همه بدلیجات و جواهراتی که همه همپالگی هایم به آن تشنه بودند، من هیچ نداشتم و فخرش را هم به همه می فروختم که آی… می‌بینید چه بی‌سبب زندگیتان را آویزان چهار قواره پارچه اضافه و چند تکه حلب پاره کرده اید و نامش را گذاشتید آرایش و پیرایش و چه می‌دانم ناز و نقش زنانگی؟

 من صورت بی روح و سردم را با همان لب‌های بی‌رنگ و موهای سیاه و سخت، عجیب شیفته بودم و به اندازه همان زنانی که ساعت‌ها با آینه و ادوات زنانگی پیراسته و ناز می‌شدند خودم را ناز می‌دیدم و اعتماد به نفسی عجیب در تمام این سالها  با من بود که هیچ کس را آزار نمی‌داد اما حسابی‌ خیالم را قرص می‌کرد که صورتم از قرص ماه مهربان تر وخواستنی‌تر است. ولی نبود و به تعبیر دوستانم، من با این معیار زیبایی شناسی معلوم بود که هر زنی را زیبا می‌دیدم و همیشه با باقی زنان همراهم دچار مشکلی عدیده می شدم که کجای این زن زیباست که تو را به “به به” و “چه چه” و تحسیتن زیبایی‌اش وامی‌دارد؟ و من آخر هم نفهمیدم که چرا هرگز نتوانستم زنی که راستی زیبا بود  را در تقسیم‌بندهای مرسوم میان زنان بگنجانم و مثلا به همان سبک و سیاق‌شان بگویم ؛ نه هیچ قشنگی‌ای ندارد، فقط کمی با نمک است یا چه می‌دانم اجزای صورت  به صورت مجزا زیبا  است اما ترکیب آن دلنشین نیست و باقی معیار‌های زیبایی شناسی که از آن عاجز مانده بودم و همه زنان را زیبا می‌دیدم درست عین تشخیص دادن مزه غذا که من همه غذا‌ها را خوش‌مزه می‌دانستم و باز به تعبیر زنانه ظاهرا برای من گرم بودن غذا کافی بود تا آب از لب و لوچه ام روانه شود و باز به “به به” و “چه چه” و تحسین برآیم  و استدلال‌شان هم این بود که از بس تنها زند گی کرده‌ام و غذای سرد خورده‌ام حالا اگر کمی غذا داغ و گرم باشد، همین معیار کافیست تا بگویم لذیذ‌ترین غذای عالم است. برای همین باز هم به شوخی خنده می‌گذشتند از نظر و رایی که من برای غذای صاحبخانه می‌دادم و خود با همان ظرافت همیشگی سفره را ارزیابی‌می‌کردند و من می‌ماندم و دهانی که از حیرت این همه مهارت در تشخیص لذیذی و زیبایی باز مانده.

با این همه من کماکان با همان اعتماد به نفس، خودم را پری دریایی معرفی می کردم و عین خیالم نبود که باقی این را قصه بپندارند و بر پری دریایی بی‌رنگی  که هیچ نظم و رنگی در  ناخن‌های انگشتان دست و پایش  نداشت و هیچ خطی پشت چشمش را نازک نکرد و هیچ خط سرخی چال برگونه اش نکاشت بخندند  که عجب رسم شوخ‌طبعی خوب می‌داند ولی خودم  شوخی‌های‌ خودم را چنان جدی گرفتم که سختی مو را چون سختی شاخه درخت می‌دیدم و تیرگی روی را چون کبودی آسمان و باورم شده بود که با هر خنده‌ام، برق دندان‌های مست است که رعد می‌آفریند و حتی همان خنده‌ بی لطافتی که دهان را تا آخرین وسعتش باز می‌کرد و صدایی‌ ناهنجار روانه فضایی سنگین و آرام می‌ساخت را نیز دیگر دوست داشتم و باز خیالم راحت بود که خیال همه زن ها راحت است که من رقیب نیستم و با این همه ضمختی، انتهای خط ایستاده‌ام و خطری نیستم . با این خیال و با این همه حاشیه امن، به وسعت و حجمی که دلم می‌خواست دهانم را باز می‌کردم و برای آسمان رندانه و دلبرانه می‌خندیدم تا حداقل آسمان باور کند که هیچ زنی اگر خودش بخواهد زشت نیست حتی اگر بعد از سی و چند سال هنوز نداند که چگونه مژه با سرمه ناب، تاب دهد و گونه از سرخی رژی رنگین گلگون کند.

من سالهاست که دل از خودم برده‌ام. کاری به دیگرانی که هیچ دلی ازشان نبرده‌ام، ندارم.  سالهاست که در آینه به یک صورت سالم و بی‌نقص چنان راضی‌ام که راستی باورم شده زیباترین زن عالمم و این بی‌آزارترین خودخواهی عالم است چون حقیقت چیز دیگری است و ودیگران چیز دیگری می‌بینند و همین کافیست تا قصه این زیبایی به شوخی برگزار شود و کسی کاری به کار شوخی ما نداشته باشد. امشب دوتار سفید دیگر لابلای سیاهی همین موهایم پیدا کرده‌ام و دانستم که این شوخی تا همیشه شیرین است حتی اگر چند سال دیگر این دوتار مو جایش را با یک گیس سفید عوض کند. امشب اگر پسرک نمی‌گفت: مادر من کم کم بزرگ شده‌ام ، بی‌شک پاسخ نمی‌شنید، من هم  ناز‌تر شده‌ام پسرم. شوخی شیرینی بود. هم او دوست داشت، هم خودم و حالا هنوز مست آخرین گپ‌ام با پسرکی که به او می‌گویم؛  مگر می‌شود بچه‌ای برای مادرش بزرگ شود؟ و او هم می گوید؛ مگر می‌شود مامان سیاه و لاغر هم ناز شود؟

قصه را عوض می‌کنیم ، من او را صدا می‌کنم مرد کوچک و او مرا صدا می‌کند؛ پری دریایی لاغر مردنی و بعد تا خود صبح مست نخستین گپ بی‌گریه و  پرمایه‌ای می‌شوم که فردا حکایتش را برای باد خواهم گفت تا به گوش همه برساند که من هنوز همه غذا‌ها را لذیذ ، همه فرزندان را کوچک، همه مادران را ناز ، همه زنان را زیبا و همه مردان را تحسین بر انگیز می‌دانم و البته اینها همه پس از خوبی و نیکی و چی می دانم صفات بارز دیگری که دال بر نیک بودن آدمهاست مفهوم می‌یابد. حتی اگر هنوز هم به هیچ قاعده مرسوم  و معیار معلوم در تشخیص این‌زیبایی‌ها  استاد نباشم و هنوز هم در قاموس من  زن با همان لب بی‌رنگ، تجلی ناب دلربایی و زیبایی باشد. 

 

اضافه کنم

نوشتن این نوشته سرشار از خودشیفتگی را بر من ببخشید و نگذارید به حساب اینکه زن ها اساسا از خود متشکرهستند . حال خوبی بود و چیزکی نوشتم که به همان شوخی مانند است و بس و دوستان هم لطفا به دلداری بر نیایندو زیبایی نداشته ما را لیست نکنند ما که نوشتیم از درون راضی و خرسندیم به هر آنچه که داریم پس حرفی اگر بود در نقد این نکته بنویسد که چه شده محروم از استعداد تفکیک مانده ایم و در تمام عمر همه را زیبا دیده‌ایم و آیا اساسا این خصلت ما به هنر زیبایی شناسی آسیب می زند؟

در ضمن شاید همه اینها بر می‌گردد به دختر اسپانیولی نازنینی که دندان های خرگوشی تیره رنگش  و لثه‌ها و فک متورم و بالا آمده‌اش هیچ از علاقه و دوستی من به او کم نکرد این روزها و  و روز به روز زیبایی های دیگری در او کشف می کنم بی‌هیچ شعاری.

۰۴ مهر ۸۷ | 3 ماه و 13 روز پیش | روزانه | ۲۳ نظر
« نوشته قبلی
اینجا زنی در من غرق شده و من برای نجات‌اش جز قلم هیچ در چنته ندارم. پس می‌نویسم تا تنها او را نجات دهم. می‌نویسم نه برای تغییر جهان بزرگ بیرون که برای تغییر جهان کوچک درون‌ام این خانه روی شانه‌ام را می‌بینی؟ نامم را همین بدان و مرادم را نیز همین بخوان. و اگر هوش سرشارت یاری‌ات کرد که نام شناسنامه‌ای صاحب این خانه را از زیر زبان من ودیگرانی که به این خانه می‌آیند، بکشی بیرون، خب یک هیچ به نفع تو ولی انصافا به فکر مچ انداختن نباش و نامم را جار نزن.

آخرین نوشته‌ها

  • همه ما خسته‌ایم گلنساء
  • بغض مضحک زنانه
  • پریشان خاطری
  • مسافرکشی زنانه
  • زن و زیبایی
  • زن و چرچیل
  • وقتی یک سقف آهنی دل از زن می‌برد
  • پاریس و پرسه‌های دل
  • کدام خلوت؟
  • خانه به دوشی
  • زنی که از رودخانه می‌نوشد
  • من بازی را با خوی زنانه می بازم
  • زنی عریان در برابر قاضی
  • ما جماعت بغرنج
  • اگر من زنم همه روزها از آن مردانی که…

دوستان

  • ایمانا
  • باران
  • حس خوب
  • درد مشترک
  • راحیل
  • علی شیروی
  • قانون طبیعت
  • ماهی سیاه
  • مردمك نامه
  • منیرو
  • مهربانو
  • نقاشچی‌باشی
  • همایون ایرانی
  • یک آقازاده

وب‌سایت‌ها

  • رادیو زمانه
  • میدان زنان
  • کانون زنان ایرانی

بایگانی

  • دی ۱۳۸۷ (۱)
  • آذر ۱۳۸۷ (۱)
  • مهر ۱۳۸۷ (۳)
  • شهریور ۱۳۸۷ (۱)
  • مرداد ۱۳۸۷ (۴)
  • تیر ۱۳۸۷ (۵)
  • خرداد ۱۳۸۷ (۸)
  • اردیبهشت ۱۳۸۷ (۴)

دسته‌بندی

  • روزانه (۲۷)

برچسب‌ها

پدر تنهایی بلژیک حجاب مادران من کودک زن دزدی پاریس فرزند عشق نیمه لب مرد ایرانی گریه گناه زنانگی مردسالاری عشق دوچرخه کامل ایتالیا عشق دیجیتالی مادران کالج همسایه خانه به دوش غم بیشه زانو لندن خیانت دشت لرزش دل اشک رختخواب همسر آکسفورد ملافه طلاق هوس غمگین وسوسه سهم نیمه مادر

اطلاعات

  • ورود
  • پیگیری نوشته‌ها باRSS
  • پیگیری دیدگاه‌ها با RSS
  • WordPress.org

feed خانه به دوش

Wordpress and وردپرس فارسی  | Theme by WordPress Pro | Reformed in Persian by An Online Friend | Creative Commons License