خانه به دوش بودم، خانه خراب شدم
خانه به دوش بودم رفتم ایران خانه خراب شدم .
بلاخره بعد از نه سال با پسرم خانه یکی می شویم. اما درست زمانی که خانه من آباد می شود، خانه بزرگم ایران ویران شد.
نا امید نیستم به آبادی دوباره اش اما خواهرانم ، برادرانم، همکارانم ، دوستانم و همه یاران هم اندیشم را در خانه کشتند و حبس کردند و بر تن شان رد زخم مانده است هنوز.
من هم اگرچه نیمه زخمی برگشتم آکسفورد اما دلم کاملا زخمی است.با این همه بی صبرانه به انتظار نشسته ام تا فصل مدرسه از راه برسد و پسرکم نیز. برایش پی خانه ای میگردم و مادری کردن را تمرین می کنم.
زنی که برای پسرکش به ایران آمد
اینجا اگر کم نوشتم نگرانم نباشید . به ایران برگشتم تا با پسرکم برگردم به دهکده ام در آکسفورد . اما خانه به دوش تر از همیشه شدم اینجا….
در این خانه همیشه زن بوده ام اما در ایران ودر وبلاگ رسمی ترم نه . به ایران که بر می گردم زنانگی ام را در یک بقچه می بندم و می اندازم گوشه خانه تا راهی میدان کار شوم. نگویید چرا و توصیه و قصه و حدیث و هم نگویید که خودم به اندازه کافی می دانم که چه بیراه می روم اما اینجا ایران است و من در همین خانه با همین روحیه مردانه ام بار ها و بارها حساب برای عشوه های نداشته ام پس داده ام. اینجا ایران است و من به جای باز خواست شدن برای کار و نوشته ام روبروی قاضی بارها نشسته ام اما برای زن بودنم بازجویی شده ام. اینجا ایران است و گاه مردان همراه تو نیز بیش از آن که به زبان سبزت ببالند به روی زردت خیره می شوند حتی اگر هیچ برای دلبری نداشته باشی. ولی این همه ایران نیست و من مردانی را در همین خانه می شناسم که به قول مری رابینسون اگر نبود همراهی شان هیچ زنی به برابری نمی اندیشید. ایران خانه خسته من است که مدام دلم را می شکند و مکرر از خانه به درم می کنند اما این همه ایران من نیست و گوشه گوشه این خانه پر است از آنانی که انسان اند و یک لبخندشان به هزار کج خلقی بدخواهان می ارزد.
مدارکم در همین خانه به بند شده است و کمی گرفتاری دارم . معلوم نیست پسرکم طاقت گرفتاری هایم را داشته باشد یا نه اما به زودی در مورد اولین دیدارم می نویسم.
وقت غلط گیری این نوشته را ندارم . می روم اما گاهی که می آیم به این خانه تا ببینمتان . هر کس به دعا اعتقادی دارد بسم الله . اولین بار است که نیازمند دعا شدم تا برهم از این روزهای سخت و بلاخره با پسرکم بعد از نه سال روانه یک اتاق کوچک در آکسفورد شوم.
بهار

بهار! زمستانم هنوز، نجاتم بده
نمیدانم چه کسی گفت این را و کجا گفت اما به دل زمستانی ما که نشست.
آمدم سال نو را به همه کسانم تبریک بگویم اینجا. مثل همیشه دیر آمدم .
زنی که صاحب کلاههای رنگی بود
باز کم آوردم و آمدم اینجا. انگار اینجا خانه بغض و آه من است. اینجا از زن بودن و زار زدن شرمی ندارم. اینجا بوی همه مادران زنی را میدهد که سالهاست مادری نکرده است.
پسرک نازنینم! بلاخره پدرت رفت و تنها شدی. حالات را میفهمم کودک بزرگ من . درست حال روزهایی را دارم که پدر به دنبال عشق جدیداش میرفت و من باید در خانه تنها میماندم. باد آمده بود و همه زندگی مرا یکجا برده بود. من هم یک دل و هزار سودا داشتم . یادم هست به هزار سنگ و سخره گرهاش میزدم تا از دست نرود و این دل و خانه سه نفره ما ویران نشود. اما شاعران به سنگ و سخره هم دل میبندند و برایش شاعری و دلبری میکنند و میروند. پدر تو هم شاعری کرد و رفت با زنی که هنوز روزهای دوستیام با آن زن عجیب را دوست دارم. اولین دوست زندگی من و پدرت بود که رنگ را به خانه ما آورده بود. چقدر آن روزها تمام خیابان ولیعصر را با او جوانی کردم . وقتی اولین هدیه را برایم خرید. اگر روزی از او که بعدها به جای من شده بود مادر تو بپرسی، خوب یادش خواهد بود هدیه اولی که برای من خریده بود. برای من یک کلاه سرخ خرید و برای خودش یک کلاه آبی. کلاه که نبود . آفتابگیر بود. سرمان را از تشعشع آفتاب سوراخ میکرد دلمان خوش بود که چشم و چارمان را حفظ میکند از شعاع تند خورشید. من هنوز دهاتی بودم و خجالت میکشیدم از هدیه پر از رنگ دوستی که تمام راه را با من میدوید و اهمیتی به نگاههای تیز و هیز مردان شهر به کلاههای ما نمیداد. یادم هست وقتی کلاه را خرید درست در مقابل در ورودی همان ساختمان بیقواره صدا و سیما ایستاد و چندباری هی کلاه را روی سرم گذاشت و بعد پشیمان شد و هی رنگها را با هم عوض کرد. یعد از این همه سال من هنوز یادمهاست که هیچ برق بدی نداشت نگاههایش و صادقانه دوستم داشت و مستانه میخندید با دستپاچگی کردنهای من. کلاهها را میانداختیم سرمان و خیالی نبود که مردم چه میگویند. من به مهربانی او خوش بودم و او به سادگی من دلبسته بود. هر دو ولی صادق بودیم. نه او دروغ میگفت و نه من. بعدها که مدام به من مهربانی میکرد باز هم من میدانستم که نقشهای برای مهرش نکشیده است . حتی روزی که عاشق پدرت شد و پدرت همه ماجرا را به من گفت باز من میدانستم که دوستم مرا دوست دارد و حتما دلش میلزرد اگر لرزش خانه ما را ببیند. با خودم قرار گذاشتم در قرار بعدی با همان کلاه سرخ بروم و تمام خیابان ولیعصر را مثل دو روشنفکر متفاوت حرف بزنیم . میدانستم که میفهمد. کلاه را در خانه جا گداشتم چنان که تمام کلمههایم را هم در خانه جا گذاشتم و خالی خالی رفتم سر قرار.
با هم درست مثل دو نفری که هیچ اتفاقی برایشان نیافتاده بود، درست عین قرارهای قبلیمان روی چمنها دراز کشیدیم . سکوت. صدای نفسهای هم را هم میشنیدیم. نه من زبانم باز میشد نه او. اصلا نمیدانم چرا من از او خجالت میکشیدم که سر صحبت را باز کنم. هیچ نگفتیم . خداحافظی کردیم . به میدان رسالت که رسیدم روی اولین چمنهای نزدیک خانه دراز کشیدم و به احمقانهترین شکل ممکن گریه کردم. دیگر ندیدمش . حتی یکبار هم ندیماش تا کلاه سرخ دوستداشتنی که برایم خریده بود را به رسم همه دوستانی که از هم جدا میشوند به او برگردانم و دلم را به تعبیری آرام کنم. من تنها شده بودم و این تنهایی با هزار رفت و آمد و عاشقی کردن و بزرگ شدن و نام و نشان کسب کردن و چه و چه، تغییر نکرد.
حالا اینروزها تو هم تنها شدهای پسرک نازنینم و تنها من جنس این تنهایی تو را میفهمم. یادت هست آخرین بار که دیدمت کلاه منگوله داری را نشانم دادی که پر از پر و زر و شکلکهای عجیب و غریب بود. گفتی مادرت از خارج برایت آورده است و تو دوستش داری. کودکانه و با عشق از کلاه پر از رنگت حرف میزدی . آن روز هیچ یک از اعضای خانه من ذوق و شوق معصومانه تو را نمیفهمیدند. تو بیشک بزرگتر میشوی و یادت خواهد آمد که من چقدر همان روز از آن کلاه رنگی تو و حس ناب تو به آن کلاه تعریف کردم و اصلا دوستش هم داشتم. آخر این فصل مشترک من و تو بود. من تو هر دو مثل هم بودیم و حسمان هم درست عین هم بود. زنی مشترک برای من و تو کلاهی پر از رنگ خرید هم من به آن زن عاشق شدم، هم تو. نمیشود دو نفر آدم هر دو یک اشتباه را تکرار کنند. میشود؟ پس حتما زنی که کلاههای ناب را روی سر من و تو گذاشت دوستمان داشت برای همین، من و تو باورش کرده بودیم. چون نه تو از او بد دیدی و نه من. تنها بدی اش این بود که پدر با صاحب کلاههای رنگی رفت و اول مرا تنها گذاشت و بعد تو را.
میخواهم برگردم ایران و فرصت ناب تنهایی تو را شکار کنم. به دیدنت میآیم و بیهیچ دردسری میدزدمت . چیزی در دلم میجوشد و مدام بیقرارم میکند. روزهایی برای داشتنات به همه و حتی به خودت هم التماس میکردم. تو با پدر و زنی که پر از رنگ بود آرام بودی .بعد مادرت رفت و تو عاشق تنهایی پدرت شدی و مدام به من میگفتی قرار است به زودی بروید به همان کشوری که…و حالا تو ماندی و پدر رفت و برای اولین بار گفتی : دیدی وقتی بچه بودم می گفتم من و تو بعدها با هم زندگی میکنیم. نه سال گذشت و تو راست میگفتی. صدای تو هنوز در این ضبط صوتهای مضحک من هست که میگفتی صبوری کنم. حالا تو صبوری کن پسرکم تا من بیایم و ….چیزی در دلم میجوشد و بیقرارم میکند. من برای مادری کردن لحظه شماری میکنم.
لطفا کسی اینجا به هیچ زنی فحش و بیراه نگوید. شما نمیدانید فردا عشق با شما چه خواهد کرد . پس دیگران را قضاوت نکنید و ….ببخشید که بیراه نوشتم. دلتنگ بودم.
همه ما خستهایم گلنساء
پیش از این که خانه را ترک کنیم برای چندمین بار نامه خداحافظی گلنسای گلآقا را برای خودم و سحر خواندم. با سحر دختر ایرانی نازنینی که ظاهرا با انرژی مضاعف به دختران و پسران هرگوشه دنیا در دانشگاه درس اقتصاد میدهد اما از آن انرژی مضاعف در این روزها خبری نیست رفتیم یک گوشه آرامی از رودخانه نشستیم و ساعتها حرف نزدیم . راه میرویم و راه می رویم و هیچ نمیگوییم. او ساعتها عکس میگرفت و من ساعتها نگاه میکردم او ساعتها پلک میزد و من ساعت ها لب نمیزدم. آنقدر آرام و بیصدا به آبی رودخانه و سپیدی بال پرنده تنها نزدیک شدیم تا مبادا از صداهای ناسازگار دوربین و کفشهای ما بیزار باشند اما هم رودخانه و هم پرنده عجیب با ما راه آمدند. نه پرنده بالی به اعتراض جنباند و نه رودخانه موجی زد. صدای طبیعت درست عین موسیقی حال ما بود . سمفونی سکوت و سرما. خستگی و خمودگی.
خانه همه ما روی هوا است این روزها . درست عین خانه گلآقا. درست عین خانه گلنساء که یکدفعه رفت. هی:
گلنسای روزهای کودکیام! خسته شدی و بساط گلآقا را جمع کردی؟ دیدی حتی غضنفرهای واقعی هم تاب غضنفر خیالی گلآقایت را نداشتند؟ دارم بیراه میگویم؟ نه گلنسا جان بیراه کسی میگوید که خستگیات را به حساب هرچه میگذارد الی غضنفرهای غضبناک شهر. همین چند وقت پیشها که حبیبی معاون اول آن سالها و باز نشسته این سالها٫ مریضی سختی گرفت و بستری شد یاد گلآقا و آن آقای گلی که پدر نازنین تو بود افتادم. آخر من٫ حبیبی و باقی سیاستمدارها را از گلآقا شناختم. همان موقع ها که غضنفر هی سربه سرشان میگذاشت و آنها به سرشان نمیزد که غضنفربازی دربیاورند و بگویند اولینها و صبورترینها در تاریخ مملکت ما هستند که رخصت میدهند قلمی به طنز٫ دماغ و چال و چانه شان را آنقدر به این ور و آن ور بکشد که ” قشر مستضعف” این همه زجر و ضجه را جدی نگیرد و گاهی بخندد.
هی گلنساء همین چند وقت پیش ها بود که مچ این خانه به دوش خسته را گرفتی و از بالا تا پایین اش را شستی و گذاشتی حسابی چلانده و مانده بیفتد گوشه خانه تا فکر نکند خیلی زرنگ است و می تواند یک گوشه فقط برای دل خودش بنویسد و زیرچشمی به دیگران نگاه کند. اولین کسی نبودی که مچ ام را گرفتی اما اولین کسی بودی که به من و اسمم کاری نداشتی. با کلماتم طرف شدی: “مگر فکر کردی این کلمات مال تو است که برای خودت دور برداشتی و می روی یک گوشه مینشینی و برای خودت مینویسی. بیا بیرون از این پوستین تکبعدی نویسی و غلت نزن در یک حریم محصور و بگذار همه آن کلماتی که مال دیگران است و تنها مسولیت چینش رندانه و هنرمندانهاش افتاده در دست و دهان تو٫ آزاد و رها فریاد بزنند برای خودشان .آی به دلم چسبید گلنساء.
گفته بودم : خستهام ٫ میخواهم یک گوشه فقط برای خودم بنویسم٫ خستگیام را چنان بر فرق سر این دل بیسودا و رسوا کوبیدی که به جای آخ و ناله به وجد آمدم. چند تایی از نوشتهها و کلماتی که فکر میکردم در این سالها فراموش شده را لابد به زور از حافظه بیرون کشیدی و گذاشتی کف دستم و حالی دادی تا نفسی تازه کنم برای نوشتن دوباره. رفتی و دیگر از تو خبری نشد تا اینکه نوشتی : خستهای و روزنامهها هم نوشتند که گلنساء خسته است. به همین راحتی..
حالا من به تو چه بگویم گلنسای نازنین ؟ بلدتری و بهتر میدانی که نه گلنسا مال تو است ٫ نه گلآقا و نه حتی پری صابری. همه اینها را ما و یک ملت خسته سالهاست که صاحب شدهایم و تو فقط رندانه با خودت میکشانیشان این ور و آن ور. اصلا خستگی روی شانههای تو هم مال تو نیست. آن هم مال ماست. دیدی که صدای ما در نمیآید٫ گفتی صدای تو بلندتر است و این خستگی را داد بزنی. همین. اما رفتنات دیگر دست خودت نیست که آخر. ما خیلی وقت است که دیگر برای خندیدن هم این چینهای لاکردار صورتمان همراهی نمیکند. ننه من غریبم که در نمیآورم. خودت بهتر میدانی والا. هزار یک بار هم بگو دماغ کدخدا را دراز بکشند و کک و مکهای صورت فلان مشتی را درشتتر کنند و دهاناش را در فلانسخنرانی معروف گشادتر بکشند٫ اگر خودت خندهات گرفت از صورتکهایی که این روزها دیگر نمیخندانند خب ما هم میخندیم اگر نه هم که این بیانصافیست ما را با یک عالم خنده ماسیده و خشکیده بر صورت بگذاری و بروی رد کارت؟ کجا؟ باید میماندی و با هم نمیخندیدم ..
با خودم فکر میکنم وقتی یکی خسته میشود لابد بقیه برای خسته نباشید به سراغش میروند و متقاعداش میکنند که برگردد ولی انگار ماجرا عوض شد.مثل ماجرای ما و پرنده. رفتیم کنار رودخانه که به وجد بیاییم خستگی یک پرنده تنها و بیتحرکی رودخانه ما را با خود برد . همه خمار و خموده و خسته نشستیم کنار هم و ساعتها نوشیدیم از غمیکه هیچ از آن به هم نگقتیم. فقط همه سنگین کز کردیم یک گوشه. احساسم از جامعه امروز ایران این است. اگرچه میدانم تمام میشود این خمودگی اما گس و ملس میگذرد این روزها.